تبليغاتX
از هر دری سخنی

از هر دری سخنی

وبلاگ اختر قاسمی گفته ها و ناگفته ها


فرزانه تائیدی در فرانسه
وقتی به عکس ها و تاریخ گرفتن آن ها فکر می کنم متوجه می شوم که چقدر زمان زود می گذرد . گویی همین دو سه ماه پبش بود که این عکس ها را گرفتم ولی بیش از ۶ سال و نزدیک به هفت سال از این تاریخ می گذرد.  این سری عکس ها خاطره بسیار زیبایی دارند. من  پروژه عکسی از زنان هنرمند تبعیدی ایران در دست داشتم که باچندین زن هنرمند ایرانی از طیف مختلف هنری و ادبی تماس گرفتم که از آنها عکس بگیرم. از جمله این زنان یکی هم خانم فرزانه تائیدی هنرمند توانا  مینهمان بود. داستان اینکه چرا با توجه به اینکه من در آلمان هستم و فرزانه در انگلیس ولی ما همدیگر را در فرانسه ملاقات کردیم بسیار مفصل و شیرین است که در فرصتی دیگر کامل توضیح خواهم داد. این عکس ها د ر آپریل ۲۰۰۰ در منزل یکی از بستگان فرزانه گرفته شده. که از آنجا با فرزانه به خانه نویسنده برجسته و بزرگ میهنمان مهشید امیر شاهی رفتیم تا از ایشان هم عکس بگیرم. خاطرات سفر با فرزانه به همراه خواهرم پروین بسیار بیاد ماندنی است.


خاطرات چند روزه خیلی خوب با فرزانه و نویسنده بزرگ مینهمنان مهشید امیر شاهی داشتم که همان طور که گفتم به زودی خواهم نوشت.
درودی گرم به هر دو هنرمند میهنمان با آروزی پایداری و بهروزی آنها

من می خواستم از دوستانی که محببت می کنند و مرتب به وبلاگ سر می زنند بابت اینکه نتوانستم جواب آنها را بدهم پوزش بخواهم چون این روز ها خیلی درگیر هستم. هم چنین د ر دو سه هفته آینده مسافرت خواهم بود و احتمالا امکان به روز کردن وبلاگ برایم مشگل خواهد بود از این جهت هم پوزش می طلبم ولی  من نهایت سعی خودم را می کنم که از هر فرصتی استفاده کنم تا با شما هم میهنانم در ارتباط باشم.
من از فردا تا اوایل ژانویه در سفر خواهم بود.
به امید دیدار
اختر

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385ساعت 4:22  توسط اختر قاسمی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

مارایا کری
مارایا کری در حال امضا به طرفدارنش و
به همراه بادیگاردش جلوی درب
هتل حیات در کلن
حتما همه خیلی تعجب می کنید که چی شد یه دفعه من عکس از هنرمند امریکایی گذاشتم و میخوام خاطره از او را بنویسم. راستش فکر کردم که برای زنگ تفریح گه گاهی هم از عکس های هنرمندان امریکایی و اروپایی که گرفتم بذارم.
این عکس هم خاطره خوبی داره. سال ۲۰۰۱ بود ماه آگوست بود و هوا آن سال خیلی گرم بود. در آنزمان من به عنوان عکاس خبری خیلی برای روزنامه آلمانی شهری که زندگی میکنم ـ کلن ـ کار می کردم . البته این روزنامه از اون جنجال برانگیز هاست که صد رحمت به جوانان آن موقع خودمون!! از بس من عکس و خبر جدی برا اینا بردم و هی گفتن اختر اینا به درد ما نمی خوره برو ببین کدوم هنرمند با کی رابطه داره !! و یا هنرمندان کجا میرند غذا بخورند !! و یا برو کنار رود راین و از این لختی ها عکس بگیر!! هر چی ما گفتیم بابا پدرتون خوب مادرتون خوب ما بچه مسلمونیم و از این قرتی بازی ها به ما نمی خوره  گوش ندادند!! خلاصه منم میومدم و بعد گزارش و عکس از برنامه مثلا زنان ایرانی و افغانی و آلمانی  که به مناسبت روز جهانی خشونت علیه زنان  جمع شده بودند را می بردم!!! تصور کنید که در هئیت تحریریه چه حالی می شدند؟ دوستانی که کار روز نامه نگاری با این نوع نشریات  کردند و یا می کنند می دونند من چی می گم! هی گفتند اختر دست بردار اگه میخوای نون خودتو آجر نکنی!! البته این ترجمه من هست ، دارم فکر می کنم که به آلمانی چی میشه!! مطمئنا خیلی خنده دار میشه!! خلاصه این گوش ندادن هام کار دستم داد حالا باید هی من بدوم دنبالشون!! آخه خدائیش پول خوب می دادند. به هر حال سرتون رو درد نیارم اون روز گفتند برو و از مارایا کری عکس بگیر و اون هم زمانی که  از هتل بیرون میاد.  رفتم اونجا دیدم کلی دختر و پسر ها ی جوون زودتر از خبرنگارا اونجا بودند. دختر من هم اون موقع ۱۱ سال داشت. بهش زنگ زدم  و پرسیدم مامان جان دوست داری مارایا کری را ببینی؟ گفت آره آره! خلاصه به باباش گفتم که بیارش جلوی هتل جیات. دخترم هم یه خرگوش خیلی قشنگ برای مارایا کری نقاشی کرد و با خودش آورد که بهش بده.

مارایا کری

وقتی که از هتل بیرون آمد همکاران عکاس دیگر نشریات مهلت نمی دادند و همه زیر همدیگر می زدند. معمولا هم من تنها زن عکاس بودم و همیشه مردها هلم می دادند!!  یک همکارم که برای روزنامه بیلد کار می کرد خیلی هم چاق بود و من همیشه می ترسیدم که اگه این منو هل بده مثل توپ پرت می شم.!!
منم خیلی حاشیه می رم! نه ؟ به هر حال من تونستم چند تا عکس از لابلای دستهای همکارام و تماشاگران بگیرم . بادیگارد این خانم مارایا کری هم که نگو و نپرس!! از مامورهای  جمهوری اسلامی بدتر بود!! خلاصه این دختر خانوم کوچولو خوشگل من می خواست نقاشیشو که اسم خودش و مارایا کری را هم رو ش نوشته بود بهش هدیه بده. مگه این دختر و پسرا می ذاشتند؟ جیغ می زدند و حمله به طرف ماشین !! شیشه ماشین مرسدس بنز هم بالا بود و دودی هم بود و ما چیزی نمی دیدیم ولی خود مارایا کری از توی ماشین دید که یک دختر خانوم کوچولو نقاشی در دست سعی می کنه که به ماشین نزدیک بشه و نقاشی را بده یه دفعه شیشه را پائین کشید و دست دراز کرد و نقاشی را از دخترم گرفت و یه بوس هم براش فرستاد. در عکس می بینید که نقاشی را لوله کرده و به دست گرفته و داره دست تکون میده. به هر حال این هم خاطره ای بود که دخترم با این کارش برایم زیبایش کرد.
الان در آمستردام هستم که این را نوشتم
اختر ـ آمستردام ـ هلند

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 0:35  توسط اختر قاسمی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

سیما بینا
سیما بینا در کلن
این عکس سیما بینای عزیز را که خیلی هم دوستش دارم در بهار امسال در حیاط یک کافه رستوران در شهر کلن از او  گرفتم. این عکس را برای مصاحبه ای که با سیما بینا عزیز به مناسبت بازگشت از تور کنسرت هاش در امریکا و کانادا با او داشتم گرفتم. خواستم جدیدترین عکس از او باشد چون من از سیما از اولین سال هایی که به اروپا آمد عکس زیاد دارم که یکی ش را همین جا خواهم گذاشت. خاطره این عکس و این روز هم قشنگه. راستش من از تمام هنرمندان عزیز میهنمان که عکس گرفتم خاطره شیرین و بیاد ماندنی دارم. از این بابت خیلی خوشحالم. چند روز قبل از گرفتن این عکس با سیما در آپارتمان خودش در کلن مصاحبه داشتم که عکس هم گرفتم. بعد هم همسر مهربان و همیار او ما را به یک رستوران چینی دعوت کرد که جای همه عزیزانی که دوست داشتند در کنار سیما باشند خالی بود. بعد از دو سه روزی دوست هنرمند عزیزی هم از راه دور آمده بود و می خواست سیما را ببیند که شاید در صورت داشتن وقت مصاحبه ای تلویزیونی با سیما داشته باشد. بعد از تماس با او در یک روز گرم بهاری همه با هم به یک کافه رفتیم و در فضای باز نشستیم که خیلی خوش گذشت. سیما با کلاه زیبایی که به سر داشت خیلی زیباتر شده بود. من هم که همیشه یک دوربین کانن  دیجیتال کوجک در کیفم دارم سریع گفتم سیما جان من میخوام از این صورت زیبا یک عکس بگیرم که او هم با مهربانی همیشگی اش با لبخند ملیح اش به من پاسخ مثبت داد.
لینک مصاحبه را هم همینجا می گذارم:
http://news.gooya.eu/culture/archives/049003.php

سیما بینا
سیما بینا در کنسرت آلمان - دورتموند سال ۱۹۹۶
این عکس سیما هم خاطره خیلی خوبی داره . این عکس را احتمالا خیلی از شما می شناسید چون روی جلد سی دی و کاست گل های صحرایی همین عکس است. فقط من از تهیه کننده این آلبوم های گل های صحرایی دلگیر شدم که نام عکاس را روی آلبوم ننوشت. خاطره این عکس را بگم. من در این تور کنسرت سیما بینا هر جا کاری از دستم برمی آمد به گروه کمک می کردم. برای اجرای کنسرت سیما بینا با او و گروهش و چند دوست دیگر به دورتموند رفتیم. در بین دو بخش کنسرت که استراحت بود در پشت صحنه سیما با همکاران خود مشغول صحبت بود که من این عکس را گرفتم. وقتی بعد ا ز دو سه روزی عکس را به او نشان دادم خیلی خوشش اومد و از من خواست که تعدادی برایش چاپ کنم. بعد از چند روز سیما و گروهش در مرکز موسیقی نوا تمرین داشتند. من هم آنجا بودم وقتی سیما آمد با خنده به طرف من آمد و گفت: "اختر جان عکست را جاودانه کردم" من پرسیدم چطور مگه؟ گفت که برای سی دی و کاست جدیدم  من این عکس را انتخاب کردم. من هم خیلی خوشحال شدم و سیما را بغل کردم و بوسیدم. چون من همیشه عاشق صدای سیما بینا بودم و حالا از اینکه به نوعی یادگاری از من در آلبوم های جاودانه سیما هست احساس خوشحالی میکردم. ترانه ها ی محلی او عجبیب به من آرامش می داد. یکی از اشعاری که میخونه و من خیلی خاطره از این آهنگ دارم و خواهرم هم همیشه با صدای قشنگش در جمع خانوادگی می خونه:
عزیزوم کاسه چشامم سرایت وای سرایت
میون هر دو چشموم جای پایت جای پایت
........................................................
این اشعار جاودانه با صدای گرم و زیبای سیما بخشی از روزهای سخت زندگی مرا در اوایل دهه ۶۰ روزهایی که در تهران در کشور خودم احساس غربت می کردم را آسان می کرد و آرامش می داد.
درودی گرم به سیما بینای عزیز که در موسیقی ایرانی جاودانه شد.
اختر 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آذر 1385ساعت 13:9  توسط اختر قاسمی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

ایرج جنتی عطایی
ایرج جنتی عطایی  در حال شعر خوانی در کلن
یادم میاد سال های۱۹۹۵ -۱۹۹۶  بود. در این سال ها - کلا سال های دهه ۹۰ سال های پرباری از نظر فرهنگی برا ی ایرانیان در آلمان و بخصوص شهر کلن بوده. مدام برنامه های متنوع فرهنگی - هنری بود و هنرمندان متعددی هم از ایران و هم از خارج از کشور برای برنامه دعوت می شدند. من شب شعری را برای ایرج جنتی عطایی  برگزار کرده بودم که خیلی با استقبال ایرانیان مواجه شده بود. حدود ۱۴۰- ۱۵۰ نفر در این شب شعر شرکت کردند. این برنامه این قدر مورد توجه حضار قرار گرفت که در پایان برنامه همکار عزیز آقای حسین فرجی که مدتی است به جمع هموطنان امریکا پیوسته و برنامه تلویزیونی تولید می کند ، در پایان برنامه از من از طرف ایرانیان کلن تشکر کردند. جنتی عطایی خیلی زیبا ترانه ها و اشعار خود را خواند. سکوت عجیبی در این سالن کوچک حاکم بود به خصوص وقتی که ترانه های خاطره انگیز خود را که برای داریوش و ابی و گوگوش سروده بود؛ می خواند گویی همه به سال های پنجاه سفر کرده بودند سال های که به نظر من اوج شکوقایی جامعه فرهنگی ایران بود. چهره ها سرشار از یک حسی بود که قابل توصیف نیست. عده ای ضمن اینکه لبخندی بر لب داشتند اشکی هم د رچشمانشان حلقه زده بود. این عکس را من بعد از اینکه مطلبی را در مورد جنتی خواندم و از او دعوت کردم که به روی صحنه بیاید گرفتم. شب خیلی خوب و بیاد ماندنی بود. خاطره زیبایی که از این روزا هست این بود که هم زمان با پنجاه سالگی ایرج جنتی عطایی بود و من با بخشی از در آمد این شب شعر که قاعدتا می بایستی به برنامه گذار تعلق بگیرد هدایایی به مناسبت پنجاه سالگی این هنرمند بزرگ میهنی خریدم و از طرف ایرانیان شهر کلن به او هدیه دادم. خیلی خوشحال شد و دوستان ایرانی هم از این کاری که من کردم خیلی قدردانی کردند.


این عکس ر ا فکر می کنم در حیاط خانه جنتی در لندن گرفتم با دو تا از دوستان بهمن سقایی نویسنده و شورش کلانتری فیلم ساز  به دیدار او به لندن رفته بودیم و قرار بود که فیلم کوتاهی در رابطه با آخرین روز زندگی صادق هدایت با همکاری ایرج جنتی عطایی ساخته شود.  مسئولیت من هم مدیر تولید بود. ولی بنا به دلایلی که مهمترین آن مسئله بودجه بود متاسفانه به مرحله تولید نرسید.

ایرج عزیز ترانه ها و اشعار تو فصلی نو را در موسیقی نوین ایران بوجود آورد. زنده و جاوید باشی از همین جا درودی گرم می فرستم
اختر

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 3:59  توسط اختر قاسمی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

سلام و درودی گرم به همه دوستان و خوانندگان وبلاگم
می خواستم از همه عزیزانی که در این مدت دو سه هفته گذشته که من در وبلاگم حضور فعال نداشتم و مرتب از من علت عدم حضورم را جویا شدند صمیمانه پوزش بطلبم. در واقع علتش فقط گرفتاری کاری و شخصی بوده و هیچ دلیل دیگر ی نداشته. امیدوارم که عذرم را بپذیرید.

 بهرام بیضایی به همراه دخترش نیلوفر بیضایی در فرانکفورت

بهرام بیضایی به همراه دخترش نیلوفر بیضایی
بهرام بیضایی و دختر بزرگ او نیلوفر بیضایی در فرانکفورت
این عکس هم خاطره بسیار جالب و بیاد ماندی دارد. فکر میکنم که سال ۱۹۹۵ یا کمی دیرتر بود بهرام بیضایی از طرف دانشگاه اشتراسبورگ ( اگر اشتباه نکنم ) به فرانسه دعوت شده بود. در این زمان نیلوفر تحصیلات تآتر خود را به پایان رسانده بود و مشغول تهیه و تمرین اولین کار خود به نام "مرجان مانی و چند مشکل کوچک" بود. نیلوفر از پدر خود که یکی از بزرگان سینما و تاتر ایران است خواسته بود تا به دیدن اخرین تمرین تاتر او برود و نظرش را بیان کند. من به همراه دو دوست دیگر برای دیدن بیضایی به فرانکفورت رفته بودیم. محل تمرین در یکی از سالن های دانشگاه در کنار ناهارخوری دانشگاه بود. تمرین شروع شد و بهرام بیضایی به روی یک صندلی نشست و با تمام حواس تاتر را دنبال می کرد. دیدن این صحنه برای من بسیار زیبا بود. پدری که خود در فرهنگ یک ملت به اسطوره ای برای تاتر آن ملت تبدیل شده حالا کار تاتر دختر خود را  که به دور از او تحصیلات تاتر کرده را نگاه می کند.گویی در چهره بیضایی تفاوت نگاه یک نقش افرینی و فرم و حرکت را می دیدی. دختر در غرب تحصیل کرده و پدر خود مدرس تاتر و سینما در شرق است.
من یک دوربین فیلم برداری در دست داشتم و تقریبا تمام صحنه های تمرین را با حرکت دوربین بین بازیگران ، بهرام بیضایی و نیلوفر بیضایی تصویر می کردم. صحنه های زیبایی از این روز دارم. کلوز آپی از صورت بهرام بیضایی که با دو دست خود آنرا پوشانده است و محو تمرین بازیگران تاتر دخترش است .
د ربیرون از سالن عده ای از علاقه مندان به تاتر و سینمای بهرام بیضایی جمع شده بودند تا با او دیدار کنند. این عکس را بیرون از سالن در محوطه دانشگاه هنگامی که بهرام بیضایی با دوستداران خود مشغول صحبت است گرفتم. عصر آنروز با چند تا از دوستان به خانه نیلوفر رفتیم. یکی از خانم های همراه ما که در اینجا سینما خوانده بود و یک فیلم دو سه دقیقه ای به همراه داشت، میخواست که بیضایی فیلم را ببیند و نظر بدهد. فیلم را در ویدیو گذاشت و بعد از مدت خیلی کوتاهی تیتراژ پایانی فیلم را دیدیم. کارگردان فیلم به سمت بهرام بیضایی برگشت و پرسید: آقای بیضایی فیلم چطور بود؟ بیضایی با خونسردی پاسخ داد: فیلم کی شروع می شود من فیلمی ندیدم! هیچوقت این صحنه را فراموش نمی کنم.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آذر 1385ساعت 0:5  توسط اختر قاسمی  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin