تبليغاتX
از هر دری سخنی
وبلاگ اختر قاسمی گفته ها و ناگفته ها

مری اپیک 
این عکس را از هنرمند عزیز و مطرح جامعه مان مری آپیک در شهر کلن به هنگام اجرای تاتر خر به  کارگردانی پرویز صیاد گرفتم. فکر می کنم سال ۲۰۰۱ بوده باشه. پرویز صیاد و مری آپیک به دعوت فستیوال تاتر ایرانی به کلن آمده بودند.


مدتها بود که سراغ آرشیو عکس هایم نرفته بودم. چند هفته پیش  بود که خیلی اتفاقی تصمیم گرفتم که خاطرات عکس های گرفته شده از هنرمندان میهنما ن را در وبلاگم ثبت کنم. آخه من همیشه ارزو داشتم که روزی بتوانم این عکس ها را همراه با خاطرات آنها کتاب کنم ولی راستش من یه کم تنبلم البته شاید هم نباید خودمو سرزنش کنم چون واقعا زندگی یک مادر و بچه با همه مسئولیتش در مهاجرت اگر سخت نباشد آسان هم نیست. از زمانی که این کار را شروع کردم یعنی مراجعه به آرشیو و دیدن عکس ها تمام خاطرات مثل پرده سینما جلوی چشمم تصویر میشه. وقتی  عکس ها را می بینم بی اختیار خنده بر لبانم می نشینه یه دفعه بدون اینکه متوجه بشم ، هنگام تایپ کردن خاطرات گاهی سرم را هم به تائید تکون می دم . گویی تصویر در عکس واقعی است و من مشغول صحبت همچون گذشته ها با این عزیزان هستم که یک دفعه با سئوا ل دخترم که "مامان به چی می خندی؟ "یا "مامان به کی یا چی  سر تایئد تکان می دی؟ "و یا "مامان با لپ تاپت حرف می زنی ؟" به خودم میام. بیشتر مواقع با این گونه جملات دخترم از دنیای خاطرات دو دهه گذشته ام بیرون می یام و می بینم که چند یا چندین سال از این عکس گذشته .....................

با مری آپیک هم خاطرات خیلی خوبی دارم. مری آپیک به نظر من یکی از قویترین هنرپیشه های سینما و تاتر ایران هست.  او نه تنها هنرپیشه خوبیست بلکه کارگردانی فیلم هایی را که برای بچه های ایرانی خارج ار کشور ساخته خیلی موفق و تاثیر گذار در شناخت زبان و فرهنگ ایرانی به بچه ها بوده .دختر من هنوز شعرهای قصه پری در جنگل را به خوبی بیاد داره و گاهی هم میخونه و مری اپیک را بهترین هنرپیشه ایران میدونه.  بعد از اجرای کلن فردای انروز اجرا در فرانکفورت داشتند.مری آپیک  یکی از دوستان قدیمی اش را که در سوئد زندگی می کند و مسئولیت صحنه را به عهده داشت به همراه داشت. اونها تمام دوران مدرسه و دانشگاه را گویا با هم بودند. ولی این دیدار دیداری بعد از شاید ۲۰ یا ۲۲ سال بوده. برای من جالب بود که با وجود فاصله مکانی و زمانی خیلی با هم صمیمی و گرم بودند و  مدام در کنار هم و با هم بودند و از کوچکترین لحظات برای گفتگو ی با هم استفاده می کردند. فردای آنروز هر سه یعنی مری آپیک و دوستش و من با ماشین من به سمت فرانکفورت حرکت کردیم. در طول راه خیلی با هم گپ زدیم. سه زن بودیم از سه طیف کاری متفاوت. هر کدام تجارب و خاطرات این مدت زندگی مهاجرت اجباری را با هم تعویض می کردیم. می خندیدم؛ ولی گاهی هم بغض گلویمان را می گرفت  .........مری آپیک از کمبود وقت و زمان  که در امریکا دارد صحبت می کرد و از اینکه چقدر تراقیک صبح اونجا وقتشو می گیره و چقدر او هم  او با دو  فرزندش درگیر است و حتی بیشتر وقتا تمام کارهای ادار ی و تلفنی را زمانی که در ترافیک لس انجلس بچه ها را به مدرسه می بره و یا بر می گردونه انجام میده!!! به هر حال زندگی همه ما در این مهاجرت اجباری؛ چه هنرمندان و چه غیر هنرمندان زندگی آسانی نیست. اون روز اولین بار بود که متوجه زمان و جاده فرانکفورت نشدم چون خیلی جو صمیمانه و خوبی بین ما بود و خیلی صادقانه هم با هم گفتگو کردیم. این هم خاطره ای بیاد ماندنی برای من هست.

 من نمایشگاه کوچکی از عکس که از هنرمندان  سینما و تاتر ایرانی که در بعضی شهرهای  اروپا  اجرای تاتر داشتند و یا در فستیوال تاتر کلن که سالی یک بار برگزار می شود  گرفته بودم را به همراه داشتم و در بیرون از سالن تاتر فرانکفورت در راهرو محل برای نمایش آویزون کردم.  شب را دوباره هر سه با هم در هتل بودیم. بعد از صرف صبحانه اونها می بایست برای نمایش به یک شهر دیگه می رفتند و من هم می بایست برگردم. صیاد به دنبال گروه آمد و من خداحافظی کردم و راهی کلن شدم. جاده فرانکفورت کلن  که برای من موقع رفتن چقدر کوتاه بود و به نظرم زود رسیدیم در بازگشت احساس می کردم اصلا انتهایی نداره خیلی دلم گرفته بود. از این خداحافظی های همیشگی خیلی دلم گرفته بود. در بین راه موزیکی از علیرضا افتخاری گوش می دادم و بغضم ترکید و کمی با گریه آرامش یافتم. فکر کردم تا کی ما باید فقط از هم خداحافظی کنیم؟  گاهی از ایران خانواده و فامیلت  میاد  باید بعد از مدتی خداحافظی کنی. دوستت میاد از امریکا از کاناد از کشورهای دیگر اروپایی از آسیا و از ............همیشه باید بعد از چند روز یا چند هفته خداحافظی کنی .اینکه آیا دوباره همدیگر را می بینیم سوالی ست که هیچکس نمی تونه پاسخ بده. حتی تو خواننده عزیز وبلاگ من.........

کلن آلمان

اختر

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام آبان 1385ساعت 9:17  توسط اختر قاسمی  | 


از راست مهدی خان بابا تهرانی ارامش دوستدار و بابـک امیر خسروی
این عکس را درست سه روز بعد از همایش سراسری اتحاد جمهوری خواهان در پاییز 2004  در شهر کلن د رخانه آرامش دوستدار گرفتم. وقتی تصمیم گرفتم این عکس را بذارم سریع به دوستدار زنگ زدم و موضوع را باهاشون در میون گذاشتم . میدونید چرا؟ اخه من مار گزیده هستم و دیگه نه تنها از ریسمان سیاه و سفید بلکه از هر رنگیش می ترسم.!! حالا باز هم حتما می گید چرا؟ الان میگم : عکسی که از آرامش دوستدارو اکبر گنجی در گزارشم از حضور اکبر گنجی  درمیان ایرانیان شهر کلن درگویا نیوز چاپ شد که یادتون هست؟  اینقدر بحث برانگیز شد که نزدیک بود منم اون وسط  یه بلایی سرم بیاد.!!

خلاصه وقتی از دوستدار در مورد عکس با دو دوستش سئوال کردم،  اون که همیشه یه طنز خیلی با نمکی در گفتارش هست گفت : خوب حالا اگه این عکس ما رو بردند و تکثیر کردند و سر چهار راه ها فروختند چی ؟ خندیدم و گفتم نه نگران نباشید من اینقدر حجم عکس را کوچیک می کنم که کیفیتش پایئن بیاد و  نشه ازش کپی "رایت " ایرانی کرد و فروخت !! کمی هر دو به این موضوع خندیدیم  و راه حل مشترک یافتیم. حالا باید به  خان بابا و امیرخسروی  هم زنگ می زدم ولی چون دیر وقت بود و نمی شد دیگه زنگ زد  اجازه اون ها رو ا زدوست قدیمیشون دوستدار گرفتم !! حالا خدا میدونه که خان بابا و امیر خسروی چه بلایی سر من میارن؟!! ولی این بار شما باهام هستید دیگه ؟این ماجرای عکس بود!!

خان بابا تهرانی و بابک امیر خسروی برای شرکت در همایش سه روزه اتحاد جمهوری خواهان ایران به کلن آمده بودند. آرامش دوستدارمعمولا  برای دیدن دوستان قدیمی خود بعد از برنامه به رستورانی که همه در آنجا جمع می شدند می آمد. رابطه این سه مرد که هر کدام  به نوع خود در تاریخ فرهنگی و سیاسی ایران نقش دارند برای من بسیار دیدنی و جالب توجه بود. تصمیم گرفتم که از هر سه با هم عکس بگیرم و تصمیمم را با اونا مطرح کردم. دوستدار برای اینکه این امکان را برای من فراهم کند،  منو هم به جمع دوستانش در خونه خودش برای ناهار فردا دعوت کرد.  هنوز مزه اون زرشک پلو خوشمزه که دوستدار خودش درست کرده بود زیر زبونم هست. مهمان نوازی همسر مهربان  آلمانیش -که فارسی را هم  از ما هم بهتر صحبت می کند- جای خود دارد. خلاصه اون روز پایئزی خیلی عکس از این سه مرد بزرگ گرفتم . تعدادی هم دم در خونه دوستدار توی خیابون گرفتم که برگ های رنگ و وارنگ پاییزی هم جلوه خاصی به عکس دادند.  این روز هم از روزهای بیاد ماندنی زندگیم هست که فراموش نمی کنم.

پایدار و استوار باشند

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آبان 1385ساعت 3:50  توسط اختر قاسمی  | 

صیاد و خرسندیاین عکس را به درخواست دوست و همکار راه دورم از ایران آقای امیدرضا میرصیافی در وبلاگ می گذارم. دیروز ازمن خواست که عکسی هم از هادی خرسندی بگذارم که گفتم حتما این کار را می کنم چون  چند عکس جالب با صیاد ازش دارم و می ذارم. زمان گرفتن عکس درست بعد از اتمام تور اروپایی یک صمد و دو لیلا زمانی که به کلن برگشتیم بود.  از این سری عکس ها که از خرسندی با صیاد گرفتم در کتاب چند جلدی تاریخ نویسندگان ایران هم چاپ شده .البته عکس هایی از هنرمندان دیگر هم که کار من هست در این کتاب وجود دارد.  هادی خرسندی فکر می کنم آن موقع در کلن یا دوسلدورف برنامه داشته. صیاد هم علاقه مند بود که دوست و همکارش را ببیند. خلاصه با چندین تلفن به این ور و اون ور خرسندی را پیدا کردیم و برای ناهار به یک رستوران ایتالیایی رفتیم. البته صاحبش ایرانی بود. در اینجا خرسندی باچنگال خیلی حرکات با مزه و جالبی می کرد که من هم طبق معمول عکس گرفتم ولی اونا د رآرشیوم فعلا می مونند.

واقعا من فکر نمیکنم که یکی مثل پرویز صیاد  و یا یکی مثل هادی خرسندی در تاریخ هنری فرهنگی ما تکرار بشه. اینها هر کدام در نوع خود شاهکارند. امیدوارم که همچنان استوار و پایدار باشند.

یاد یه خاطره شیرین با این دو هنرمند بزرگ افتادم که شاید جالب باشه براتون می گم ولی قول بدید که بین خودمون باشه به گوش خرسندی عزیز یه وقت نرسه:  فکر می کنم که سال ۱۹۹۶ یا ۹۷ بود برای بار دوم بود که من تاتر پرویز صیاد و هادی خرسندی به نام "هادی خرسندی و صمدش" را  در کلن برگزار می کردم. شب برنامه همه منتطر خرسندی بودیم جمعیت هم در سالن نشسته بودند دیدیم خرسندی نفس زنان رسید و رفت در رختکن و بعد سریع برگشت و گفت: جلیقه ام شکافته! باید دوخته بشه! و به ما یعنی من و منیجر گروه که یک مرد بود نگاه میکرد. من هم که همیشه در کیفم یه بسته کوچولو نخ و سوزن و سنجاق دارم گفتم لطفا بدید به من درستش می کنم. خرسندی با ناباوری جلیقه را به من داد و من سریع اون بسته کوچولو نخ و سوزن را در آوردم و جلیقه را دوختم و بهش تحویل دادم. خرسندی که هنوز هم با ناباوری نگاه می کرد به طرف صیاد برگشت و گفت: پرویز ببین حسن اینکه برنامه گذار زن باشه اینه! به فکر همه چیز هستند حالا اگه یه سبیل کلفت بود با صدای نکره اش می گفت آقا ما حالا از کجا نخ و سوزن بیاریم؟ تازه قیاقه اش را هم می بایست تحمل کنیم!! خلاصه همه چیز به خیر و خوبی گذشت و خرسندی تونست که به موقع روی صحنه حاضر بشه و برنامه اش را بهتر از قبل اجرا کنه.  یاد اون روزا بخیر خاطرات خوبی بود. 

درودی گرم به هر دو هنرمند ملی و میهنی مان 

اختر

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت 4:52  توسط اختر قاسمی  | 

فروهرها و پرویز صیاداین عکس را درست "اگه اشتباه نکنم" در ژانویه / فوریه ۲۰۰۲ گرفتم  فکر می کنم در هلند بوده.  بله در هلند بوده. خاطره این عکس را براتون تعریف میکنم: در دومین تور اروپایی پرویز صیاد با تاتر موزیکال یک صمد و دو لیلا با دو خواهر :لیلا و فریبا فروهر ، من افتخار داشتم در کنار هنرمند بزرگ میهنمان پرویز صیاد مدیر صحنه باشم و تقریبا یک ماهی را با گروه در شهرهای اروپا با هم بودیم. معمولا رانندگی را من به عهده داشتم چون جاده های اروپا را بهتر می شناختم و یا فریبا فروهر رانندگی می کرد.  ماشین از این مینی بوس ها با در بزرگ کشویی بود. در هلند در محل برنامه  من که راننده بودم پیاده شدم و فکر کردم همه پیاده شدند و خواستم که کمک کنم وسایل صحنه را با کارکنان سالن بیرون بیاوریم. بدون توجه به اینکه دست فریبا فروهر وسط در کشویی است در را بستم!!!!!!!!! وای چه صحنه ای !!!!!!!!!هیچوقت یادم نمیره . بیچاره فریبا خیلی اذیت شد. من که اینقدر عذاب وجدان داشتم فکر کنم دردم از فریبا بیشتر بود. خیلی گریه کردم . خیلی روز بدی بود. خلاصه راهی بیمارستان شدیم و مجبور شد با انگشت شکسته و گچ گرقته به روی صحنه برود. این تاتر که رقص هم داشت به نوعی کامل اجرا نشد. فریبا نمی توست که نقش همیشگی اش رو اجرا کنه. خلاصه با نزدیک شدن ژانویه همیشه  به یاد اون روزا می افتم. فکر کنم فرداش بود سر میز صبحونه توی هتل که گفتم میخوام یه عکس از دستت بگیرم که این کارم یادم نره !! ولی از  هر سه تون میخوام عکس بگیرم، که فریبا اینطور میخنده و دستشو نشون میده . همین جا باز هم از بی توجهی اون روزم از فریبا  عذر میخوام. خاطرات خوبی را با این سه هنرمند داشتم. خیلی خوش گذشت. از همین جا سلام بهشون میکنم و آروزی بهروزی.

از این عکس های خاطره انگیز با هنرمندان میهنمان زیاد دارم اگه دوست داشتید باز هم میذارم

اختر

توضیح: این قسمت را دوباره اضافه میکنم : یکی از دوستان در کمنت سر به سر من گذاشته که شهید بعدی کیه ؟ باور کنید دیگه از این حنایت ها نکردم!! بقیه خاطرات که در آینده می نویسم همه خوب و شاد هستند. البته سر خودم هم بلاهایی اومده  ولی من دیگه سرکسی بلایی نیاوردم. بعدا می نویسم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385ساعت 11:6  توسط اختر قاسمی  | 

عکسی از سری عکس ها ی زنان ایرانی مهاجراین عکس از سری عکس های زنان ایرانی مهاجر است که از چند سال پیش این پروژه را در دست دارم. از این سری عکس ها نمایشگاهی د رموزه زنان شهر بن در آلمان در سال ۲۰۰۳  داشتم . موزه زنان نمایشگاهی با عنوان "زن ایرانی " بر پا کرده بود که از کارهای چندین زن هنرمند ایرانی بود. هنرمندان از جمله خانم ها : شیرین نشاط ، پرستو فروهر، خانم دلشادیان و....... این نمایشگاه از هنرهای تجسمی همچون عکس ، نقاشی، فیلم، و .....بود که چندین ماه طول کشید.   این پروژه من به دلیل مشگل مالی همچنان نیمه تمام مانده است .لازم به توضیح است که موزه زنان بن بزرگترین موزه زنان آلمان و تقریبا تنها موزه زنان و در موزه های زنان جهان از موزه های مطرح هست.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 19:45  توسط اختر قاسمی  | 

عکس روز- اولین ژنرال زن در افغانستاناین عکس را هم در سفری که مارس تا آپریل امسال در افغانستان داشتم گرفتم. ژنرال خاتول اولین ژنرال زن در افغانستان هست که نشان و مدال های زیادی از طرف ارگان ها ی بین المللی در یافت کرده. او از متخصصین پرش با چتر نجات هست که از طرف ارتش امریکا هم نشانی گرفته است. هم اکنون از طرف وزارت دفاع فغانستان مسئول آموزش سربازان در ارتش افغانستان است. این عکس در اتاق او در وزارت دفاع افغانستان هنگامی که برای مصاحبه و عکس رفته بودم گرفتم.

اختر

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آبان 1385ساعت 17:57  توسط اختر قاسمی  | 

60 سال صلح  60 سال صلح - این عکس را در فتوکینا امسال در شهر کلن گرفتم که در فردای آنروز در سایت رادیو زمانه به عنوان عکس روز انتخاب شد. درب ورودی شمالی فتوکینا به سالنی بزرگ راه داشت که نمایشگاهی از عکس های جنگ جهانی دوم و خرابی اماکن مهم آلمان بود این عکس ها به بزرگی تقریبا ۴ متر در سه متر و در این مقیاس بودند . در زیر یکی از این عکس ها یک صفحه سفید بزرگ نصب شده بود که همه می توانستند امضا کنند یا یک کمنت بنویسند. من هم بزرگ به فارسی نوشتم زنده باد صلح و آزادی  

این دختر بچه نازنین به همراه مادرش ابتدا امضا کردند و بعد هر دو روی نیمکت روبرو نشستند . بعد من خواستم امضا کنم و یک جمله بنویسم که یک دفعه دختر بچه بلند شد و دوباره ماژیک را گرفت و شروع به نقاشی کرد. من هم که همیشه دوربینم همراهم هست سریع یک عکس گرفتم.

اختر

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم آبان 1385ساعت 15:17  توسط اختر قاسمی  | 

این عکس را روز دوم فرودین امسال در سفرم به افغانستان - کابل گرفتم. این روز برای افغان ها درست مثل سیزده بدر خودمون هست و اینجا شادی مردم را می بینیم که همدیگر را به هوا پرتاب میکنند.
+ نوشته شده در  شنبه بیستم آبان 1385ساعت 20:0  توسط اختر قاسمی  | 

این عکس را در نوروز امسال در کابل گرفتم
شادی مردم در روز دوم فروردین 1385


متاسفانه اشکالی در ثبت عکس پیدا کردم که در اولین فرصت سعی میکنم که اشکال را بر طرف کنم

از این به بعد میخوام عکس روز بذارم
اختر
+ نوشته شده در  شنبه بیستم آبان 1385ساعت 14:23  توسط اختر قاسمی  | 

امروز مطلبی در سایت رادیو زمانه خواندم که خیلی منو ناراحت کرد و بعد هم که به وبلاگی یک مصری که لینک در مطلب داده شده بود رفتم و با دیدن صحنه دریدن لباس ها ی زنان در خیابان بغضی گرفتم و گریه کردم پیش خودم فکر کردم خدایا برای چند نفر یا چند کشور گریه کنیم؟ یه روز برای ایران یه روز افغانستان یه روز عراق یه روز فلسطین یه روز لبنان یه روز .....................واقعا مگه ما از چی ساخته شدیم که اینهمه درد و بدبختی را هر روز ببینیم و بشنویم و تاثیر رومون نذاره. ولی این مسئله مصر که به گفته صاحب نظران به دلیل اینکه جوان ها برای ازدواج توانایی مالی ندارند و چون د رمصر هم رابطه جنسی قبل از ازدواج ممنوع هست این طور در خیابان به زن ها حمله می کنند و لباسشان را پاره می کنند!! خیلی دیگه وحشتناک و غیر قابل تصوره که این همه مصری هایی که روزی تمدن جهان بودند امروز اینگونه با زنان برخورد می کنند. نمیدونم راستش چی بگم خودتون به سایت این هم نوع مصری مراجعه کنید و ببینید و لینک مطلب زمانه را هم می ذارم
مطلب در سایت رادیو زمانه

http://www.radiozamaneh.com/morenews/2006/11/post_279.html


http://misrdigital.blogspirit.com/


هر دو این لینک ها را در طرف چپ وبلاگم در بخش پیوندهای روز می بیند و می تونید راحت کلیک کنید
اختر
+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم آبان 1385ساعت 23:48  توسط اختر قاسمی  | 

مطالب قدیمی‌تر