
این مصاحبه امروز پنج شنبه از رادیو زمانه پخش شد. کپی آن را برای کسانی که موفق به شنیدن آن نشدند در اینجا می گذارم:
نازنین افشین جم ملکه زیبایی کانادا در سال 2003 ؛ مانکن و یکی از فعالین حقوق بشر بر علیه اعدام جوانان زیر 18 سال در ایران که با فعالیت خود توانست از اعدام نازنین فاتحی جلوگیری کند. برای فعالیت های خود هم اکنون در برلین به سر می برد. سایت اشپیگل آنلاین مصاحبه ای ویدئویی با او داشت که من برای علاقه مندان در ایران آن را ترجمه کردم و در زیر می خوانید:
تیتر اشپیگل آنلاین: مدل مقابل ملایان
برای دیدن فیلم مصاحبه اشپیگل با نازنین اینجا را کلیک کنید.
برای دیدن ویدئو کلیب زیبای "یک روزی " اینجا را کلیک کنید.
او خواننده ؛ ملکه زیبایی و یکی از فعالین حقوق بشر است. نازنین افشین جم سال 1979 زمان انقلاب ایران به دنیا آمد. بعد ا زمدت کوتاهی با پدرو مادرش به کانادا گریختند. او الان صدای مردم مملکت خود شده است. نازنین د ربرلین در مورد ممکلتش و سیاست صحبت می کند:
اشپیگل آنلاین : شما خلبان هستید؛ شما متخصص سیاسی هستید، ملکه کانادا و یکی ا ز فعالین بین المللی حقوق بشر هستید همه اینها را چطور با هم انجام می دهید؟
نازنین: من همیشه می خواستم از همه تمام توانی هام استفاده کنم حتی از زیبایی و ظاهر تا توجه عموم را برای موضوع های خاص جلب کنم.
اشپیگل آنلاین: شما یک کمپین بر علیه اعدام جوانان در ایران درست کردید http://www.stopchildexecutions.com
میتونید در باره او برای ما توضیح بدید؟
نازنین: ما پلاتفرم
Stopp child executions
درست کردیم ما زندگی نامه بچه ها ی کم سن و سال را که الان در ایران منتظر اعدام هستند در آنجا نوشتیم. مسئله د رمورد 79 بچه زیر سن قانونی ست . بلکه جلوی اعدام جوانان کم سن و سال را بگیرد با وجود اینکه ایران قرارد بین المللی را امضا کرده است و لی با این وجود باز هم جوانان زیر 18 سال در زندان منتظر حکم اعدام هستند. اعدام ها امسال خیلی بالا رفته و ما میخواهیم رژیم ایران را زیر فشار قرار بدهیم تا دست بردارند.
اشپیگل آنلاین : یکی از مواردی که شما را در جهان معروف کرد مسئله نازنین هم نام خودتان بود که توانستید از اعدام او جلوگیری کنید. آیا با او هنوز کنتاکتی دارید؟
نازنین: بله ما مرتب تلفنی صحبت می کنیم او خیلی خوشحال و خوشبخته و خیلی تشکر می کنه او به مدرسه میره و آرزو می کنه که بتونه وکالت بخونه تا بتونه از زنانی دفاع کنه که مورد تبعیض قرار می گیرند.
اشپیگل آنلاین : ایران تنها کشوری ست که بچه ها و جوانان زیر 18 سال اعدام می شوند. چرا شما توجه تون به این کشور است؟
نازنین: من د رایران متولد شدم و احساس می کنم که به اون ها تعلق دارم. به جز این من روزانه هزاران ایمیل دریافت می کنم که وضعیت بسیار تکان دهنده ای دارند و از من تقاضای کمک می کنند. آنها می دانند که من رابطه با دولت کانادا دارم. می دانند با اروپا و ارگان های مختلف رابطه دارم .آنها فکر میکنند که من می توانم صدای آنها باشم.
اشپیگل آنلاین : شما تحصیلکرده علوم سیاسی هستید. اوضاع سیاسی ایران را برای آینده چگونه می بینید؟
نازنین: من امید بزرگی در مورد ایران دارم. در یکی از ترانه هام به نام " سام دی" د راین باره می خونم
CHORUS
Someday
We will find a way
و واقعا به این اعتقاد دارم. آن مردم آزادی و دمکراسی و جدایی دین از دولت می خواهند آنها حقوق بشر را می خواهند آنها می گویند الان دیگه زمانش رسیده که تغییرات داده شود.
اشپیگل آنلاین : شما فکر می کنید که د ر ده سال آینده چه کار می کنید؟ همین کار الان را می کنید یا به کار خوانندگی و مانکنی ادامه می دهید یا در پارلمان کانادا خواهید بود؟
نازنین: اتفاقا نمایندگان پارلمان کاناد از احزاب لیبرال و محافظه کار از من پرسیدند و این خیلی خوبه که بدانم من و اهدافم را قبول دارند. اگر آدم های بیشتری را بتوانم کمک کنم نمی گویم که سیاست را ادامه نخواهم داد باید ببینم چه اتفاقی خواهد افتاد.
|


چندی پيش ايميلی دريافت کردم که روز شنبه ۸ سپتامبر پيکر فريدون فرخزاد در گورستان نورد فريدهوف شهر بن جا به جا می شود. ابتدا خيلی تعجب کردم و فکر کردم اين گونه کارها در همه فرهنگ ها نادر است و شايد بين ميلياردها بشر و انسان موجود در روی کره زمين تعداد اندکی باشند که اين سرنوشت را دچار شدند. ولی آيا سرنوشت ايرانی ها سرنوشتی غير از بشر امروزی ست؟ سوالی که مدت ها فکرم را به خود مشغول کرده. صبح شنبه بيدار شدم تا برای تهيه عکس و گزارش به موقع به محل برگزاری مراسم برسم. هوای بارانی و دلگير آلمان غم عجيبی را منتفل می کرد. گويی طبيعت هم به حال فرخزاد و فرخزادهای ايرانی می گريست. به سالن گورستان رسيدم تابوت فرخزاد را ديدم که با پرچم ايران تزيئن شده بود. تمام وجودم را غم گرفت و سرمايی در درونم حس کردم. از خودم می پرسيدم که گناه او چه بود که در زندگی و مرگ اين چنين آواره و سرگردان باشد. مگر او جنايت کرده بود؟ مگر او به کسی ظلم کرده بود؟ مگر هنرمند بودن جرم است؟ مگر شادی و خنده بر لب ديگران آوردن جرم است؟ چرا اين چنين در غربت و تنهايی کشته شود و بعد هم حتی در خواب ابدی آرامش نداشته باشد؟ چه کسی مسئول اين گونه جنايت هاست؟ کی پاسخ گوست؟… در اين افکار بودم و روزی را به خاطر آوردم که او را در فرودگاه کلن ـ بن ديدم. سال ۱۹۹۰ بود ساعت فکر می کنم ۵ صبح بود من دوستم را برای پرواز به امريکا به فرودگاه می بردم. کنار گيشه ی سالن ترانزيت ايستاده بودم که فرخزاد با چرخ حامل چمدان ها در دست رسيد. قبل از سلام يکدفعه گفت ببينم يه خانم ايرانی اين موقع صبح در فرودگاه چه کار می کنه؟ من و آذر دوستم خنديديم و من گفتم همان کاری که شما می کنيد. نگاهی به کيفی که دور کمرم بسته کرد و دوباره با طنز هميشگی اش گفت: "اين چيه بستی به کمرت؟ حفظ ناموسه يا چی؟" هيچوقت اين گفتگوی با مزه با او در فرودگاه را فراموش نمی کنم. به گذشته ی دورتر فکر می کردم و ياد شوی معروف ميخک نفره ای افتادم که او مجری آن بود و ياد طنزها و نگاه ظريف و انتقاديش به جامعه و مسائل اطرافش افتادم. ياد اين که چقدر استعدادهای جوان را در آن زمان فرخزاد امکان داد و باعث رشد و معروفيتشان شد. ولی آيا کسی از آنها الان در اين جمع در کنار فرخزاد هست؟


























