تبليغاتX
از هر دری سخنی
وبلاگ اختر قاسمی گفته ها و ناگفته ها

یاسمین و مادرش
این عکس من و دخترم یک کولاژ من در آوردی خود من است
که از سه عکس مختلف در فتو شاپ درست کردم.

این بار موضوعی را که می خواهم تعریف کنم به خودم برمی گردد و متاسفانه خاطره از یک هنرمند نیست بلکه خاطره ۴۰ ساعت گذشته خود من است و تاثیر آن بر دخترم و خودم است. امروز ظهر بعد از اینکه از مطب دکتر بیرون آمدم به کافه ای رفتم که هر وقت فرصتی داشته باشم،  می روم تا کافه لاته ام را بنوشم. وقتی به کافه رسیدم بعد از سفارش کافه لاته دفتر چه ام را از کیفم بیرون آوردم . دفتر چه ام را ورق می زدم : مصاحبه ، سر تیتر های یک گزارش ، لیست اسامی افرادی که در بزرگداشت علا الدین خواننده بختیاری کمک مالی کرده بودند ، ایمیل و شماره تلفن خلاصه همه چیز در این دفترچه ام پیدا می شد. به هر حال من دنبال چند صفحه سفید می گشتم تا احساسم را به روی کاغذ بیاورم که خوشبختانه پیدا کردم. ماجرا از این جا شروع شد که پریشب یک دفعه احساس کردم که یک تو مور دارم و می تونستم کامل لمسش کنم. شب را صبح کردم تا به دکتر رفتم وقتی که خانم دکتر مرا معاینه کرد یک دفعه گفت باید فردا دوباره بیایی برای آزمایش و سونو گرافی ممکن است که غده چربی باشد و ممکن هم هست که سرطانی باشد.!! به همین راحتی !! بهتر است تمام یاداشت هایم را در کافه مستقیم اینجا منتقل کنم :
این چند خط را در کافه ای نزدیک خونه ام می نویسم. نمی دونم درست چطور و چگونه بنویسم فقط می دونم که احساس عمر دوباره دارم. فکر کن حدود دو روز با این فکر زندگی کنی که سرطان داری! چه حالی می شوی؟ راستش نگرانی
بزرگم دخترم بود که هنوز به مادر نیاز دارد و مادر پیرم. تقریبا ۴۰ ساعت را با این فکر که احتمالا سرطان دارم زندگی کردم. سعی می کردم بپذیرم که ممکن است حداکثر یکی دو سال دیگر بیشتر زنده نباشم. یادم میاد وقتی دخترم خیلی کوچیک بود وقتی بغلش می کردم و به معصومیت کودکانه و چهره اش نگاه می کردم و اینکه چقدر بچه ها پاکند و ضربه پذیر، همیشه آرزو می کردم که تا زمانی که این بچه خود کفا و بالغ نشده و یا تا ۱۸ ساله نشده ، من برای او زنده باشم بعد اگر اتفاقی خواست برایم بیفتد مسئله ای نیست. از این که به نوعی به این آرزویم رسیده بودم خوشحال بودم چون یاسمین الان در اغاز  ۱۸ سالگی اش بسر می برد. ولی تصور اینکه میهنم ایران را که سالیان درازی است ندیدم و ممکن است هیچوقت نبینم خیلی دردناک بود.
دیروز وقتی می خواستم دکتر بروم یاسمین پرسید مامان کجا میخوای بری؟ گفتم دکتر. تعجب کرد
و گفت چطور امروز که حالت بهتر شده میخوای بری دکتر!! چون من از روزی که از سفر برگشتم یعنی از ۵ روز پیش سرما و گریپ سختی گرفته بودم و هر چه دخترم گفت مامان برو دکتر گفتم نه! دکتر هم همین داروها را میده که خودت برام از داروخانه گرفتی و باید استراحت کنم. به هر حال باعث پرسش او شد که چه دکتری می روم؟ و فکر کرد که حتما موضوع جدیه که من دکتر می روم . من هم هیچوقت نمی تونم به دخترم دروغی حتی مصلحت آمیز بگم. حتی بعضی وقتا که سکسکه می گیره می خوام یه چیزی را مصلحتی دروغ بهش بگم که تعجب کنه و سکسکه یادش بره نمی تونم تا آخرش تحمل کنم و خنده ام می گیره و می فهمه که دروغ می گم سکسکه اش بیشتر میشه!! به هر حال حقیقت را گفتم دخترم خیلی ترسید ولی من بهش گفتم مادر جان چیزی نیست معمولا خانم ها در این سنین پیری مثل من از این غده ها زیاد پیدا می کنند ! خواستم که بخندد و گفتم نگران نباش. بغلم کرد و خندید و گفت نه مامان تو هنوز خیلی جوانی! خلاصه با دخترم خداحافظی کردم و منو تا دم در بدرقه کرد و بوسه ای فرستاد به همراه آرزوی سلامتی و عدم هر گونه بیماری. وقتی از دکتر برگشتم دیدم اینقدر گریه کرده بود که روی تختش بدون پتو به خواب رفته بود.
 تمام این چندین ساعت گذشته با خودم فکر می کردم که چقدر زندگی می تونه یک دفعه برای آدم کوتاه باشه بدون اینکه اصلا به آن فکر کرده باشی. دو شب گذشته را تقریبا اصلا نخوابیدم و بیشتر در اینترنت سیر می کردم و مقالات متعددی را می خواندم . سعی می کردم به این مسئله فکر نکنم ولی هر چند گاهی یک دفعه یادم می آمد و از خودم می پرسیدم به این راحتی آدم میتونه با همه چیز وداع کنه؟ در این افکارم سیر می کردم که تلفن زنگ زد. دوست عزیزی بود که خبر درگذشت زنده یاد فرشید فرزان را داد. خیلی متاثر شدم و سریع به خانواده اش زنگ زدم و تسلیت گفتم و یک بیوگرافی و گزارشی کوتاه از درگذشت وی نوشتم و برای سایت رادیو زمانه فرستادم که امروز چاپ شد. این هم لینکش:http://www.radiozamaneh.org/radiocity/2007/01/post_108.html 
سرطان بالاخره فرشید فرزان را از پای در آورد.  یادش گرامی باد. وقتی تلفن را قطع کردم فکر کردم اگر در مورد من هم سرطان باشد شاید سال آینده و یا دو سال دیگر دوستان همین خبر را در مورد من به یکدیگر می دهند. زندگی همینه دیگه !! خیلی احساس بدی بود. امیدوارم کسی این حس را تجربه نکنه ولی درک بکنه چون برای پیشگیری و کنترل مدام باید خیلی بیشتر نیرو بگذاریم.  
بیاد دوست عزیزی که سرطان داشت و چندی پیش در هلند از دست دادم افتادم. او دو سه سالی از من بزرگتر بود. سرطان د رمدت کوتاهی به تمام ارگان های بدنش سرایت کرد. نزدیک به سه سال بعد از بیماریش زنده بود و چند ماه پیش در گذشت. در ماه های آخر زندگیش به همه چیز اعتقاد پیدا کرده بود مثلا انتقال انرژی به بیمار با نگاه و درمان بیمار  و دعا و ثنا کردن و غیره.. دو سه ماه قبل از مرگش نزد من آمده بود تا نزد شخصی در حوالی فرانکفورت برود چون شنیده بود که درمان با انتقال انرژی تجویز می کند  و خیلی ها بهبود یافتند! نفری ۶۵ یورو ورودی ببخشید" ویزیت " این شخص بود !! البته او به یک باره  نزدیک به ۲۰۰۰ نفر را در یک سالن بسیار بزرگ می دید و همه می بایست با لباس سفید در سالن حاضر باشند تا او وارد شود و همه را با نگاه تبرک کند و دعا کند.! می گویند برای افرادی که فکر می کرد درمان پذیر نیستند و امیدی نیست اشک از چشمش سرازیر می شد!! خلاصه این دوست عزیز ما آخرین امیدش این شخص بود که گویا از افریقا یا امریکای لاتین آمده بود. ما هم تا اونجایی که می توانستیم به او امید می دادیم و از اینکه احتمالا شیوه ها ی جدید پزشکی با استفاده از انرژی حتما تاثیر مثبت و شفا بخشی خواهند داشت، نوید می دادیم. چندی بعد در اخبار روزنامه های آلمان خواندم که یک باند کلاش که مردم را اخاذی می کرده و با عنوان انرژی و قدرت انتقال آن مردم را فریب می داد دستگیر شدند. گویا این دوست عزیز ما تبلیغ این نوع درمان وکار  این شخص در فرانکفورت را از تلویزیون های ایرانی در لس آنجلس دیده بود. تمام مدت فکر می کردم که انسان وقتی ناچار  می شود خود را به هر ریسمان پاره ای هم آویزان می کند. 
به رفت و آمد مردم در کافه نگاه می کنم به این فکر می کنم که الان هر کس اینجا می تونه مسئله و یا مشگل بزرگی را با خود همراه داشته باشه.
به این فکر می کنم که چقدر خوب می شد اگر انسان ها می تونستند  نگاه یکدیگر را بخوانند و به هم کمک کنند. و یا با نگاه از هم طلب کمک و همدری و همصبحتی می کردند.  من بیشتر اوقات احساس می کنم که خیلی با دیگران فرق دارم همیشه از خودم می پرسم چرا من مثل بقیه نیستم و یا بقیه مثل من نیستند؟ آخه من همیشه دوست دارم به همه سلام کنم و صبح به خیر بگم به همه بخندم و با خوشرویی رفتار کنم ولی خیلی مواقع با نگاه هایی برخورد می کنم که میشه فهمید چی فکر می کنند، اینکه مثلا : طرف مثل اینکه دیوانه است!! و روشون را اون طرف بر می گردونند و به کار و یا راه خودشون ادامه می دهند. بارها شده در خیابان بی اختیار به دیگری با لبخند نگاه کردم نگاه عجیبی به من کرده که ترسیدم!! و یا یک بار یکی ادا در آورد!!
امروز وقتی به سمت دکتر می رفتم فکر می کردم الان کسی نمی دونه که در ذهن من چه میگذره و یا چه احساسی دارم
. فکر می کردم شاید خیلی از این افرادی که من می بینم مسایل خیلی مهمتر و غم انگیز تری از مسئله من در ذهنشان باشد ولی هیچکس از دیگری خبر نداره  برای همین هم آدم ها از کنار هم عادی و بی تفاوت رد می شوند. البته در این دیار  کلا آدم ها خیلی بی تفاوتر از جوامع  شرق هستند و اینجا خیلی احساس تنهایی می کنی و بیشتر وقتها می بینی که از تنهایی دوست داری با خودت حرف بزنی!! اوایل که به آلمان آمده بودم وقتی بعضی ها را در خیابان می دیدم که با خودشان حرف می زنن خیلی برام عجیب بود. بارها و بارها مردها و زن هایی را می دیدم که با خودشان حرف میزنن!! بعدها وقتی که بیشتر با این جامعه آشنا شدم و مردم را بیشتر شناختم و به انزوا و تنهایی مردم جامعه با وجود شلوغی توام با نظم آن و با وجود وفور و فراوانی و همه چیز فکر کردم دیدم این کار به نوعی برای مردم چنین جوامعی اجتناب ناپذیر هست!! در اینجا همه چیز هست ولی یک چیز نیست! اینکه حس کنی کسی را داری، اینکه حس کنی تنها نیستی، اینکه حس کنی همدل و همراه داری و اینکه احساست قابل درک است و.......
امروز من  بعد از ۴۰ ساعت یدک کشیدن این مسئله که بیمارم و شاید مدت کوتاهی زنده باشم
خیلی دلم می خواست که با عزیزی صحبت کنم. صبح وقتی که دکتر گفت که سرطان نیست و فقط جمع شدن چربی و آب است یک دفعه بعد از دو روز بی اختیار اشکم سرازیر شد. از مطب بیرون آمدم و به سمت یک کافه در میدان نزدیک خانه ام رفتم. خیلی دوست داشتم با عزیزانم صحبت می کردم به هر کس زنگ می زنم یا در دسترس نیست  و یا اینکه قبل از اینکه من چیزی بگم میگه  بهت زنگ می زنم. به دخترم زنگ زدم سر کلاس بود و در دسترس نبود به خواهرم زنگ زدم سریع گفت بهت زنگ میزنم به دوستم زنگ زدم نبود و ................بالاخره بعد از ساعتی با همه صحبت کردم و کمی آرامش یافتم.
نمی دونم چرا یاد این جمله
از یکی از نویسندگان که الان اسمش یادم نیست افتادم. یادمه این جمله را در زمان نوجوانی ام با خط خودم ( که خوش خط بودم) نوشتم و بالای میز تحریر اتاق مشترک با خواهر و برادرانم در مسجدسلیمان چسباندم: " مفهوم واقعی زندگی د هستی و نیروی تلاش به سوی هدف است و هستی در هر لحظه باید هدفی بس عالی داشته باشد."  امیدوارم که جمله را درست نوشته باشم.

امیدوارم که همه ما از جهان هستی و هستی وجودمان نهایت استفاده و لذت را ببریم و به سلامتی خودمان بیشتر بیندیشیم، آخه از قدیم گفتن عقل سالم در بدن سالم است! درسته؟

کلن ـ اختر
 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 4:14  توسط اختر قاسمی  | 

صیاد
پرویز صیاد در رستوران در بند در لس آنجلس
درست الان ۱۵ روز هست که در سفر هستم. بعد از بازگشت از سفر به مکزیک ـ انسنادا و سفر به پالم اسپرینگز و دیدن دنیایی پر از درختان نخل که مرا تمام مدت به جنوب ایران می برد و خوشحال می کند، یکی دیگر  از  دللایل خوشحالی ام از این سفر دیدار با عزیزانی است که بسیار شادی بخش است. دیدار با پرویز صیاد یکی  از این دیدارها بود. دو سه  روز بعد از آمدنم پیغامی برای ایشان بر روی پیام گیرش گذاشتم یک روز بعد زنگ زد و گفت که در لس آنجلس نبوده و پیامم را دیر دریافت کرد. خیلی بامزه گفت که شما به شهر صمد آمدید و صمد باید به شما چلو کباب بدهد. قرارمان را در یک رستوران نزدیک به خانه خاله دوستم در منطقه والی گذاشتیم. وقتی به محل رستوران رسیدم دیدم که میشه بیرون نشست و سیگار کشید خیلی خوشحال شدم چون در سفر قبلی ام به امریکا از اینکه هیچ جا نمی تونستم سیگار بکشم کلافه شده بودم. از اون جایی که می دونستم آقای صیاد ضد سیگار هست و همیشه به دوستان سیگاری اش در اروپا توصیه می کند که سیگار نکشند و یا کم بکشند!. به احترام پرسیدم میشه اینجا سیگار کشید؟ در پاسخ گفت: میدونستم که سیگاری هستی و میخوای سیگار بکشی و یه همین دلیل هم این رستوران را انتخاب کردم که بتونی در فضای باز سیگار بکشی! خیلی خوشحال شدم و تشکر کردم و تعجب از اینکه توصیه سیگار نکشیدن در کار نبود! خلاصه من به حساب مهمان نوازی ایشان گذاشتم چون می دونم که خیلی از دود سیگار متنفر هستند. همسر نازنین ایشان ساعتی بعد آمد. خانم خیلی خوش رو و خوش برخورد و خوش لباس و پر انرژی! از مصاحبت با او خیلی لذت بردم. او به دلیل قراری که داشت با ما به رستوران ایرانی نیامد. ساعاتی را با پرویز صیاد گپ زدم از مسائل مختلف با هم گفتگو کردیم. من از سفرم به افغانستان برای او گفتم و او خیلی مشتاق رفتن به افغانستان و دیداری با مردم این سرزمین هست. از کارهای آینده اش پرسیدم و از اینکه چرا الان فقط در تلویزیون مانده و  کار تاتر و یا فیلم نمی کند؟ در پاسخ گفت که یک کار با هادی خرسندی در پیش دارد به نام هادی خرسندی و صمدش بعد از ده سال."امیدوارم که اسم تاتر را کامل گفته باشم" به هر حال این کار در یک کشتی کروز که به سمت مکزیک حرکت می کند، انجام می شود. یعنی در همین کشتی که من چندین روز پیش بودم و به شهر انسنادا مکزیک رفتم. فکر می کنم که خیلی جالب تر و دیدنی تر از دفعه پیش "۱۰ سال قبل" خواهد بود. صیاد دلیل بودنش در تلویزیون را عمدتا حفظ ارتباط با جوانان در ایران توضیح می داد و میگفت این ارتباط را نمی خواهم از دست بدهم. البته به نظر من که به ایشان هم پیشنهاد کردم اگر وبلاگ و یا وب سایت اکتیو داشته باشند ارتباطشان خیلی بیشتر خواهد بود. ظاهرا صیاد هم همانند خیلی از هنرمندان دیگر ایرانی هنوز به دنیای اینترنت عادت نکردند و قدرت و عظمت این مدیوم را آنچنان که هست ارزیابی نکردند. به نظر من اگر کسی چون پرویز صیاد وبلاگ داشته باشد شاید دهها  و صدها برابر یک تلویزیون ماهواره ای به میان مردم برود. به هر حال این دیدار خیلی دیداری شاد و مسرت بخش بود.
با موبایل صیاد با هنرمند برجسته دیگر میهنمان مری آپیک صحبت کردم و خیلی شاد شدم که بعد از چند سال صدای ظریف و نازنیش را شنیدم. او تا دوم ژانویه در سفر هست و قرار شد که بعد از سفر همدیگر را ملاقات کنیم که حتما از این ملاقات هم برای شما می نویسم. لیلا و فریبا فروهر در کنسرت های سال نو میلادی هستند امیدوارم که آنها را هم بتوانم ملاقات کنم و ببینم که فریبا منو بابت اون بی توجهی در بستن ماشین بخشیده یا نه؟
درودی گرم به همه این هنرمندان عزیز میهنانمان
اختر لس آنجلس

+ نوشته شده در  جمعه هشتم دی 1385ساعت 9:53  توسط اختر قاسمی  | 


بندر "شهر" انسنادا در مکزیک
از اینکه بعد از غیبتی طولانی وبلاگ را به روز می کنم پوزش می خوام. من همان طور که در پست قبلی نوشتم الان در مسافرت هستم و راستش میخواستم  بیشتر استراحت کنم. ولی باز هم دلم نیومد که سه هفته از شما دوستانم بی خبر باشم و فکر کردم که یه حال و احوال کوچولو "به قول بچه دوستم که در این سفربه قول خودش مارو بیچاره کرد!" خیلی خوبه! به هر حال لپ تاپم را روشن کردم و بعد از ایمیل به دخترم و خانواده تصمیم گرفتم که یه خبر هم به شما دوستان خوبم بدهم.
 این عکس را از شهر ساحلی انسنادا در شرق مکزیک در کنار اقیانوس آرام "کالیفرنیا ـ مکزیک "گرفتم. عمدا عکس را از سمت پرچم گرفتم چون  من پرچم مکزیک را خیلی دوست دارم به دلیل داشتن سه رنگ زیبای پرچم ایران . همچنین پرچم ایتالیا را دوست دارم.


مرغ دریایی بر روی عرشه کشتی در اقیانوس آرام "کالیفرنیاـ مکزیک"
سفری ۴ روزه با کشتی به یک جزیره در کالیفرنیا به نام کاتارینا و شهر انسنادا در مکزیک.
شهر انسنادا مرا کامل به یاد اهواز انداخت. خیلی شبیه به اهواز بود نخل هاش و مغازه هاش و کلا شکل شهر خلاصه خیلی احساس خوبی بود گویی به خوزستان سفر کردم .به هر حال امروز دوباره به لس آنجلس برگشتم و تا ۶ ژانویه در امریکا هستم. وقتی برگشتم آلمان قول میدم که دوباره از خاطرات شیرین هنرمندان میهن براتون بنویسم.
تا دیدار بعدی
اختر   لس آنجلس

+ نوشته شده در  شنبه دوم دی 1385ساعت 9:15  توسط اختر قاسمی  |