تبليغاتX
از هر دری سخنی

از هر دری سخنی

وبلاگ اختر قاسمی گفته ها و ناگفته ها

مری اپیک 
این عکس را از هنرمند عزیز و مطرح جامعه مان مری آپیک در شهر کلن به هنگام اجرای تاتر خر به  کارگردانی پرویز صیاد گرفتم. فکر می کنم سال ۲۰۰۱ بوده باشه. پرویز صیاد و مری آپیک به دعوت فستیوال تاتر ایرانی به کلن آمده بودند.


مدتها بود که سراغ آرشیو عکس هایم نرفته بودم. چند هفته پیش  بود که خیلی اتفاقی تصمیم گرفتم که خاطرات عکس های گرفته شده از هنرمندان میهنما ن را در وبلاگم ثبت کنم. آخه من همیشه ارزو داشتم که روزی بتوانم این عکس ها را همراه با خاطرات آنها کتاب کنم ولی راستش من یه کم تنبلم البته شاید هم نباید خودمو سرزنش کنم چون واقعا زندگی یک مادر و بچه با همه مسئولیتش در مهاجرت اگر سخت نباشد آسان هم نیست. از زمانی که این کار را شروع کردم یعنی مراجعه به آرشیو و دیدن عکس ها تمام خاطرات مثل پرده سینما جلوی چشمم تصویر میشه. وقتی  عکس ها را می بینم بی اختیار خنده بر لبانم می نشینه یه دفعه بدون اینکه متوجه بشم ، هنگام تایپ کردن خاطرات گاهی سرم را هم به تائید تکون می دم . گویی تصویر در عکس واقعی است و من مشغول صحبت همچون گذشته ها با این عزیزان هستم که یک دفعه با سئوا ل دخترم که "مامان به چی می خندی؟ "یا "مامان به کی یا چی  سر تایئد تکان می دی؟ "و یا "مامان با لپ تاپت حرف می زنی ؟" به خودم میام. بیشتر مواقع با این گونه جملات دخترم از دنیای خاطرات دو دهه گذشته ام بیرون می یام و می بینم که چند یا چندین سال از این عکس گذشته .....................

با مری آپیک هم خاطرات خیلی خوبی دارم. مری آپیک به نظر من یکی از قویترین هنرپیشه های سینما و تاتر ایران هست.  او نه تنها هنرپیشه خوبیست بلکه کارگردانی فیلم هایی را که برای بچه های ایرانی خارج ار کشور ساخته خیلی موفق و تاثیر گذار در شناخت زبان و فرهنگ ایرانی به بچه ها بوده .دختر من هنوز شعرهای قصه پری در جنگل را به خوبی بیاد داره و گاهی هم میخونه و مری اپیک را بهترین هنرپیشه ایران میدونه.  بعد از اجرای کلن فردای انروز اجرا در فرانکفورت داشتند.مری آپیک  یکی از دوستان قدیمی اش را که در سوئد زندگی می کند و مسئولیت صحنه را به عهده داشت به همراه داشت. اونها تمام دوران مدرسه و دانشگاه را گویا با هم بودند. ولی این دیدار دیداری بعد از شاید ۲۰ یا ۲۲ سال بوده. برای من جالب بود که با وجود فاصله مکانی و زمانی خیلی با هم صمیمی و گرم بودند و  مدام در کنار هم و با هم بودند و از کوچکترین لحظات برای گفتگو ی با هم استفاده می کردند. فردای آنروز هر سه یعنی مری آپیک و دوستش و من با ماشین من به سمت فرانکفورت حرکت کردیم. در طول راه خیلی با هم گپ زدیم. سه زن بودیم از سه طیف کاری متفاوت. هر کدام تجارب و خاطرات این مدت زندگی مهاجرت اجباری را با هم تعویض می کردیم. می خندیدم؛ ولی گاهی هم بغض گلویمان را می گرفت  .........مری آپیک از کمبود وقت و زمان  که در امریکا دارد صحبت می کرد و از اینکه چقدر تراقیک صبح اونجا وقتشو می گیره و چقدر او هم  او با دو  فرزندش درگیر است و حتی بیشتر وقتا تمام کارهای ادار ی و تلفنی را زمانی که در ترافیک لس انجلس بچه ها را به مدرسه می بره و یا بر می گردونه انجام میده!!! به هر حال زندگی همه ما در این مهاجرت اجباری؛ چه هنرمندان و چه غیر هنرمندان زندگی آسانی نیست. اون روز اولین بار بود که متوجه زمان و جاده فرانکفورت نشدم چون خیلی جو صمیمانه و خوبی بین ما بود و خیلی صادقانه هم با هم گفتگو کردیم. این هم خاطره ای بیاد ماندنی برای من هست.

 من نمایشگاه کوچکی از عکس که از هنرمندان  سینما و تاتر ایرانی که در بعضی شهرهای  اروپا  اجرای تاتر داشتند و یا در فستیوال تاتر کلن که سالی یک بار برگزار می شود  گرفته بودم را به همراه داشتم و در بیرون از سالن تاتر فرانکفورت در راهرو محل برای نمایش آویزون کردم.  شب را دوباره هر سه با هم در هتل بودیم. بعد از صرف صبحانه اونها می بایست برای نمایش به یک شهر دیگه می رفتند و من هم می بایست برگردم. صیاد به دنبال گروه آمد و من خداحافظی کردم و راهی کلن شدم. جاده فرانکفورت کلن  که برای من موقع رفتن چقدر کوتاه بود و به نظرم زود رسیدیم در بازگشت احساس می کردم اصلا انتهایی نداره خیلی دلم گرفته بود. از این خداحافظی های همیشگی خیلی دلم گرفته بود. در بین راه موزیکی از علیرضا افتخاری گوش می دادم و بغضم ترکید و کمی با گریه آرامش یافتم. فکر کردم تا کی ما باید فقط از هم خداحافظی کنیم؟  گاهی از ایران خانواده و فامیلت  میاد  باید بعد از مدتی خداحافظی کنی. دوستت میاد از امریکا از کاناد از کشورهای دیگر اروپایی از آسیا و از ............همیشه باید بعد از چند روز یا چند هفته خداحافظی کنی .اینکه آیا دوباره همدیگر را می بینیم سوالی ست که هیچکس نمی تونه پاسخ بده. حتی تو خواننده عزیز وبلاگ من.........

کلن آلمان

اختر

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام آبان 1385ساعت 9:17  توسط اختر قاسمی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin


از راست مهدی خان بابا تهرانی ارامش دوستدار و بابـک امیر خسروی
این عکس را درست سه روز بعد از همایش سراسری اتحاد جمهوری خواهان در پاییز 2004  در شهر کلن د رخانه آرامش دوستدار گرفتم. وقتی تصمیم گرفتم این عکس را بذارم سریع به دوستدار زنگ زدم و موضوع را باهاشون در میون گذاشتم . میدونید چرا؟ اخه من مار گزیده هستم و دیگه نه تنها از ریسمان سیاه و سفید بلکه از هر رنگیش می ترسم.!! حالا باز هم حتما می گید چرا؟ الان میگم : عکسی که از آرامش دوستدارو اکبر گنجی در گزارشم از حضور اکبر گنجی  درمیان ایرانیان شهر کلن درگویا نیوز چاپ شد که یادتون هست؟  اینقدر بحث برانگیز شد که نزدیک بود منم اون وسط  یه بلایی سرم بیاد.!!

خلاصه وقتی از دوستدار در مورد عکس با دو دوستش سئوال کردم،  اون که همیشه یه طنز خیلی با نمکی در گفتارش هست گفت : خوب حالا اگه این عکس ما رو بردند و تکثیر کردند و سر چهار راه ها فروختند چی ؟ خندیدم و گفتم نه نگران نباشید من اینقدر حجم عکس را کوچیک می کنم که کیفیتش پایئن بیاد و  نشه ازش کپی "رایت " ایرانی کرد و فروخت !! کمی هر دو به این موضوع خندیدیم  و راه حل مشترک یافتیم. حالا باید به  خان بابا و امیرخسروی  هم زنگ می زدم ولی چون دیر وقت بود و نمی شد دیگه زنگ زد  اجازه اون ها رو ا زدوست قدیمیشون دوستدار گرفتم !! حالا خدا میدونه که خان بابا و امیر خسروی چه بلایی سر من میارن؟!! ولی این بار شما باهام هستید دیگه ؟این ماجرای عکس بود!!

خان بابا تهرانی و بابک امیر خسروی برای شرکت در همایش سه روزه اتحاد جمهوری خواهان ایران به کلن آمده بودند. آرامش دوستدارمعمولا  برای دیدن دوستان قدیمی خود بعد از برنامه به رستورانی که همه در آنجا جمع می شدند می آمد. رابطه این سه مرد که هر کدام  به نوع خود در تاریخ فرهنگی و سیاسی ایران نقش دارند برای من بسیار دیدنی و جالب توجه بود. تصمیم گرفتم که از هر سه با هم عکس بگیرم و تصمیمم را با اونا مطرح کردم. دوستدار برای اینکه این امکان را برای من فراهم کند،  منو هم به جمع دوستانش در خونه خودش برای ناهار فردا دعوت کرد.  هنوز مزه اون زرشک پلو خوشمزه که دوستدار خودش درست کرده بود زیر زبونم هست. مهمان نوازی همسر مهربان  آلمانیش -که فارسی را هم  از ما هم بهتر صحبت می کند- جای خود دارد. خلاصه اون روز پایئزی خیلی عکس از این سه مرد بزرگ گرفتم . تعدادی هم دم در خونه دوستدار توی خیابون گرفتم که برگ های رنگ و وارنگ پاییزی هم جلوه خاصی به عکس دادند.  این روز هم از روزهای بیاد ماندنی زندگیم هست که فراموش نمی کنم.

پایدار و استوار باشند

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آبان 1385ساعت 3:50  توسط اختر قاسمی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

صیاد و خرسندیاین عکس را به درخواست دوست و همکار راه دورم از ایران آقای امیدرضا میرصیافی در وبلاگ می گذارم. دیروز ازمن خواست که عکسی هم از هادی خرسندی بگذارم که گفتم حتما این کار را می کنم چون  چند عکس جالب با صیاد ازش دارم و می ذارم. زمان گرفتن عکس درست بعد از اتمام تور اروپایی یک صمد و دو لیلا زمانی که به کلن برگشتیم بود.  از این سری عکس ها که از خرسندی با صیاد گرفتم در کتاب چند جلدی تاریخ نویسندگان ایران هم چاپ شده .البته عکس هایی از هنرمندان دیگر هم که کار من هست در این کتاب وجود دارد.  هادی خرسندی فکر می کنم آن موقع در کلن یا دوسلدورف برنامه داشته. صیاد هم علاقه مند بود که دوست و همکارش را ببیند. خلاصه با چندین تلفن به این ور و اون ور خرسندی را پیدا کردیم و برای ناهار به یک رستوران ایتالیایی رفتیم. البته صاحبش ایرانی بود. در اینجا خرسندی باچنگال خیلی حرکات با مزه و جالبی می کرد که من هم طبق معمول عکس گرفتم ولی اونا د رآرشیوم فعلا می مونند.

واقعا من فکر نمیکنم که یکی مثل پرویز صیاد  و یا یکی مثل هادی خرسندی در تاریخ هنری فرهنگی ما تکرار بشه. اینها هر کدام در نوع خود شاهکارند. امیدوارم که همچنان استوار و پایدار باشند.

یاد یه خاطره شیرین با این دو هنرمند بزرگ افتادم که شاید جالب باشه براتون می گم ولی قول بدید که بین خودمون باشه به گوش خرسندی عزیز یه وقت نرسه:  فکر می کنم که سال ۱۹۹۶ یا ۹۷ بود برای بار دوم بود که من تاتر پرویز صیاد و هادی خرسندی به نام "هادی خرسندی و صمدش" را  در کلن برگزار می کردم. شب برنامه همه منتطر خرسندی بودیم جمعیت هم در سالن نشسته بودند دیدیم خرسندی نفس زنان رسید و رفت در رختکن و بعد سریع برگشت و گفت: جلیقه ام شکافته! باید دوخته بشه! و به ما یعنی من و منیجر گروه که یک مرد بود نگاه میکرد. من هم که همیشه در کیفم یه بسته کوچولو نخ و سوزن و سنجاق دارم گفتم لطفا بدید به من درستش می کنم. خرسندی با ناباوری جلیقه را به من داد و من سریع اون بسته کوچولو نخ و سوزن را در آوردم و جلیقه را دوختم و بهش تحویل دادم. خرسندی که هنوز هم با ناباوری نگاه می کرد به طرف صیاد برگشت و گفت: پرویز ببین حسن اینکه برنامه گذار زن باشه اینه! به فکر همه چیز هستند حالا اگه یه سبیل کلفت بود با صدای نکره اش می گفت آقا ما حالا از کجا نخ و سوزن بیاریم؟ تازه قیاقه اش را هم می بایست تحمل کنیم!! خلاصه همه چیز به خیر و خوبی گذشت و خرسندی تونست که به موقع روی صحنه حاضر بشه و برنامه اش را بهتر از قبل اجرا کنه.  یاد اون روزا بخیر خاطرات خوبی بود. 

درودی گرم به هر دو هنرمند ملی و میهنی مان 

اختر

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت 4:52  توسط اختر قاسمی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

فروهرها و پرویز صیاداین عکس را درست "اگه اشتباه نکنم" در ژانویه / فوریه ۲۰۰۲ گرفتم  فکر می کنم در هلند بوده.  بله در هلند بوده. خاطره این عکس را براتون تعریف میکنم: در دومین تور اروپایی پرویز صیاد با تاتر موزیکال یک صمد و دو لیلا با دو خواهر :لیلا و فریبا فروهر ، من افتخار داشتم در کنار هنرمند بزرگ میهنمان پرویز صیاد مدیر صحنه باشم و تقریبا یک ماهی را با گروه در شهرهای اروپا با هم بودیم. معمولا رانندگی را من به عهده داشتم چون جاده های اروپا را بهتر می شناختم و یا فریبا فروهر رانندگی می کرد.  ماشین از این مینی بوس ها با در بزرگ کشویی بود. در هلند در محل برنامه  من که راننده بودم پیاده شدم و فکر کردم همه پیاده شدند و خواستم که کمک کنم وسایل صحنه را با کارکنان سالن بیرون بیاوریم. بدون توجه به اینکه دست فریبا فروهر وسط در کشویی است در را بستم!!!!!!!!! وای چه صحنه ای !!!!!!!!!هیچوقت یادم نمیره . بیچاره فریبا خیلی اذیت شد. من که اینقدر عذاب وجدان داشتم فکر کنم دردم از فریبا بیشتر بود. خیلی گریه کردم . خیلی روز بدی بود. خلاصه راهی بیمارستان شدیم و مجبور شد با انگشت شکسته و گچ گرقته به روی صحنه برود. این تاتر که رقص هم داشت به نوعی کامل اجرا نشد. فریبا نمی توست که نقش همیشگی اش رو اجرا کنه. خلاصه با نزدیک شدن ژانویه همیشه  به یاد اون روزا می افتم. فکر کنم فرداش بود سر میز صبحونه توی هتل که گفتم میخوام یه عکس از دستت بگیرم که این کارم یادم نره !! ولی از  هر سه تون میخوام عکس بگیرم، که فریبا اینطور میخنده و دستشو نشون میده . همین جا باز هم از بی توجهی اون روزم از فریبا  عذر میخوام. خاطرات خوبی را با این سه هنرمند داشتم. خیلی خوش گذشت. از همین جا سلام بهشون میکنم و آروزی بهروزی.

از این عکس های خاطره انگیز با هنرمندان میهنمان زیاد دارم اگه دوست داشتید باز هم میذارم

اختر

توضیح: این قسمت را دوباره اضافه میکنم : یکی از دوستان در کمنت سر به سر من گذاشته که شهید بعدی کیه ؟ باور کنید دیگه از این حنایت ها نکردم!! بقیه خاطرات که در آینده می نویسم همه خوب و شاد هستند. البته سر خودم هم بلاهایی اومده  ولی من دیگه سرکسی بلایی نیاوردم. بعدا می نویسم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385ساعت 11:6  توسط اختر قاسمی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

عکسی از سری عکس ها ی زنان ایرانی مهاجراین عکس از سری عکس های زنان ایرانی مهاجر است که از چند سال پیش این پروژه را در دست دارم. از این سری عکس ها نمایشگاهی د رموزه زنان شهر بن در آلمان در سال ۲۰۰۳  داشتم . موزه زنان نمایشگاهی با عنوان "زن ایرانی " بر پا کرده بود که از کارهای چندین زن هنرمند ایرانی بود. هنرمندان از جمله خانم ها : شیرین نشاط ، پرستو فروهر، خانم دلشادیان و....... این نمایشگاه از هنرهای تجسمی همچون عکس ، نقاشی، فیلم، و .....بود که چندین ماه طول کشید.   این پروژه من به دلیل مشگل مالی همچنان نیمه تمام مانده است .لازم به توضیح است که موزه زنان بن بزرگترین موزه زنان آلمان و تقریبا تنها موزه زنان و در موزه های زنان جهان از موزه های مطرح هست.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 19:45  توسط اختر قاسمی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

عکس روز- اولین ژنرال زن در افغانستاناین عکس را هم در سفری که مارس تا آپریل امسال در افغانستان داشتم گرفتم. ژنرال خاتول اولین ژنرال زن در افغانستان هست که نشان و مدال های زیادی از طرف ارگان ها ی بین المللی در یافت کرده. او از متخصصین پرش با چتر نجات هست که از طرف ارتش امریکا هم نشانی گرفته است. هم اکنون از طرف وزارت دفاع فغانستان مسئول آموزش سربازان در ارتش افغانستان است. این عکس در اتاق او در وزارت دفاع افغانستان هنگامی که برای مصاحبه و عکس رفته بودم گرفتم.

اختر

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آبان 1385ساعت 17:57  توسط اختر قاسمی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

60 سال صلح  60 سال صلح - این عکس را در فتوکینا امسال در شهر کلن گرفتم که در فردای آنروز در سایت رادیو زمانه به عنوان عکس روز انتخاب شد. درب ورودی شمالی فتوکینا به سالنی بزرگ راه داشت که نمایشگاهی از عکس های جنگ جهانی دوم و خرابی اماکن مهم آلمان بود این عکس ها به بزرگی تقریبا ۴ متر در سه متر و در این مقیاس بودند . در زیر یکی از این عکس ها یک صفحه سفید بزرگ نصب شده بود که همه می توانستند امضا کنند یا یک کمنت بنویسند. من هم بزرگ به فارسی نوشتم زنده باد صلح و آزادی  

این دختر بچه نازنین به همراه مادرش ابتدا امضا کردند و بعد هر دو روی نیمکت روبرو نشستند . بعد من خواستم امضا کنم و یک جمله بنویسم که یک دفعه دختر بچه بلند شد و دوباره ماژیک را گرفت و شروع به نقاشی کرد. من هم که همیشه دوربینم همراهم هست سریع یک عکس گرفتم.

اختر

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم آبان 1385ساعت 15:17  توسط اختر قاسمی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

این عکس را روز دوم فرودین امسال در سفرم به افغانستان - کابل گرفتم. این روز برای افغان ها درست مثل سیزده بدر خودمون هست و اینجا شادی مردم را می بینیم که همدیگر را به هوا پرتاب میکنند.
+ نوشته شده در  شنبه بیستم آبان 1385ساعت 20:0  توسط اختر قاسمی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

این عکس را در نوروز امسال در کابل گرفتم
شادی مردم در روز دوم فروردین 1385


متاسفانه اشکالی در ثبت عکس پیدا کردم که در اولین فرصت سعی میکنم که اشکال را بر طرف کنم

از این به بعد میخوام عکس روز بذارم
اختر
+ نوشته شده در  شنبه بیستم آبان 1385ساعت 14:23  توسط اختر قاسمی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

امروز مطلبی در سایت رادیو زمانه خواندم که خیلی منو ناراحت کرد و بعد هم که به وبلاگی یک مصری که لینک در مطلب داده شده بود رفتم و با دیدن صحنه دریدن لباس ها ی زنان در خیابان بغضی گرفتم و گریه کردم پیش خودم فکر کردم خدایا برای چند نفر یا چند کشور گریه کنیم؟ یه روز برای ایران یه روز افغانستان یه روز عراق یه روز فلسطین یه روز لبنان یه روز .....................واقعا مگه ما از چی ساخته شدیم که اینهمه درد و بدبختی را هر روز ببینیم و بشنویم و تاثیر رومون نذاره. ولی این مسئله مصر که به گفته صاحب نظران به دلیل اینکه جوان ها برای ازدواج توانایی مالی ندارند و چون د رمصر هم رابطه جنسی قبل از ازدواج ممنوع هست این طور در خیابان به زن ها حمله می کنند و لباسشان را پاره می کنند!! خیلی دیگه وحشتناک و غیر قابل تصوره که این همه مصری هایی که روزی تمدن جهان بودند امروز اینگونه با زنان برخورد می کنند. نمیدونم راستش چی بگم خودتون به سایت این هم نوع مصری مراجعه کنید و ببینید و لینک مطلب زمانه را هم می ذارم
مطلب در سایت رادیو زمانه

http://www.radiozamaneh.com/morenews/2006/11/post_279.html


http://misrdigital.blogspirit.com/


هر دو این لینک ها را در طرف چپ وبلاگم در بخش پیوندهای روز می بیند و می تونید راحت کلیک کنید
اختر
+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم آبان 1385ساعت 23:48  توسط اختر قاسمی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

به این عکس ها در لینک زیر نگاه کنید
نیازی به هیجگونه شرحی ندارند

http://www.payvand.com/news/06/oct/1307.html

اختر
+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آبان 1385ساعت 19:24  توسط اختر قاسمی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

این عکس را از وبلاگ یک هم
وطن همکار
گرفتم.
خود
عکس
گویای همه چیز هست




http://medadgoli.blogfa.com/post-46.aspx
این هم آدرس وبلاگ هموطن ما که کاشف این ماجرا بود.

شاد باشید

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم آبان 1385ساعت 18:40  توسط اختر قاسمی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

لینک سایت برای آزادی کیانوش سنجری
اختر
http://sos-sanjari.blogspot.com/
+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 19:3  توسط اختر قاسمی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

این لینک گزارشی ست که کبری قاسمی در مورد درگذشت نا بهنگام مسعود بختیاری خواننده ایرانی در رادیو زمانه تهیه کرده است.


http://www.radiozamaneh.com/music/2006/11/post_59.html

این هم ام پی تری MP3

http://germany.real.com/emailafriend/?link=mms%3a%2f%2fwm12.spacialnet.com
%2fzamanehradio%2f0311200601.mp3


اختر
+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت 23:20  توسط اختر قاسمی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

لینک زیر گزارشی است که از نمایشگاه بین المللی آرت کولون تهیه کردم و در سایت رادیو زمانه هم چاپ شده.
اختر


http://www.radiozamaneh.com/morenews/2006/11/post_265.html


برای کسانی که لینک را نمی توانند باز کنند گزارش را کپی میکنم ولی متاسفانه عکس ها کپی نمی شوند و بدون عکس گزارش را می بینید.
اختر



خانه > خارج از سیاست > فرهنگ و هنر > نمایشگاهی که ۴۰ ساله شد
تاریخ انتشار: ۱۳ آبان ۱۳۸۵ • چاپ کنید
آرت کولون آلمان
نمایشگاهی که ۴۰ ساله شد
گزارش و عکس: اختر قاسمی
akhtar@impertro.de

قدیمی‌ترین نمایشگاه هنر مدرن و معاصر امسال ۴۰ ساله شد. این نمایشگاه که ازیک نوامبر برای علاقه‌مندان به هنرهای تجسمی آغاز شده است تا ۵ نوامبر ادامه دارد.

در این نمایشگاه نه تنها آثار هنرمندان مدرن و معاصر را می‌توان دید بلکه می‌توان در بازار آن هم آثار هنری را مستقیم خریداری کرد. آرت کولون به دلیل استقبال شدید می‌بایست محل خود را تغییر دهد و به سالن‌های بزرگ نمایشگاه بین المللی کلن (کلن مسه) منتقل شود.


نمایشگاه آرت کولون. بازدیدکنندگان مقابل یکی از آثار علی نصیر هنرمند ایرانی مقیم برلین ایستاده‌اند

در این نمایشگاه انواع هنرهای تجسمی همچون نقاشی٬ مجسمه‌سازی، عکاسی، کارهای تزیینی و دستی و ... دیده می‌شود. ۱۶۰ گالری از سراسر جهان امسال در نمایشگاه شرکت کردند.

از ایران یک گالری به نام "گالری الهه" شرکت داشته است که آثار ۴ نقاش و عکاس ایرانی را به نمایش گذاشته است. این چهار هنرمند نصرت الله مسلمیان، نیکی نوجومی، شهریار توکلی از ایران و علی نصیر از برلین هستند. علی نصیر از سال ۱۹۷۴ به آلمان آمد و تحصیلات عالیه خود را در مدرسه عالی هنر برلین به اتمام رساند. او استادی نقاشی را نزد پروفسور هیرزیگ آموخت. علی نصیر مدتی به عنوان استاد کار و در کشورهای مختلف نمایشگاه نقاشی برپا کرد. او تنها هنرمند گالری الهه است که در نمایشگاه حضور دارد. علی نصیر در مورد کارهای خود چنین می‌گوید: «کارهایم در واقع ادامه همان کارهای اولیه من است. تا دهه ۸۰ بیشتر نقاشی‌هایم از انسان‌ها و روابط خشن بین آنها بود. ولی الان بیشتر به شکل "جستجو" است که می‌تواند معانی مختلفی داشته باشد. اگر توجه کنید در نقاشی‌های من همیشه اشخاص مشغول انجام کاری هستند اما معلوم نیست چه‌کاری.»


اثری از ستاره شهبازیان

او به اهمیت رنگ‌ها در کارهایش اشاره می‌کند و می‌گوید: «رنگ همیشه برایم در وهله اول قرار دارد. رنگ حرف اصلی را می‌زند و بقیه بهانه است.»
گالری الهه به سرپرستی الهه جواهری امسال دومین سال است که در"آرت کولون" شرکت دارد.

الهه جواهری درباره آن می‌گوید: «گالری الهه از سال ۱۹۹۹ شروع به کار کرده و د رخارج از کشور هم فعال بوده اما این دومین بار است که در آرت کولون شرکت می‌کند.»

استقبال چگونه است؟

خیلی خوب. هم هنرمندان٬ ایرانیان و هنردوستانی که اینجا هستند خوب استقبال کردند هم آلمانی‌ها. برای مردم آلمان خیلی جذابیت دارد که ببینند هنرمندان ایرانی کارشان را به چه شکل ارائه می‌دهند چون به هر حال آنان از هنر ایران و هنرمند ایرانی ذهنیت دیگری دارند که خوب هم نیست ولی خوشبختانه اینجا توانستند ببینند که ما هم هنرمندانی در سطح بین المللی داریم.

آیا حضور زنان در گالری‌های تهران یا ایران معمول هست و زنان در این رشته فعالند؟ اگر هستند برخورد جامعه با شما چطور است؟

می‌توانم بگویم که ۹۰ درصد گالری‌های تهران یا ایران را زنان اداره می‌کنند. برخورد با ما خیلی خوب است و مشکلی نداریم، البته مشکل اگر هست فقط برای زنان نیست و برای مردان هم سختی‌هایی وجود دارد. یعنی مشکلاتی که ما داریم مردان گالریست هم با آنها مواجه هستند.

از هنرمندان غیرایرانی هم دعوت می‌کنید یا با آنها همکاری دارید؟

بله ما نمایشگاهی از کشور ترکیه داشتیم. یک برنامه تبادل فرهنگی هم بین ایران و بلژیک بود که در آن از دو هنرمند زن بلژیکی دعوت کردیم و برایشان نمایشگاه گذاشتیم. آنان هم از هنرمندان ما دعوت کردند.

برای این نوع کارها وزارت فرهنگ و ارشاد کمکی می‌کند یا شما مستقل این کارها را انجام می‌دهید؟

نه کمکی از کسی دریافت نمی‌کنیم و همه کارها را مستقل انجام می‌دهیم.

گالری‌های ایران از طرف نهادهای دولتی حمایت می‌شوند؟

قبلا می‌شدند ولی الان نه. پارسال وقتی من در آرت کولون شرکت کردم از طرف موزه هنرهای معاصر ما را در فرستادن وسایل، بسته‌بندی کارها و برگرداندن آثار حمایت کردند، ولی الان حدود یک سالی است که در این زمینه دیگه هیچ کمکی نکردند.

یعنی با هزینه شخصی خودتان آمدید؟

بله کاملا.


هلی کوپتری که شهاب هنرمند ایرانی مقیم فرانسه با پر ساخته است

هنرمندان گالری شما بیشتر زنان هستند یا مردان؟

ما به مسئله زن یا مرد بودن توجهی نداریم و بیشتر مسئله خود هنر و زبان هنر برای ما اهمیت دارد.

گالری شما چند هنرمند را در بر می‌گیرد؟ کلا چند گالری در سطح تهران هست؟

حدود ۵۰ نفر که از این تعداد٬ عده‌ای هنرمندان ثابت ما هستند و بعضی‌ها هم به شکل مهمان دعوت می‌شوند. در ایران حدود بیش از ۱۰۰ گالری وجود دارد که حدود ۸۰ مورد آنها فعال هستند و بقیه غیر فعال.

چند هنرمند همراه شما به کلن آمدند؟

فقط آقای نصیر که ساکن برلین هستند اینجا حضور دارند. می دانید که هزینه سفر٬ بلیت٬ هتل و ... بسسیار سنگین است و نمی‌توانستیم هزینه‌ای بیش از این را متحمل شویم.


الهه جواهری مدیر گالری الهه که در نمایشگاه کولون حضور دارد



در این نمایشگاه یک گالری مشترک لبنان- هامبورگ هم حضور دارد. در این گالری کاری زیبا به سبک پاپ آرت از هنرمند جوان ایرانی به نام ستاره شهبازیان از هامبورگ دیده می‌شود. به گفته مسئول گالری که یک خانم لبنانی است ستاره همه کارها را ابتدا با کامپیوتر انجام می‌دهد، رنگ می‌زند و چاپ می‌کند و بعد آنها را روی موادی چوبی منعکس می‌کند. ستاره دختری که زیبایی دختر شرقی را دارد، در اتاقی تنها که خیره به بیرون نگاه می‌کند به تصویر می‌کشد. نگاه این دختر نه غمگین است نه شاد و گویی در حال فکر کردن است.

بالای اثر هنری ستاره شهبازیان جمله‌ای نوشته شده که بازدیدکنندگان را تا ثانیه‌ها بی‌حرکت جلوی اتاق نمایش نگه می‌دارد. جمله‌ای که از کتاب انجیل نقل شده است: "یکی از شما به من اعتماد ندارد".
این جمله که این دختر زیبای شرقی در فکر ان است در واقع از همان ‌اعتمادی صحبت می‌کند که امروز نه شرق به غرب دارد٬ نه غرب به شرق.
+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم آبان 1385ساعت 22:13  توسط اختر قاسمی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

امروز صبح خواهرم تلفنی به من اطلاع داد که "علاالدین " خواننده معروف بختیاری دیشب با یک سکته قلبی در کرج درگذشت. این خبر مرا خیلی متاثر کرد. همیشه می خواستم که برا ی او کنسرتی در اروپا بر گزار کنم و یک بار هم حدود 10 سال پیش به کمک رادیو و تلویزیون کانال 3 آلمان برای او و اعضای گروهش دعوت نامه دادم ولی متاسفانه یکی از اعضای گروهش ممنوع الخروج بود و نتوانست بیاید. او از جمله هنرمندانی بود که بعد از انقلاب از کم لطقی مسئولین فرهنگی و هنری ایران برخوردار بود. او به دنبال نام و نشان نبود . 5 کاستی را که بعد از انقلاب منتشر کرد با استقبال خیلی شدید ایرانیان و به خصوص اهالی جنوب ایران و بختیاری ها مواجه شد . ولی از او حمایت نشد و در کنج خانه خود در تنهایی در گذشت . ملت ما طی این بیست و هشت سال خیلی مسعود بختیاری ها را از دست دادند . مسعود بختیاری نه تنها در بین بختیاری ها بلکه در بین خیلی اقوام ایرانی با صدای دلنشنش و ترانه ها ی عاشقانه و حماسی اش دارای محبوبیت بود. او همیشه در دل این ملت جای خواهد داشت و طنین صدایش در خانه ها همچنان شنیده خواهد شد و ترانه هایش بر لبانمان زمزمه خواهد شد.


یادش گرامی باد
اختر
+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم آبان 1385ساعت 19:16  توسط اختر قاسمی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin




اخبار روز: مبارزه جنبش زنان و نیروهای ترقی خواه ایرانی برای لغو مجازات سنگسار ادامه دارد. در تازه ترین اقدام، نامه ی سرگشاده ای جهت توقف حکم ۹ زن و دو مرد که گفته می شود در خطر مجازات سنگسار قرار دارند، خطاب به رئیس قضائیه و رئیس مجلس شورای اسلامی منتشر شده است. این نامه ی سرگشاده برای امضای عمومی مخالفان حکم سنگسار در ایران است و در آن گفته شده است امضا کنندگان به شدت نگران اجرای حکم سنگسار به عنوان یک مجازات در نظام حقوقی ایران هستند ...

امضا کنید http://www.meydaan.com/petition.aspx?cid=46&pid=9

and lovers hiding under the sands

from the poem Dancing Tango

It is incredibly important to bring attention to the horrendous and inhuman act of Sangsar (stoning) in Iran. This is a direct violation of human rights. I am incredibly happy to see not only the literary figures such as Simin Behbahani, and Mahasti Shahrokhi but regular Iranians are voicing their concern... now... think of it as your good deed of the day and sign this petition... your signature is an answer to one human in a country ruled by a barbaric regime.
+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم آبان 1385ساعت 22:41  توسط اختر قاسمی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

دلم از زمین و زمان گرفته
از وقتی وضعیت این زن ایرانی با دو فرزندش را در فرودگاه مسکو خواندم دلم خیلی گرفت! البته میدونم که اشخاص دیگری هم هستند که مطمئنا وضعیت های مشابه یا بدتر دارند ولی حداقل تا وقتی به شکل مشخص وضعیت کسی رو ندونی راحتر هستی تا اینکه مثلا بگن خانم یا آقای فلانی در فلان نقطه دنیا این وضعیت اسفناک را دارد خیلی مشگل برات ملموس میشه و بیشتر حسش می کنی.


لطفا به این سایت (سایت همبستگی ) مراجعه کنید و وضعیت این زن ایرانی که با دو بچه 18 ماه در فرودگاه مسکو بسر می برد را تصور کنید که چقدر وحشتناک است و با امضای خودتون به اونا کمک کنید.
کمیته دفاع از پناهندگان ایرانی در اروپا می خواهد این کیس را با جمع آوری امضا به پارلمان اروپا ببرد
لطفا امضا کنید و برای دیگران هم بفرستید.
اختر

برای نجات زهرا کمافر و فرزندانش در فرودگاه مسکو اینجا را امضا کنید.

http://www.petitiononline.com/Kamalfar/petition.html


گزارش از سایت همبستگی
http://www.hambastegi.org/farsi/indexf.htm

تنها و سرگردان در فرودگاه مسكو

"بچه هايم اينجا در فرودگاه مسكو ١٨ ماه است خورشيد را نديده اند!"

گزارشى از سرگردانى و بلاتكليفى ١٨ ماهه يك زن پناهجو با دو فرزندش در فرودگاه مسكو
فرشاد حسينى

زهرا كمال فر يك پناهجوى ايرانى است كه به اتفاق پسر ١٢ ساله اش داود و دختر ١٧ ساله اش آنا مدت ١٨ ماه است كه درزندان و فرودگاه روسيه گرفتار آمده است. خبر را ابتدا از طريق فهيمه صادقى دبير فدراسيون در ونكور كانادا دريافت كرديم. سپس تماس ما با برادر زهراو وكيل وى در كانادا برقرار شد. با زهرا تلفنى صحبت كرده و ماجراى زندگيش بعد از فرار از ايران را جويا شدم. آنچه ميخوانيد بر اساس گفتگوي تلفنى من با زهرا در سالن ترانزيت فرودگاه مسكو تنظيم شده است.





زهرا (مهتاب) كمال فر با صداى گرفته و غم آلود ماجراى خود را چنين شرح ميدهد. الان درست ١٨ ماه است كه از ايران خارج شديم. ابتدا از ايران به قرقيزستان رفته و از طريق ترانزيت مسكو راهى فرنكفورت آلمان شديم. قرار بود پس از ورود در آلمان به مقصد كانادا پرواز كنم. در فرودگاه فرانكفورت ما را دستگير كردند. با ٣ بردين كارت و پاس هاى بلغارى. ما را دستگير كردند. و گفتند آيا ميخواهيد درخواست پناهندگى دهيد يا نه. در اين فاصله من به دوستم در فرانكفورت تماس گرفتم و از او راهنمايي خواستم. او گفت شما قرار نيست دائم اينجا بمانيد بنابراين لازم نيست تمام حقايق فرار و زندگى خود را بگوييد. من اطلاعاتى نداشتم از طرف ديگر بشدت از ديپورت به ايران وحشت داشتم. بعد از ٢-٣ روز مصاحبه شدم. طبق رهنمود دوستم چيزي راجع به مشكلات واقعى ام نگفتم و يك ماجراي دروغى براى آنها تعريف كردم.



حدود ١٥- ١٦ روز در فرنكفورت بوديم. بعد مامورين پليس آلمان آمدند و گفتند وسايل تان را جمع كنيد. ما فكر كرديم ميخواهند ما را به كمپ ديگرى انتقال دهند. اما با ماشين ما را به فرودگاه برده و سوار هواپيما كردند. گفتند شما را به همان ترانزيتى كه در مسكو داشتيد بر ميگردانيم.

شب ساعت حدود ١٠-١٢ وارد مسكو شديم. ابتدا به محل دفتر هواپيمايي ايرفورت رفته و اعلام كرديم كه ميخواهيم اينجا درخواست پناهندگى كنيم. يكي از مامورين گفت روسيه به كسى پناهندگي نميدهد و ما شما را زنداني ميكنيم. جواب دادم زندان روسيه براي من بهتر از زندان جمهورى اسلامي است ترجيح ميدهم در زندان شما باشم تا در زندان جمهورى اسلامي. بعد از اينكه اصرار من را ديدند گفتند فردا به كارتان رسيدگى ميكنيم. شب تا صبح را در فرودگاه گذرانديم. فردا ما را به يك هتل قديمى كه مخصوص ديپورت پناهجويان است بردند و گفتند شما بايد با سفارت ايران تماس گرفته تا به ايران برگرديد. بعد از مدتى از سفارت ايران آقايي به نام احمدى يا اوحدى با من تماس گرفت و گفت شما مشكلى در ايران نداريد و ميتوانيد به ايران برگرديد. من در جواب گفتم ممنون از راهنمايي شما من نياز به كمك شما ندارم و تلفن را قطع كردم. بعد از مدتى خانمي به نام "ماريا آندرين" كه مسئول اينفورميشن ايرفورت بود شروع كرد به فشار آوردن به ما كه شما هيچ مشكلى در ايران نداريد. بايد با سفارت ايران صحبت كنيد و به كشور خودتان بازگرديد. گفتم من مشكل دارم و اينجا درخواست كمك دارم. بگذاريد توضيح دهم مشكلات من چيست و چرا نميخواهم به ايران برگردم. به حرفهايم توجهى نكردند. بعد مدتى و با اصرار شديد من از كميسارياي پناهندگان سازمان ملل درخواست رسيدگى به پرونده مرا كردند و نامه ام را برايشان فاكس كردند. بعد از يك ماه از طرف كميسارياي پناهندگان سازمان ملل يك كارمند به همراه يك مترجم افغانى براي مصاحبه پيش من آمدند. مترجم به زبان فارسي تسلط و آشنايي كامل نداشت. در موارد زيادى متوجه حرفهاى من نميشد. غير از مامور كميسارياي پناهندگان سازمان ملل خانم "ماريو آندرين" و ٢ پليس ديگر در جريان مصاحبه ما حضور داشتند. پس از مصاحبه آزار و اذيت هاي روحى و جسمى خانم ماريو شروع شد. به اشكال مختلف ما را تحت فشار قرار ميدادند. چندين بار توسط خود اين خانم مورد ضرب و شتم و كتك كارى قرار گرفتيم. زندگى فوق العاده سخت و پر از اظطراب و دلهره داشتيم. بيماري من تشديد پيدا كرده بود. درخواست دكتر و دارو كردم. اما در اين مدت تنها يك بار دكتر براى معاينه من به فرودگاه آمد و ٢-٣ بار هم دارو دادند. كميسارياي پناهندگان سازمان ملل به ما اعلام كرد كه شما بايد ابتدا رسما از دولت روسيه درخواست پناهندگى كنيد و اگر دولت درخواست شما را نپذيرفت آنگاه ما ميتوانيم كيس شما را بررسى كنيم. از دولت روسيه درخواست پناهندگى كرديم اما درخواست ما را رد كردند و گفتند روسيه تنها درخواستهايي را مورد پذيرش و بررسي قرار ميدهد كه ٢٤ ساعت پس از ورودشان به روسيه درخواست پناهندگى اعلام كرده باشند و چون شما بيش از اين مدت در خاك روسيه بوديد بنابراين شما مشمول بررسي يا پناهندگي در روسيه نميشويد. در اعتراض به اين تصميم نامه اي نوشته و توضيح دادم من از همان لحظه اول ورودم به فرودگاه مسكو درخواست پناهندگى داده بودم اما كسى به درخواست و صحبت من توجهى نكرد. مجددا وزارت مهاجرت روسيه با همان دلايل اعتراض من را رد كرد. كميسارياي پناهندگان اعلام داشت كه برايم وكيل گرفته و موضوع را در دادگاه پيگيري ميكنند. اما در دادگاه نيز همان پاسخ را دادند. كميسارياي پناهندگان سازمان ملل قرار شد خودش موضوع را پيگيري كند. بعد از مدتى اين سازمان نيز به درخواست پناهندگى من جواب منفى داد. در توضيح علت رد درخواست پناهندگى ام عنوان شده بود كه چون اظهارات شما در اينجا با اظهارات تان در آلمان متفاوت است بنابراين از نظر ما شما مشمول پناهندگى نميشويد.



در كنار اين پروسه بشدت كند و ناعادلانه و غير انسانى يك زندگى غيرقابل تصورى را در سالن فرودگاه ترانزيت مسكو داشتيم. ابتدا براى مدت ١٣ ماه در اتاق هاي كهنه و قديمى شركت هواپيمايي ايرفورت بوديم. اين شركت ١١ اتاق در اختيار داشت كه ما را در يكى از اين اتاق ها در ترانزيت فرودگاه مسكو اسكان داده بودند. آنجا هيچ امكاناتي نداشتيم. نه امكانات سرگمي مانند راديو و تلويزيون و نه حتي حمام و توالت. اين اتاق ها درست مانند زندان بودند. حدود ٥ ماه پيش قرار داد شركت ايرفورت با فرودگاه مسكو به اتمام رسيد. آنها ديگر كلا از ما سلب مسئوليت كرده و ما را در سالن فرودگاه رها كردند. الان ٥ ماه است كه در سالن فرودگاه زندگى ميكنيم. يك بار خانم ماريا دخترم آنا را چنان مورد ضرب و شتم قرار داد كه دهان دخترم خون آلود شد. در ترانزيت نيز هر بار با آزار و اذيت هاى پليس مواجه ايم. يك بار پليس فرودگاه آمد و به ما اخطار داد وسايل تان را جمع كنيد و به جاي ديگري برويد. ما در حالي كه مشغول جمع آوري اثاثيه امان بوديم پليس كليه وسايل ما را به وسط سالن پرتاب كرد. وقتي خواستم اعتراض كنم چرا اين كار را با ما ميكنند من را هل دادند و من با سر به زمين خوردم و دماغ و صورتم بشدت زخمى و خونى شد. الان در سالن فرودگاه نه جاي خواب داريم نه حمام . معمولا مجبوريم در توالت با يك دبه آب حمام كنيم. سالن فرودگاه مسكو خيلى قديمى است و سيستم تهويه حرارتي ندارد. هوا الان بسيار سرد است به ويژه ٢ هفته ديگر زمستان مشهور روسيه آغاز ميشود و من بشدت نگران هستم.

زهرا كمى مكث كرد بغض اش تركيد و با گريه و بريده و بريده ادامه داد: كمك مان كنيد. اينجا واقعا وحشتناك است. ترانزيت جاى عبور است جاى ماندن و زندگى كردن نيست. بچه هايم ١٨ ماه است خورشيد را نديدند. اين را به كى بگويم. اينجا مسكو است. چيزي كه اصلا معنى ندارد حقوق بشر است. من را نجات بديد هر كارى كه از دست تان بر ميايد برايمان انجام دهيد. نگذاريد بچه هايم تلف شوند.

با شنيدن حرفهاي زهرا ابتدا لحظاتى گيج و مبهوت شده بودم. به او دلداري دادم. گفتم ما دير فهميدم اما سريع ميجنبيم. تمام روسيه را تكان خواهيم داد. دن لحظه دردهاي شما كيفرخواست خواهيم ساخت. و آن را به نيرويي براى نجات و رهايي شما تبديل خواهيم كرد. گفتم بيرون سالن ترانزيت در جامعه روسيه صداي اعتراض شما را طنين مي افكنيم و آنها را به اعتراض عليه وضع شما و افراد ديگرى مانند شما واميداريم. گفتم سازمان ما امرش، كارش و مشغله اش زدودن اين مشكلات و رنج ها از سيماي افرادى مثل شماست. زهرا اميدوار شده بود. از پشت گوشي تلفن معلوم بود كه دارد اين اميد را با حرص و ولع ميبلعد. به آن نياز دارد. و به سازمانى كه به نقطه اميد زهرا و آنا و داودها تبديل شود. از همين الان دست به كار شديم. اطلاعات بيشتر در باره نحوه همكاري شما را به زودى اعلام خواهيم كرد. بايد تمام آرمان هاي زيباي بشري را از ذهن انسان ها بيرون كشيد و به نيروي مادي تغيير زندگى افرادي چون زهرا تبديل كرد. بايد قدرت تغيير دهنده آرمان هاي راديكال و كمونيستى را نمايش داد. بايد زندگى هاي بمراتب بيشتري را نجات داد. نجات زهرا در اعلام اراده امروز ما گره خورده است. عزم جزم كنيم از حق زهرا و از حق تمام پناهجويان دفاع كنيم. عزم جزم كنيم در اين دنياي تاريك و پر از توحش ، افق هاي روشن و انسانى را در مقابل ديدگان و پراتيك بشر بگذاريم.

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم آبان 1385ساعت 0:31  توسط اختر قاسمی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

انتشار نشریه الکترونیکی "ماها " نشریه همجنسگرایان ایران
"ماها" اولین نشریه الکترونیکی "همجنسگرایان ایران" یکساله شد



اولین نشریه الکترونیکی همجنسگرایان ایرانی "ماها" یکساله شد.
امروز ایمیلی از یک دوست ناآشنا داشتم که خبر از انتشار دوازدهمین شماره نشریه "ماها" نشریه همجنسگرایان ایران (درون ایران ) را می داد. این خبر که همراه با فایل " پی دی اف " شماره 12 نشریه بود برای من پیام آور شهامت و آگاهی در میان همجنسگرایان میهنم بود. برای همجنسگرایان میهنم خوشحال شدم. بعد از خواندن سرمقاله که به قلم سردبیر مجله بود، تصمیم گرفتم که خبر این نشریه را به جمع وسیع تری برسانم تا بلکه بتوانم صدای آنها را به گوش شما همیهنان و سپس با هم به گوش جهانیان برسانیم.
از آنجائیکه همجنسگرایان در جوامعی چون جوامع ما بسیار تحت فشار و خشونت ها ی سیاسی – فرهنگی هستند، باید به یاری آنها بشتابیم، بدون کمک ما آنها به حقوق فرهنگی – سیاسی خود دست نخواهند یافت. از ابتدای انقلاب اسلامی همیشه شاهد اعدام جوانانی تحت عنوان "اقدام به عمل لواط " در میهنمان بوده ایم. کمک به حفظ این نشریه و انتشار آن می تواند در روشنگری مردم جامعه ما تاثیرمثبت و وسیعی داشته باشد چرا که در روند خشونت رژیم به آنها می کاهد.
سردبیر نشریه با زبانی بسیار ساده و در عین حال با درد صحبت می کند. او به جز حق مسلم خود که همان احترام به نیاز حسی و جنسی اوست چیزی دیگری نمی خواهد. وقتی مقاله را خواندم دلم گرفت. از خودمان دگر جنس گرایان غمگین شدم. از اینکه ما به o.deعنوان انسان ها ی هترو سکسوئل برای همه تعیین تکلیف می کنیم و همه را شبیه خود می خواهیم و در واقع هر که را با ما نبود بر ما می دانیم، دلم گرفت.
در سرمقاله نشریه که به قلم سردبیر نوشته شده آمده است: " شماره اول را با دلهره آماده انتشار کردیم، ولی چون اولین شماره بود مشترکی نداشتیم، پس کمی "پررویی" کردیم و آنرا به تعدادی از وبلاگ ها و سایت های باقی مانده فرستادیم و جرقه زده شد، آهسته ، اما پیوسته سیل علاقه مندان و مشترکین به سویمان آمدند، نامه های درد دل و تنهایی، نامه ها ی تشویق آمیز، مطالب خوب و با کیفیت، پیشنهادات مختلف و............."
درجای دیگر می گوید: " .......بله وقتی ما تصمیم به انتشار ماها گرفتیم با توجه به نیروی محدود دو نفری تصمیم گرفته بودیم که ماها را فقط به مدت یک سال، یعنی دوازده شماره چاپ و بعدا انتشار آن را متوقف کنیم. با این حساب این شماره 12 ماها باید آخرین شماره ماها باشد که منتشر می شود، اما نه، دلخور نشوید؛ ماها ادامه می یابد.

سردبیر نشریه در جای دیگر می نویسد:" ماها تلفن و فاکس و دفتر و دستک و کارمند تمام وقت ندارد. ما هم مثل همه شما کار و درس و مشق و مشکل نان و آب داریم ، حتی مجبوریم همکاری با ماها را از افراد خانواده و نزدیکترین دوستان خود مخفی نگه داریم، پس صادقانه بگویم که ما امکان پاسخ دهی به نیازهای سالیان سال انباشته شده جامعه همجنسگرایان کشور را نداریم، بلکه ما سعی می کنیم که در حد توان و امکان محدود خود گوشه ای از کارها را به عهده بگیریم. تنها همکاری و یاوری شماست که موفقیت ما را تضمین می کند، پس ما را تنها نگذارید.این باید اسباب افتخار هر همجنسگرای ایرانی باشد، که در روزگار مبارزه برای دمکراسی و حقوق بشر در کشورما همجنسگرایان ایران گوشه عزلت نگرفته ایم ، بلکه در امر روشنگری و تلاش برای آگاهی رسانی و کسب حقوق انسانی، فعالانه شرکت داریم. "
سردبیر نشریه دلیل انتشار ماها را چنین می گوید:
"انتشار ماها برای دفع خشونت سیاسی – فرهنگی نسبت به حقوق همجنسگرایان است و برای دور زدن شرایطی است که در آن (دوره) با آن مواجه شده بودیم."
در این شماره شاهد مطالبی چون : مصاحبه با فعال حقوق همجنسگرایان فیلیپین- مطلبی تحت عنوان سوال شناسی ، با تاکید بر رفتار و کرداراقتصادی گی ها در ایران- بررسی کتاب سیاهی چسبناک شب- سکورالیسم، حبل المتین جنبش همجنسگرایان- فلاش های زندگی یک لزبین- احساس گناه در همجنسگرایان و بررسی سریال شب های برره از نگاهی دیگر و مطالب گوناگون دیگر هستیم.
+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم آبان 1385ساعت 0:56  توسط اختر قاسمی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin


سلام دوستان
لطفا اگر تا حال این لیست را امضا نکردید برای نجات جان 4 انسان که منتظر اعدام هستند با امضای خود و اعتراض خود به جهانیان از اعدام آنها جلوگیری کنید.
با تشکر
اختر



Ba salam,

Lotfan emza konid!

http://www.save-kobra.blogfa.com



--
1-دوستان و همکارانتان را تشوبق کنید نامه پدر کبرا را امضا کنند و یا به
مقامات جمهوری اسلامی ایران نامه اعتراضی بنویسند و خواهان آزادی ��وری
کبرا رحمانپور، شهلا جاهد، نازنین ��اتحی و ��اطمه حقیقت پژوه شوند.
2-نامه های کبرا و پدرش را به میلینگ لیست خود ب��رستید و آنها را تشویق
به حمایت از این کمپین کنید.
3-اگر سایت و وبلاگی دارید خواهش میکنیم این کمپین را منعکس کنید.
اگر به نشریه ای دسترسی دارید تشویق کنید که این کمپین را منعکس کنند. 4-
5-اگر میتوانید از نهادها و سازمانهای مدا��ع حقوق انسان و علیه اعدام
بخواهید با ارسال نامه های اعتراضی به سران جمهوری اسلامی آنها را تحت
��شار قرار دهند که کبرا، شهلا، نازنین و ��اطمه را آزاد کند و بطور کلی
مجازات اعدام را لغو کند.
الهام حق شناس
مسعود شیرازی
www.save-kobra.blogfa.com
+ نوشته شده در  دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 11:27  توسط اختر قاسمی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin