تبليغاتX
از هر دری سخنی
وبلاگ اختر قاسمی گفته ها و ناگفته ها
سه روز پیش کنسرت شجریان در کلن بود. من گزارشی را در حاشیه کنسرت نوشتم که در گویا نیوز چاپ شده. برای هم میهنانی که در ایران دسترسی به این سایت ندارند من گزارش را کپی می کنم و در وبلاگ میذارم.
توضیح کوچیک: حکایت ما در خارج ا زکشور مثل اون کلاغی هست  که اومد راه رفتن کبکه را یاد بگیره راه رفتن خودش هم یادش رفت!  چون در این گزارش کلمه "فیلارمونیک " را به تلفظ آلمانیش نوشتم "فیلارمونی" البته بعد از اینکه اینو نوشتم  تماسی با یکی از بزرگان ادب جامعه مون داشتم که گفت  همین تلفظی که نوشتی درسته و من هم خیالم راحت شد.

چهارشنبه 9 خرداد 1386

در حاشيه کنسرت شجريان در کلن (همراه با گزارش تصويری)، اختر قاسمی

محمدرضا شجريان
نکته ای که توجه مرا جلب کرد، حضور اروپايی ها و آلمانی ها در اين کنسرت بود، و از آنجايی که حضور اروپائيان در کنسرت های اصيل ايرانی برای ما جالب و حتی سوال برانگيز است تصميم گرفتم که با آن ها صحبت کنم

 

چندين ماه بود که جامعه موزيک کلن به همراه راديو تلويزيون غرب آلمان "وی دی آر" کنسرتی از محمدرضا شجريان را در فيلارمونی شهر کلن تدارک ديده بودند. فيلارمونی کلن که يکی از فيلارمونی های شاخص اروپاست يکشنبه شب شاهد هنرنمايی محمدرضا شجريان به همراه چند نوازنده برجسته ايرانی "مجيد درخشانی" تار، "سعيد فرج پوری" کمانچه، "محمد فيروزی" بربط و پسرش "همايون شجريان" تنبک ـ آواز بود. نکته ای که توجه مرا جلب کرد، حضور اروپايی ها و آلمانی ها در اين کنسرت بود، و از آنجايئکه حضور اروپائيان در کنسرت های اصيل ايرانی برای ما جالب و حتی سوال برانگيز است تصميم گرفتم که با آنها صحبت کنم. در فرصت های کوتاهی که پيش آمد توانستم با سه آلمانی ؛ سه ترک ؛ دو فرانسوی و يک ليتوانی صحبت کنم. سالن مملو از جمعيت بود. در تماسی که با مسئول فيلارمونی کلن داشتم گفت که سالن ۲۱۰۰ نفر صندلی دارد که امشب ۲۰۰۰ بليط ورودی فروخته شده. "فرزين دارابی" که خود نوازنده تار و از شاگردان مجيد درخشانی بود يکی ديگر از برگزارکنندگان بود. برای اولين بار شاهد تاخير در برنامه ای بودم که برگزارکنندگان آلمانی داشت. برنامه يک ربع ديرتر شروع شد. "فرزين دارابی " ضمن خوش آمد ابتدا به زبان آلمانی و بعد هم فارسی روند برنامه را اعلام کرد. با اينکه به هر دو زبان آلمانی و فارسی از مهمانان تقاضا شده بود که در حين اجرای کنسرت عکس و فيلم نگيريد ولی من چند ين نفر را ديدم که يا با موبايل و يا با دوربين تمام مدت فيلم می گرفتند. اين برنامه به شکل کامل برای پخش در راديو" وی دی آر " ضبط می شد. صندلی من در جايگاه يک و در رديف آخراز بالا بود. يک خانم جوان بلوند بغل دست من نشسته بود. کنجکاوی ام باعث شد که از او بپرسم چطور به اين کنسرت آمده؟ او با خوشرويی و لهجه اروپای شرقی گفت: " از راديو " و ی دی آر" شنيدم که چنين کنسرتی هست و از اون جايی که من به صوفی گری علاقه مندم و همچنين به تحقيق در مورد آنها، تصميم داشتم که به تنهايی به ايران سفر کنم و با آنها بيشتر آشنا شوم. ولی چند دوست مرا از اين کار واداشتند و گفتند که به عنوان يک زن اروپايی هرگز تنها به ايران سفر مکن." برايم جالب شد که بيشتر با او حرف بزنم. او ادامه داد : " فکر کردم که حالا که نمی توانم به ايران سفر کنم سعی می کنم همين جا بيشتر موزيکشان و عقايد شان را بشنساسم و به همين دليل هم به اين کنسرت اومدم." از او پرسيدم که از اروپای شرقی هست؟ پاسخ داد: "ليتوانی". چند دقيقه با او صحبت کردم و گفتم که من فکر نمی کنم که سفر به ايران برای شما به عنوان زن اروپايی خطرناک باشد کمااينکه چندين دوست آلمانی و هلندی ما چندين بار به تنهايی به ايران سفر کردند و مشگلی هم برايشان پيش نيامد. ضمن اينکه در مورد موسيقی ايرانی هم توضيحاتی دادم و اشاره کردم که در موسيقی اصيل ايرانی از اشعار شعرای صوفی خوانده می شود ولی نفس موزيک اصيل ايرانی با موسيقی صوفی متفاوت است گرچه آلاتی متشابه را استفاده کنند. رديف جلو من سه خانم جوان که به ترکی استانبولی حرف می زدند نشسته بودند. از آنها هم پرسيدم که چرا به اين کنسرت آمدند و چطور خبر دار شدند؟ يکی از آنها جواب دادکه از راديو" وی دی آر" شنيدند که اين کنسرت هست و چون به موزيک شرق و به موسيقی آسيای مرکزی علاقه مندند تصميم گرفتند که از نزديک هم آلات موسيقی را ببينند و هم گوش بدهند. ديگری گفت که اين موسيقی خيلی دست نخورده و اصيل و واقعی است و برای همين هم جذاب هست و گفت يک دليل هم نزديکيش به موسيقی ترکی هست که علاقه او را بيشتر می کند. من مجبور شدم که جايم را در يکی دو بار تغيير بدهم تا بتوانم جايی مناسب برای گرفتن عکس در پايان کنسرت پيدا کنم. به چند رديف جلوتر که يک صندلی خالی داشت رفتم. اين بار بغل دستم دو خانم فرانسوی که خواهر بودند نشسته بودند. از آنها هم سوالم را پرسيدم. يکی از آنها که در کلن زندگی می کند با لهجه زيبای فرانسوی خود گفت: من به موسيقی شرقی علاقه دارم چون چيز ديگريست و متفاوت با موسيقی کلاسيک ما. ديگری که از فرانسه آمده بود می گفت: من هم خيلی کنجکاوم که بدونم موسيقی کلاسيک ايرانی چه فرقی با موسيقی ما دارد.
کنسرت شروع شد. سکوت کامل حاکم شد. گويی همه اين ۲۰۰۰ نفر حاضر در سالن نفسشان را در سينه حبس کردند و يا اصلا حضور ندارند.

پيش درآمد بخش اول نواخته شد. خيلی زيبا. موسيقی مرا با خود به دوران کوتاه بعد از انقلاب برد. بغض گرفتم. به ياد اوايل انقلاب افتادم که گاهی با خواهر و برادر و جوانان فاميل با کاست شجريان و يا ناظری می رقصيديم و اينقدر کاست تکرار می شد تا شعر را حفظ می شديم و بعد در ماشين سر از پنجره بيرون می کرديم و با صدای بلند می خوانديم. در اين افکار بودم که بالا رفتن ريتم و صدای موسيقی مرا به سالن برگرداند. تقريبا ميتونم به جرئت بگم که اولين باری بود که در يک چنين کنسرتی صدای بچه ی هموطنی رانشنيدم که گريه کند و مادريا پدربچه هم برای اينکه چيزی از کنسرت را از دست ندهند، بدون توجه به تمرکز هنرمند و احترام به همه خيلی خونسرد سعی می کنند که بچه را در سالن آرام کنند. با خودم گفتم جای شکرش باقيست که گامی به جلو گذاشتيم. هميشه من از اين بابت از نگاه آلمانی ها شرمنده می شدم . صدای شجريان همچنان قوی و سالن فيلارمونی را می لرزاند. همايون شجريان در پاسخ به پدر می خواند. برای من که دور نشسته بودم و عينک هم نداشتم واقعا تشخيص اينکه پدر می خواند يا پسر مشکل بود. صدا همان صدا فقط با دقت بسيار زياد متوجه می شوی که يک صدا پخته تر است . بخش اول با آوازی که از اشعار سعدی بود و تصنيف زيبای" سرو چمان" از حافظ به پايان رسيد. تماشاگران تا دقيقه ها حتی بعد از خروج هنرمندان از صحنه آنها را تشويق می کردند. بيست دقيقه استراحت اعلام شد.

از دو خواهر فرانسوی خواستم که نظرشون را در باره کنسرت بگويند. يکی از دو خواهر گفت: برای ما که اين نوع ملودی بيگانه است خيلی جالب است ولی چرا يکنواخت و تکراريست؟ بعد ادامه داد: البته ميدونم که موسيقی کلاسيک شما بدون شعر کلاسيکتون معنايی نداره و به همين دليل افسوس که ما اشعار را نمی فهميم و شايد اگر اشعار را می فهميديم خيلی بيشتر به دل می نشست. من هم در پاسخ گفتم بله موسيقی کلاسيک و يا سنتی ما رابطه مستقيم و عميقی با شعر کلاسيک ما داره و اين شايد يکی از دلايلی باشد که فراتر از مرزهای ايران هم تا حال نرفته. از آنها تشکر کردم و به بيرون از سالن رفتم تا چند جرعه شراب به ياد حافظ و سعدی و مولانا بنوشم. شرابم را به سلامتی جاودانگی آنها نوشيدم. از آنجايئکه اعلام شد عکس گرفتن فقط در پايان برنامه مجاز است من در قسمت دوم سعی کردم که به جلو بروم و روی يکی از دو سه صندلی خالی که از بالا ديده بودم بنشينم تا در مدت کوتاه بعد از پايان کنسرت از هنرمندان عکسی بگيرم. در بخش دوم هم اشعار سعدی و مولانا خوانده شد. شجريان و گروهش بعد از تشکر صحنه را ترک کردند ولی تشويق و دست زدن ها و دوباره و دوباره گفتن های تماشاگران آنها را به روی صحنه کشاند. بازهم تشويقی مدام و طولانی و همه از گوشه و کنار خواهان تصنيف "مرغ سحر " شدند. شجريان اعلام کرد که مرغ سحر خوانده نمی شود ولی تصنيفی به نام "ساقيا "که ساخته "سعيد فرج پوری"ست می خواند. تصنيف زيبايی بود با اشعاری از سعدی.
بعد از پايان برنامه هنرمندان برای امضا و عکس به بيرون از سالن فيلارمونی آمدند. من خواستم عکسی از آنها در حين امضا بگيرم که هجوم علاقه مندان برای عکس و امضا و ازدحام جمعيت اينقدر زياد بود که متاسفانه نتوانستم. با سه جوان آلمانی در باره کنسرت صحبت کردم." آنا" دختر جوان ۲۲ ساله که فلسفه و علوم اسلامی تحصيل می کند و خيلی فارسی را زيبا و روان صحبت می کند گفت: برای من خيلی زيبا بود. مخصوصا اشعار حافظ و سعدی و مولانا. از آنا پرسيدم خسته کننده نبود؟ او پاسخ داد: نه اصلا! برعکس بسيار دلنشين بود."آنا" تا به حال دو بار به تنهايی ايران سفر کرده. او خواهر بزرگتر از خود و نامزد خواهرش را به همراه آورده بود. "آنا" از شهر فرايبورگ چندين ساعت را در قطار نشسته و به خاطر اين کنسرت و برنامه داستان خوانی" اميرحسن چهلتن" به کلن آمده بود. خواهر آنا در مورد کنسرت گفت: در بخش اول کمی برای من خسته کننده بود ولی در قسمت دوم کمی ريتميک شد و خيلی طنين زيبايی برای گوش داشت. تقريبا ساعت ۱۱ و نيم شب بود که به سمت ماشينم حرکت کردم. ضبط صوت ماشين را خاموش کردم تا با طنين موسيقی که از کنسرت درگوش دارم دوباره کنسرت را تنهايی گوش بدهم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 23:19  توسط اختر قاسمی  | 

سلام به همه دوستان خوبم بخصوص دوستان وبلاگی ام
چندی پیش سفری به پراگ داشتم و دیداری از رادیو فردا که گزارش آن را در سایت رادیو زمانه " بخش گزارش ویژه "و  در سایت گویا نیوز "بخش سیاست در سایت های دیگر " می تونید ببینید و بخونید.
چند عکس دیگه هم من به عکس های گزارش در رادیو زمانه اضافه میکنم: عکس ها همه به گزارش مربوط می شوند:


پل کارل بر روی رودخانه مولداو که منو یاد سی و سی
پل اصفهان می نداخت

خیابان وسلاو

نقاشان مشغول نقاشی روی پل کارل

گروه موسقی خیابانی در یک یکشنبه آقتابی پراگ ـ پل کارل

ساختمان رادیو صدای آزاد اروپا در پراگ

پرچم کشورهایی که رادیو صدای آزاد اروپا برای آنها برنامه
پخش می کند.

نقشه کشورها

بهروز کارونی به هنگام پخش خبر

برای هموطنانی که در ایران قادر به باز کردن سایت های مذکور نیستند کپی گزارش را در وبلاگ می ذارم.


 

تاریخ انتشار: ۳ خرداد ۱۳۸۶ • چاپ کنید    

سفر به پراگ و بازدید از رادیو فردا

اختر قاسمی

برای تهیه گزارش و عکس از رادیو فردا به مقر آن در پراگ سفر کردم. از این‌که به این بهانه از پراگ، پایتخت جمهوری چک، شهری قدیمی با آثاری قرون وسطایی، دیدن می‌کنم خوشحالم.

جمهوری چک کشوری در اروپای مرکزی و عضو اتحادیه‌ی اروپاست که با لهستان، آلمان ، اتریش و اسلوواکی همسایه است. دلیل انتخاب جمهوری چک، به عنوان مرکز رادیو صدای آزاد اروپا، شنیدنی‌ست: یکی این‌که جمهوری چک در قلب اروپاست و دیگر این‌که در زمان دو قطبی بودن جهان و جنگ سرد، سازمان جاسوسی آمریکا و کنگره‌ی آمریکا اقدام به تهیه‌ی استودیویی برای پخش اخبار برای کشورهای بلوک شرق کردند که مرکز آن در آن زمان مونیخ بود. نویسنده‌ی معترض چک، واسلاو هاول، که در آن زمان در زندان بود، نامه‌هایی را به همسرش می‌نوشت که از رادیو آزادی پخش می‌شدند. بعد از فروپاشی بلوک شرق و انتخابات آزاد در چکسلواکی و برگزیده شدن واسلاو هاول به ریاست جمهوری چکسلواکی، او به عنوان قدردانی از رادیو آزاد اروپا و تأثیر آن در روند آگاهی مردم چک نسبت به وقایع آن جامعه، با توجه به سانسوری که آن زمان وجود داشت، ساختمان پارلمان چک را برای مرکز رادیو صدای آزاد اروپا تقدیم کرد و به شکلی نمادین، سالی یک دلار بابت کرایه‌ی ساختمان تعیین کرد.

پراگ شهری بسیار زیبا و دیدنی‌ست؛ ساختمان‌هایی بسیار قدیمی با معماری خیلی قشنگ. همزمان با ورود من، مسابقه‌ی همگانی دو ماراتون در پراگ برگزار می‌شد و تقریبا اکثر خیابان‌ها بسته بودند. از پیر و جوان در این مسابقه شرکت کرده بودند. چیزی که توجه‌ام را خیلی جلب کرد، با اینکه نسبتا همه در حال مسابقه و دویدن بودند، ولی احساس می‌کردم که آرامش خاصی در این سرزمین و مردمش هست. درست بر خلاف آلمانی‌ها. بعد از دو سه روز آشنایی بیشتر و گفت‌وگو با کارکنان رادیو فردا در مورد چک‌ها (برخی از کارکنان رادیو فردا سالیانی‌ست در آنجا زندگی می‌کنند) متوجه شدم که احساسم به دور از واقعیت نبوده. چیزی که در آلمان همیشه از آن رنج می‌برم زندگی سرشار از شتاب و ناآرامی‌ست؛ همیشه مردم در حال عجله و دویدن هستند.

نکته‌ی دیگری که باز برایم قابل توجه بود، با این‌که جمهوری چک از جمله دوازده کشور متحد اروپایی‌ست که واحد پول یکسان «یورو» را قبول کرده ولی هنوز با پول سابق خود یعنی «کرون چکی» مبادله و خرید و فروش می‌کنند.


دعا در پای تندیس عیسا مسیح

روز یک‌شنبه چنان آفتابی در پراگ می‌درخشید که من احساس کردم به جنوب ایران در اوایل بهار پرواز کرده‌ام. پراگ نه تنها می‌درخشید بلکه احساس می‌کردم می‌رقصید. با یکی از همکاران رادیو قرار گذاشتم تا بعد از گشت‌وگذاری در شهر با او به محل رادیو فردا بروم. در شهر، ابتدا پلِ «کارل»، که از قدیمی‌ترین پل‌هاست، را دیدم. در ابتدای پل مجسمه‌ی فلطی پادشاه کارل نصب شده. این پل قدیمی که بیش از ۷۰۰ سال عمر دارد، بر روی رودخانه‌ی «مولداو» که از بین شهر می گذرد، بنا شده است. این رودخانه، که بیش از ۴۴۰ کیلومتر طول دارد، با حرکت آرام و دلنشین خود گویی دست نوازش بر مردمش می‌کشد. پراگ در این یک‌شنبه‌ی داغ بهاری بسیار دیدنی بود. پلِ کارل مملو از جمعیت بود. در دو طرف پل هم مجمسه‌هایی از عیسا مسیح، مریم مقدس، فرشتگان آسمانی و غیره وجود داشت. در دو سمت پل هم دستفروشان مشغول فروش و نقاشان مشغول نقاشی و گروه‌های موسیقی مشغول نواختن بودند. نکته‌ی قابل توجه برای من تبرک کردن و دعا کردن و دست زدن مردم بر روی مجسمه‌ی فلزی سیاه‌رنگ عیسا مسیح بود. خیابان عریض و زیبای «وسلاو» که به «شانزه لیزه»ی پراگ معروف است، نزدیک محل رادیو فرداست.


راهی دفتر کار رادیو فردا شدیم. ساختمان بزرگ شیشه‌ای با شیشه‌های دودی. این ساختمان که پارلمان چکسلواکی بود در سال ۱۹۶۸، زمانی که روس‌ها این کشور را به تصرف خود در آوردند هنوز نیمه‌ساز بود. دور تا دور این ساختمان را دیوار سنگی‌ای که تقریبا یک متر بلندی داشت گرفته بود. هر چند متر، سربازی مسلح در حال نگهبانی بود. احساس کردم که به پادگانی نظامی وارد می‌شوم. جلوی در ساختمان پر از ماشین‌های بنز با شیشه‌های ظاهرا ضدگلوله و دودی بود. از همکارم پرسیدم خبری شده؟ او گفت که احتمالا یکی از رؤسا باید برای جلسه‌ای حضور داشته باشد. چند دقیقه بعد هم متوجه شدیم که رییس جدید رادیو صدای اروپا، جف گدمن، با بقیه‌ی مدیران جلسه‌ای داشته.


آزاده شرفشاهی

همکارم با نشان دادن کارت شناسایی‌اش مرا هم به دنبال خود به درون ساختمان برد. پرچم کشورهای متعدد رادیو اروپای آزاد، و در میان آنها پرچم ایران، بیش از هر چیز توجه مرا جلب کرد. ستون‌هایی در سمت چپ ورود به ساختمان، به رنگ لوگوی رادیو آزاد اروپا یعنی نارنجی، با نام کشورها و نقشه‌شان دیده می‌شد. بعد از مراحل کنترل، برای من کارت عکس‌دار مهمان صادر شد. وارد راهرو که شدیم نقشه‌ی همه‌ی ۲۱ کشوری که رادیو آزادی به زبان‌های آنها پخش می‌شود را بر روی دیوار دیدم. دیدن نقشه‌ی ایران و پرچم سه رنگش برای من آرامش‌بخش بود. در طبقه‌ی هم‌کف رستوران و کافه تریا قرار داشت.


فریدون زرنگار و ژان خاکزاد

فنجان قهوه در دست، به اتاق پخش رفتیم. اتاق پخش همانند اکثر استودیوهای صدا با یک پنجره‌ی شیشه‌ای با اتاق فرمان ارتباط داشت. بهروز کارونی در اتاق پخش آماده برای خواندن اخبار بود. پیام جوان هم مسئول اتاق فرمان بود. چیزی طول نکشید که چراغ قرمز «پخش زنده» روشن شد. این به معنای آن بود که در اتاق پخش بسته شود و سکوت کاملا ً رعایت شود. پس از گرفتن عکس از بهروز به اتاق مجاور، که بخش ضبط و مونتاژ بود، رفتیم. سپس به طبقه‌ی دوم اتاق هیأت تحریریه رفتیم. راهرو با گیاهان زیبا و مبلمان تزیین شده بود. سمت چپ راهرو با چند پله به حیاطی منتهی می‌شد که با میز و صندلی مخصوص سیگاری‌ها آماده شده بود. کارکنان با خوش‌رویی به استقبال آمدند و ضمن خوش‌آمدگویی، همه با کنجکاوی می‌خواستند بدانند که این گزارش برای کجا تهیه می‌شود. وقتی که گفتم برای رادیو زمانه و سایت گویانیوز، برخی با تعجب گفتند رادیو زمانه؟ ولی پس از این‌که احساس کردند که همکاران رادیوی نوپای زمانه درآمستردام علاقه‌مند به تهیه‌ی گزارش و گفت‌وگو با آنهاست، خوشحال شدند. همکاران دیگر، همچون ژان خاکزاد، عباس جوادی، نیما تمدن، آزاده شرفشاهی، توماج طاهباز، مریم منظوری، سعیده هاشمی، جمشید برزگر، عباس جوادی، مهین گرجی و...، هر کدام مشغول کار خود بودند. بعد از چندی ژان خاکزاد به همراه فریدون زرنگار راهی برنامه‌ی یک ساعته‌ مجله‌ی شامگاهی شدند. من هم به همراه آنها برای گرفتن عکس، دوباره به اتاق پخش رفتم.


امیرمصدق کاتوزیان

بعد ازگرفتن عکس از همکاران در رادیو به سمت اتاق مدیر رادیو، امیرمصدق کاتوزیان، رفتم. کاتوزیان که چندین سال است با رادیو فردا به عنوان خبرنگار کار می‌کرد، مدت سه هفته‌ای‌ست که به سِمت مدیر رادیو فردا منصوب شده. روز یک‌شنبه موفق به دیدار کاتوزیان نشدم ولی قرار برای دوشنبه بود.


جمشید برزگر

در راه بازگشت، در آسانسور، به رییس جدید رادیو صدای آزاد اروپا، آقای جف گدمن، برخوردم که از جلسه‌ی عمومی برمی‌گشت. سریع دوربینم را زوم کردم و از ایشان اجازه‌ی عکس خواستم. او با خوش‌رویی قبول کرد و در کنار ستون‌های نارنجی معرف کشورهای در برگیرنده‌ی رادیو صدای آزاد اروپا ایستاد تا از او عکس بگیرم:


جف گدمن

روز دوم، بعد از مراحل معمول کنترل، به دفتر امیرمصدق کاتوزیان برای مصاحبه رفتم. ایشان ضمن استقبال از مصاحبه، گفتند از آنجایی که یک سری سؤالات به سیاست کلی رادیو صدای آزاد اروپا برمی‌گردد اجازه بدهید که با واشنگتن هماهنگ کنم. بعد از تماس با واشنگتن، قرار بر این شد که مصاحبه را آقای جف تریمبل، مدیرکل رادیو صدای آزاد اروپا انجام دهد. قراری به همت آقای کاتوزیان برای دو روز بعد دراستودیو رادیو زمانه گذاشتم. دو روز بعد به همراه همکارانم در رادیو زمانه، شهزاده نظروا و منوچهر هنرمند، مصاحبه را از استودیو رادیو زمانه انجام دادیم که آن را به زودی خواهید شنید.

+ نوشته شده در  جمعه چهارم خرداد 1386ساعت 14:26  توسط اختر قاسمی  |