
مریم آخوندی "چپ "و یکی از اعضای گروهش سیما
از راست: رضا سامانی، حسینی ، دو عضو گروه مریم آخوندی، مریم آخوندی و دو عضو دیگر گروهش به همراه فرزین
توضیح : این پست را اون روز بدون تصیح اشتباه کلیک کردم و فرستاده شد و هر کاری کردم دیگه وارد وبلاگم نمی تونستم بشم. برای همین هم عکسی نتونستم بذارم. الان یه تصیح کوچیک کردم و عکس هم می ذارم.
مدتیه که خواستم وبلاگم را به روز کنم ولی نمیدونم چرا اصلا حوصله نداشتم. گرچه دلم برای دوستان وبلاگی ام خیلی تنگ شده بود ولی چون دیر وبلاگ را به روز کردم حس می کردم که به دوستانم توجه نکردم و احساس خوبی نداشتم. مخصوصا که دوست عزیزی خواسته بود که گزارش سیزده بدر را هم بنویسم. راستش از عید ایرانی تا حال خیلی درگیر و در رفت و آمد بودم یک هفته با دخترم در لندن بودم و بعد هم که برگشتم چند روز نزد خانواده ام در هلند بودم . چند روزی هم مریض احوال بودم و کلی کارام عقب افتاد. به هر حال تمام این توضیحات برای طلب بخشش شما عزیزان است.خلاصه وقتی پیام های شما دوستان خوب وبلاگی ام را می خوندم که همه از اینکه دیر به روز می کنم ناراحتید خیلی از خودم انتقاد کردم و تصمیم گرفتم بنویسم گرچه با مطلب غمگینی از بزرگداشت یک هنرمند خوب ایرانی ساکن کلن می خواهم بنویسم.
دو روز پیش بزرگداشت محمد هاشمی نوازنده تنبک ساکن بود. نوروز امسال با دخترش برای دیدن خانواده اش به ایران رفته بود که متاسفانه کپسول گاز منفجر شد و دخترش او را با 70 در صد سوختگی به آلمان آورد ولی بعد از چند روز درگذشت . دو عضو دیگر خانواده هم در این آتش سوزی در گذشتند. محمد هاشمی سالیانی است که در آلمان زندگی می کرد و همیشه در جمع های فرهنگی ایرانیان با تنبکش شادی بخش بود. او با گروه های مختلف ایرانی و هنرمندان برجسته و مختلف ایرانی کار کرد. او کلاس های متعدد تنبک را برای گروه های سنی متفاوت دایر کرد. چند شاگرد آلمانی هم داشت. ورنر یکی از قدیمی ترین شاگردهای آلمانی ش روز بزرگداشت خیلی ناراحت بود و بخش ترجمه آلمانی برنامه بزرگداشت را به عهده داشت. دیدن ورنر آلمانی خیلی منو غمگین کرد نمیدونم چرا یاد اون سال های اوایل افتادم در مرکز موسیقی نوا. همه جمع می شدیم و کلاس های مختلف دایر بود و این ورنر همیشه تنبک دستش بود و تمرین می کرد. ورنر با چند آلمانی دیگه یک گروه تشکیل دادند به نام اورینت اکسپرس که کارهای جالبی کردند و من هم یک سی دی ازشون دارم. خلاصه دیدن اون در بزرگداشت محمد هاشمی کلی گذشته را در ذهن من تصویر کرد. او و هاشمی قبلا همیشه در کنار هم بودند، خیلی غمگین بود. دیدن دختر محمد هاشمی که حاصل ازدواج او با یک آلمانیست و تقریبا همسن و سال دختر من است، خیلی خیلی منو متاثر کرد. او با دوستان آلمانی اش خیلی آروم در اواخراسالن نشسته بود. سارا پار سال هم مادرش را از به دلیل بیماری سرطان از دست داد. وقتی به دخترم یاسمین مرگ پدر و مادر سارا را در عرض کمتر یکسال گذشته گفتم خیلی گریه کرد و همش می گفت مامان چرا زندگی اینقدر ناعادله؟ مامان مگه خدایی وجود نداره ؟ و تمام مدت با گریه می پرسید آخه سارا چه گناهی کرده که اینقدر زود باید بی پدر و مادر بشه؟ بعد من ضمن اینکه بغلش کرده بودم و گریه می کردم گفتم مگه من گناهی کرده بودم که پدرم را در دو سالگی از دست دادم؟ و یا مگه خواهرم گناهی کرده بود که سه ماه بعد از فوت پدرم به دنیا آمده بود؟ خلاصه خیلی طول کشید تا یاسمین را آروم کردم. یاسمین گفت که با من به مراسم نمیاد چون نمی تونه سارا را ناراحت ببینه. وقتی سارا را دیدم خیلی گریه کردم. صورت بچگی ش ولی بزرگ شده و خانمی شده بود. فکر می کنم 17 یا 18 سال داره. دختری دو رگه بسیار زیبا! وقتی کوچیک بود که با باباش به مرکز نوا می اومد با دختر من یاسمین بازی می کردند و چون خونه من بغل مرکز نوا بود بعضی وقتا با یاسمین به خونه ما می اومد و بعد محمد هاشمی بعد از اتمام کارش می اومد دنبالش و می بردش. بعد از بسته شدن مرکز نوا خیلی بچه ها رو دیگه کمتر می دیدم و یا فقط در برنامه های فرهنگی. من اون موقع یاسمین را نزد خانم بدیعی کلاس پیانو در مرکز نوا می بردم همچنین کلاس سنتور که بهروز شاهیده درس می داد. خودم هم همیشه در کارهای ارگانیزاتوری در مرکز کمک می کردم. مراسم بزرگداشت با اینکه از قبل به اون شکل تدارک دیده نشده بود اما خیلی خوب برگزار شد. سالن کلیسا پر از جمعیت بود . مریم آخوندی و ورنر مجری برنامه بودند. شاید بیش از 300 نفر شرکت کرده بودند. از اینکه ایرانیان به هنرمندانشون احترام می ذارن و یادشون رو زنده می کنند خیلی خوشحال شدم. ولی کاش به قول مریم آخوندی که اونجا عنوان کرد به هنرمندان تا وقتی زنده هستند ارج بگذاریم. متاسفانه در فرهنگ ما همیشه وقتی کسی می میره تازه یادمون میاد که چه ارزشی داشت . این هم یه بدبختی فرهنگی ماست . شاگردان محمد هاشمی از شهرهای مختلف آمده بودند و همه با سازی که او عاشقش بود یادش را زنده کردند. خیلی خوب بود که با موسیقی از او یاد کردند. حمید متبسم و رضا سامانی قطعه ای بسیار زیبا نواختند. مریم آخوندی به همراه حسینی نوازنده عود و گروهش به یاد او دو تصنیفی که با هم در کنسرت ها اجرا می کردند و او خیلی دوست داشت را خواندند. فرزین داومی "اگه اسمشو درست گفته باشم" با تارش موزیک یک تصنیفی که با هاشمی اجرا و ضبط کرده بودند نواخت. در طول برنامه هم کمک مالی برای خانواده اش جمع شد. من با دو دوست دیگرم مینا و مژگان رفته بودم تمام مدت گریه می کردم. خیلی غمگین بود. آخرین باری که محمد هاشمی را دیدم در کنسرت مریم آخوندی حدود شاید دو سه هفته قبل از سفرش به ایران بود. اون از یاسمین پرسید و من هم از سارا و قرار بود که وقتی از ایران برگشت قراری بذاریم که بچه ها دوباره همدیگه رو ببینند ولی متاسفانه باید این قرار را بدون حضور خودش بذاریم. من در مراسم بزرگداشت تلفن یاسمین را به سارا دادم که با هم ارتباط بگیرند. به نظر من که خیلی وحشتناکه که توی این سن هم پدر و هم مادرت را از دست بدی. همش فکر می کردم چرا زندگی اینقدر بی رحم است. همیشه آرزو می کنم ای کاش انسان ها همه عمر طبیعی شون رو بگذرونند. آخه اگر قرار نیست که اینطور باشه پس چرا به دنیا می یایم؟