تبليغاتX
از هر دری سخنی
وبلاگ اختر قاسمی گفته ها و ناگفته ها

کتاب "فراموشم مکن" فراموش شدنی نيست! گزارش و عکس اختر قاسمی

فراموشم مکن
به مناسبت انتشار کتاب "فراموشم مکن"، خاطرات زندان عفت ماهباز، مراسمی در شهر کلن آلمان با حضور نويسنده کتاب عفت ماهباز، دکتر ماشالله آجودانی پژوهشگر و محقق تاريخ ايران، و رضا کاظم زاده، روان شناس، برگزار گرديد. در اين برنامه نمايش کوتاهی بر اساس قسمت هايی از کتاب "فراموشم مکن"، توسط بازيگران و خود نويسنده به اجرا در آمد. گزارش اين مراسم و تصاويری از آن را می بينيد

advertisement@gooya.com 

 

معرفی کتاب "فراموشم مکن" خااطرات زندان عفت ماهباز در کلن با حضور دکتر ماشالله آجودانی و رضا کاظم زاده، روان شناس

akhtar.ghasemi@gmail.com

عفت ماهباز نويسنده کتاب " فراموشم مکن"، فعال فعلی حقوق بشر و جنبش زنان است. وی که از هواداران سابق سازمان فداييان خلق ايران ـ اکثريت بود هفت سال از بهترين سالهای زندگيش را را در زندان جمهوری اسلامی سپری کرد.برای معرفی کتاب خود سفری به کلن داشت. اين برنامه با حضور دکتر ماشالله آجودانی پژوهشگر و مورخ، و رضا کاظم زاده روانشناس و بيش از صد و سی نفر شرکت کننده در سالن خانه ی فرهنگ های جهان ـ کلن برگزار شد.
کتاب " فراموشم مکن" بخشی از تاريخ سياه ميهن ماست که حتی خواندن چند برگ از آن می تواند خواننده را تا مدت ها به درون خود ببرد؛ با نويسنده همراه کند و او را دچار خشم و کينه ای صد چندان نسبت به تمام دشمنان آزادی و عدالت کند. کتاب خواننده را به دوران سياهی که در دهه شصت در ايران گذشته می برد. به دورانی که خارج از زندان، حتی سايه خود می ترسيدی و فضای حاکم بر جامعه رعب و وحشت و ترس بود. برای آزاديخواهان ايران دهه شصت فراموش نشدنی ست شايد به همين دليل هم عفت ماهباز نام "فراموشم مکن" را برای کتابش برگزيده است. خواننده ی کتاب تمام مدت با راوی، سلول های زندان را تجربه می کند، به همراه او شکنجه می شود و درد شلاق را با کلماتی که در کتاب آورده می شود؛ بر پيکر خود حس می کند. راوی و نويسنده کتاب که هر دو يکی هستند از زندگی زمينی خود با ما سخن می گويد. روند زندگی او زندگی فرد فرد آزاديخواهان ايران است. زندانيان بسياری خاطرات زندان نوشته اند. همه از شکنجه و وحشت و درد درون زندان سخن گفته اند. اما خاطرات عفت ماهباز گويی حرفی تازه ديگری نيز دارد. در اين کتاب عفت ماهباز قهرمان نيست بلکه يک انسان است با تمام خصوصيت های انسانی،همراه با ضعف ها و نقاط قوت. او صادقانه زمانی که با شکنجه و رعب مجبورش می کنند تا بنويسد که نماز می خواند تا از شکنجه رها شود. می گويد: نوشتم ، شکستم و فروريختم ...اوبرای اينکه چنين نکند با زدن رگ دست خود تصميم به خودکشی گرفته بود اما زندگی بر مرگ غلبه کرد. می گويد: "...در يک لحظه دريچه باز شد و پاسدار حرفی زد و من دستهايم را پنهان کردم و ياد پروين، گلی آبکناری و مهين بدويی افتادم که تو زندان خودکشی کردند. و چقدر زندانبان ها را خوشحال کردند. ياد پدرم افتادم که چقدر از مرگ برادرم غمگين بود. اين بود که من زندگی را انتخاب کردم و تيغ را داخل توالت انداختم و سوزن ها را نيز. و دستم را با پارچه ای بستم. اما زمانی که بعد از ۷ روز به سراغم آمدند اين ۳ کلمه را نوشتم که "من نماز می خوانم" نوشتم، شکستم و فرو ريختم..."
يکی از قوی ترين بخش های نمايش و در عين حال دردناک ترين صحنه همين قسمت است. عفت ماهباز در خاطرات تلخ خود از عشق به همسرش شاپور که به اتفاق هم در تهران دستگير شدند می گويد. در تمام تقريبا سی صد صفحه ی کتاب، شاپور به همراه عفت است؛ حتی زمانی که شکنجه می شود به شاپور فکر می کند. او می دانست که شاپور رفتنی ست. در مرداد سال ۶۷ شاپور را به همراه خيل عظيمی از زندانيان سياسی اعدام می کنند. ۵ سال را عفت و شاپور با هم در زندان بودند. ولی عفت در آرزوی ملاقات حضوری با همسرش شاپور می سوخت.
سال های شصت جزو تيره ترين سال های رژيم اسلامی است. فضای درون زندان هم فضايی بسيار وحشتناک، به همراه شکنجه و ترس و وحشت و اعدام بود. اسلام گرايان اقتدارگر روحيه ای را در زندان حاکم کردند که همه به هم بی اعتماد بودند. عفت ماهباز با به تصوير کشيدن اين فضاها خاطرات هفت سال از بهترين دوران سنی خود يعنی از ۲۵ تا ۳۲ سالگی را با خطوط و رنگ هايی که در اين مدت در ذهن خود حک کرده بود برای خواننده ترسيم می کند. او بخشی از تاريخ نسل ما را ثبت می کند. تصوير سازی هنرمندانه نويسنده به همراه نثر روان و ساده کتاب در روح و روان انسان رخنه می کند. خواننده را به اعماق سياه چال های اوين می برد و در مقابل شکنجه گران قرار می دهد. خواننده به همراه نويسنده همه جا هست و با حس او همراهی می کند. زمانی که از عشق ديدارهای کوتاه شاپور سرشار از مستی ست و گاهی که از شکنجه تاب و توان ندارد. خواننده با عفت درد را تحمل می کند و گاهی می خواهد به درون کتاب راه يابد تا به کمک او بشتابد. فضای دردناک درون زندان و عدم تفاهم و دوستی گروه های مختلف زندانی درد را غير قابل تحمل تر می کند.

عفت ماهباز
عفت ماهباز

عفت ماهباز در برنامه معرفی کتاب خود در کلن برگ هايی از کتاب را به صورت نمايشی اجرا کرد. کتاب آن چنان در روايت صحنه ها موفق است که نيازی به تصوير سازی به کمک سناريست يا نمايش نامه نويس نيست. عفت به روی صحنه می رود و ابتدا به عنوان راوی صحبت می کند: "من و همسرم شاپور در عيد نوروز سال ۱۳۶۳ در تهران دستگير شديم. مدتی بود که زندگی مخفی داشتيم. چه عيد پر غصه ای بود. بچه ای را که اين همه انتظارش را کشيده بوديم بلافاصله پس از زايمان مرد."
او از آخرين روزی که نوروز را در خانه محقری در ميدان آريا شهر با همسرش جشن گرفت؛ می گويد يعنی روز اول فروردين. در اين روز عفت يک روسری گلدار از همسرش هديه می گيرد که در صحنه های نمايش بر سر داشت. آن ها برای ديدار خانواده خانه را ترک می کنند و در بين راه توسط ماموران سپاه ظاهرا مشکوک به حمل مواد مخدر دستگير می شوند. عفت می گويد: "از خونه مون تو آرياشهر با دو اتوبوس به ميدان امام حسين رسيديم هوا بهاری بود و باران نم نم می باريد. ما به خاطر اين که شناسايی نشيم سرمان را انداخته بوديم پايين و با شتاب می رفتيم. که ناگهان ماشينی جلوی پامون ترمز کرد. ما را سوار ماشين سپاه کردند. و ماشين حرکت کرد. و من آخرين دقايق همراهی با همسرم را در کنار کسانی طی می کردم که اصلا دوستشان نداشتم. دلم می خواست با فرياد همه جهان را به کمک بطلبم اما نمی شد. ساده لوحانه بود اما از اين که در آخرين سفر می بايست همراه شاپور به زندان برم خوشحال بودم. وارد اتوبان پارک وی شدند، ما را به طرف زندان اوين می بردند و من در دلم آرزو می کردم که ای کاش اين راه هيچ گاه به پايان نرسد. چرا که می دانستم برای شاپور پايان خط زندگی اش است. خيلی دلم می خواست برای آخرين بار سرم را روی شانه شاپور بگذارم ." نمايش صحنه دستگيری شان را نشان می دهد. علی رستانی و کاوه نقش پاسدار و شاپور را بازی می کنند و عفت هم نقش عفت و راوی. بازيگران فقط يکی دو هفته وقت آماده کردن خود را داشتند ولی به جرأت می توان گفت که بسيار حرفه ای نمايش را اجرا کردند. (با اين که بازيگران اين نمايش ـ به جز علی رستانی بقيه اساسا بازيگر نبودند و برای اولين بار به روی صحنه می رفتند)


عفت ماهباز، کاوه و علی رستانی

عفت ديده ها و احساس خود را در روز اول دستگيری چنين بازگو می کند: "فضا و شرايط زندان وحشتناک بود . با وجود اين که برادرم علی را در پاييز سال ۱۳۶۰ اعدام کرده بودند . باز چيزهايی را که در آن لحظات با چشم می ديدم باور نمی کردم .. آدم هايی را می ديدم که از فرط شکنجه له و لورده شده بودند و بدنشان خونين و کبود بود. شکنجه، رعب و فرياد لحظه ای قطع نمی شد. می شد تصور کرد که حتما عده ای هم زير شکنجه کشته می شوند. آن جا آدم هايی را می ديدم که به شدت ددمنش شده بودند. راستی چگونه می شود آدمی به جايی برسد که همچون درنده ای وحشی، شلاق به دست گوشت و پوست انسانی ديگر را بدرد؟ به چشم های ناباورم دست می کشيدم و با خودم می گفتم آيا برادر عزيزم را اين چنين لت و پار کردند؟"
عفت ما را به شکل غريبی هنرمندانه انچنان با خاطراتش به سال های سياه برد.طوری که نا خود اگاه احساس عذاب وجدان می کردم تمام مدت می خواستم به ياد بياورم که نوروز ۶۳ کجا بودم و چه کار می کردم. از اين که من در ميان خانواده و عفت و عفت های ديگر در شرايط وحشتناک زندان بودند؛ حس بدی به من دست داده بود که چرا در آن موقع من آزاد بودم و بخش عظيمی از دوستان آزاديخواه من، هموطنان من دردناک ترين وضعيت را در زندان داشتند. گر چه در بيرون از زندان هم جو بسيار هولناک و وحشتناک بود. به هيچکس اعتماد نبود. هر روز که از خانه بيرون می رفتی با اين فرض بود که ممکن است ديگر برنگردی. يادم می آيد که بين دوستان و خانواده صحبت و سوال بر سر اين بود که اگر دوست يا فاميلی را در خيابان ديديم آيا از ديدار او استقبال کنيم و سلام کنيم يا اين که بايد فرار کرد. وحشتناک بودن چنين دوران و شرايطی را تنها با تجربه شخصی می توان حس کرد. دورانی که لکه ننگی ست بر تاريخ سياسی ـ اجتماعی ايران.
عفت ماهباز در ادامه آن چه که در زندان می بيند چنين می نويسد:
"صدای نوحه آهنگران در فضا می پيچد و به همراه آن صدای شلاق و صدای فرياد زنی.
زن- نزن ...نزن ...نه نمی گويم.....نه نه خونه نه ...چرا می زنی
مرد- فاحشه. بدکاره مادر جنده
زن- برادر بازجو نزن. صدای دويدن
مرد- فاحشه کجا می روی ؟ زنيکه ی هرزه کجا؟"
صحنه بازجويی و صحنه ديدار عفت و شاپور پشت ديوار شيشه ای صحنه های بسيار تکان دهنده ای ست. در اين صحنه عفت که گويی می داند اين آخرين ديدار او با همسرش است نمی خواهد از او جدا شود. و پاسداران با خشونت آنها را جدا می کنند. تماشاگر عفت را می بيند که چنان به خود و گذشته بازگشته که گويی صحنه واقعی ست و ديدار او در زندان با همسرش است. او تحمل اين صحنه را ندارد و واقعا به روی زمين می نشيند و با دستانش صورتش را از بيننده پنهان می کند و می گريد!

عفت ماهباز

او از آخرين گفتگوی بين خود و همسرش در زندان می گويد:
"چقدر خوشحالم که تو را دارم. چقدر عشقی که به تو دارم قشنگه. اين عشق است که به من زندگی می دهد. باور کن حس می کنم حتی حالا بيشتر از گذشته هم دوستت دارم و با اين عشق می تونم سال ها زندگی کنم.
شاپور- تو نرگس زيبای منی. بهت افتخار می کنم. خوشحالم که توی زندگی همراهی مثل تو داشتم... زندگی خوب و قشنگی کنار هم داشتيم... شرايط را بايد ديد... نمی دانم چی پيش می آيد... وقتی بخواهم بروم، به يادت ترانه ی جان مريم نوری را می خوانم و به جايش می گويم عفت..."
و بعد صدای فرياد پاسداران که آن ها را با خشونت جدا می کنند.
در تمام مدت چهل دقيقه ای که نمايش اجرا می شود سکوت بسيار تلخ و سنگينی در سالن و بر تماشاگران حاکم است که اين خود نشانگر رابطه عميقی ست که تماشاگر با مضمون نمايش برقرار می کند. به جرأت می توانم بگويم که تمام حضار در جلسه اشک ريختند.
من که برای عکس گرفتن در گوشه ای از سالن ايستاده بودم احساس کردم که در تاريخ غرق شدم، تاريخی نه چندان دور، تاريخی که سال ها بايد پاسخگوی آن باشيم. به ياد آلمانی ها افتادم که هنوز بعد از گذشت بيش از شصت سال نتوانستند پاسخگوی نسل های بعد باشند. به سال های شصت و روزهای شوم دستگيری ها و اعدام ها برگشته بودم به روزهايی که مرتب خبر اعدام و يا دستگيری دوستان و رفيقان و بستگان را می شنيدم. چنان غرق در تاريخی که عفت دوباره پيش رويم گذاشته بود؛ بودم که فراموش می کردم بايد از نمايش عکس بگيرم؛ ضمن اين که توان عکس گرفتن هم نداشتم.
سنگينی نمايش و ماجراهای هولناک روايت زندان حاضرين در سالن را چنان ميخکوب کرده بود که برای اولين بار می ديدم که حتی به هنگام اعلام استراحت عده ی زيادی سر جای خود نشسته و به فکر فرو رفته بودند.
بعد از استراحت نوبت به دکتر ماشالله آجودانی رسيد. او در باره اهميت نگارش چنين روايت ها و فرديت و حافظه تاريخی برای ما سخن گفت. رضا کاظم زاده قبل از اجرای نمايش در باره روان شناسی شکنجه از قربانی تا قهرمان برای تماشاگران سخن گفته بود.
بعد از سخنان آجودانی جلسه با حضور هر سه شرکت کننده به يک ساعت پرسش و پاسخ اختصاص داده شد. سنگينی و درد گفتار عفت ماهباز به همراه بررسی فلسفه شکنجه توسط رضا کاظم زاده و چالش دکتر ماشالله آجودانی در باره ضعف حافظه تاريخی ما نوعی احساس گناه را در بعضی از شرکت کنندگان به وجود آورده بود که از قرمزی صورت تماشاگران می شد به آن پی برد. در پايان و بخصوص بعد از شنيدن حرف های دکتر آجودانی در باره عدم حافظه تاريخی ما با اين پرسش روزبرو می شديم که آيا ما مسئول خطای نياکان مان هستيم که تجربه های خود را به ما منتقل نکردند؟
صحبت های آقای کاظم زاده و دکتر ماشالله آجودانی آن چنان با اهميت و آموزنده بودند که نتوانستم فقط به نکاتی از آن در گزارش اشاره کنم. و به دليل اهميت زياد تصميم گرفتم که سخنان اين دو صاحب نظر را که از منظر روانشناسی و تاريخی به اين مسئله پرداختند به طور کامل در زير نقل کنم:

[گزارش سخنرانی رضا کاظم زاده با عنوان: روانشناسی شکنجه ـ از قهرمان تا قربانی]

[گزارش سخنرانی ماشاالله آجودانی با عنوان: فرديت و حافظه تاريخی]

به تصاويری از اين مراسم توجه کنيد:


عفت ماهباز


رضا کاظم زاده، روان شناس


عفت ماهباز، کاوه و علی رستانی


رضا کاظم زاده، ماشاالله آجودانی و عفت ماهباز

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 17:12  توسط اختر قاسمی  | 

به مناسبت صدمین سال نفت انجمن سخن در لندن برنامه ای با حضور چند صاحب نظر  و کارشناس مسائل نفت برگزار می کند. گزارش این برنامه را حتما برای علاقه مندان خواهم نوشت.




+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 2:7  توسط اختر قاسمی  | 


 

چندی پیش نامه ای از مدیر موقت رادیو زمانه به کارکنان زمانه ارسال شد که در برخی سایت های ایرانی منجمله سایت ایرانیان دات کام و دفتر زمانه منتشر شد.

بعد از خواندن این نامه احساس کردم که زمانه ای که من می شناختم و دوست داشتم و با چه شوقی کار می کردم این زمانه نیست ... احساس کردم مدیر صربی جدید خیلی با من غریبه است. احساس کردم با هم فاصله داریم و احساس کردم زبان او از موضع قدرت و حکم است. به همین دلیل هم در پاسخ نامه ی اداری اش این نامه را نوشتم که دز زیر می خوانید:

آقای زوران محترم

نامه دیشب شما اولین نامه ای بود که از شما به عنوان مدیر موقت رادیو زمانه دریافت کردم.. نامه انگلیسی را برای اینکه بهتر متوجه شوم به همسر آلمانی ام دادم تا به آلمانی برای من ترجمه کند او ترجمه نامه را به همراه دو سه جمله کوتاه برای من فرستاد: " به راستی خواندن نامه درد آور است . دوباره انسان های پویا و دگر اندیش به معنای مثبت، بازی دست قدرت مندان شدند. برای من این نامه یک ضربه مشخص به آزادی مطبوعات است که حتی می توان به دادگاه شکایت کرد." شوکی دیگر به من وارد شد همانند خبر یک دفعه تعلیق مهدی جامی ! انتظار داشتم در این فضای غمگین روزهای زمانه حداقل اولین نامه مدیر جدید ( هر چند موقتی ) به ما کارکنان زمانه نامه ای مهربان ، نامه ای که خود را به ما بیشتر معرفی می کند و در آن دعوت به آرامش و همکاری و تداوم کار بدور از برخوردی تحریک آمیز و حداقل در دو جمله دوستانه و کوتاه فرموله شود.
اما شما متاسفانه به نظر من روشی در پیش گرفتید که درست به تحریک جمع و جو دامن زدید و روحیه بی اعتمادی به مدیریت جدید را دامن زدید و این فضای مسموم را مسموم تر کردید.
از خودم می پرسم چرا چنین برخورد؟ می پرسم آیا مسئله پرس ناو، بورد ومدیر انتصابی موقت زمانه مسئله بقای زمانه است ؟چرا به چنین ادبیات تحقیر آمیز، خشن و پرخاش گر متوسل شدند؟ راستش تا قبل از این نامه امید به ادامه کار و پیش برد روند بهبودی زمانه را داشتم اما با خواندن نامه و لحن خشن آن و به نوعی زبانی که " یا می پذیری آنچه که من می گویم و یا میروی "متوجه شدم که شما کاملا آگاهانه این لحن را انتخاب کردید. افرادی را می خواهید که به شما " بله قربان " بگویند و می خواهید کسانی که معترض بودند با پای خودشان صحنه را ترک کنند. جای بسیار تاسف است که چنین برخوردی در یک جامعه آزاد و دمکراتیک صورت می گیرد و نه در جمهوری اسلامی ! در نامه با زبان و لحنی حاکم گفته می شود معترض حق ماندن ندارد!

آقای زوران شما که در کشور خود یوگسلاوی و صربستان سالیانی دیکتاتوری سیاه وسرخ را تجربه کرده اید و ادعای آادیخواهی دارید چگونه امروز که خود به قدرتی ناچیز رسیده اید اینچنین با ازادیخواهان و قشر روشنفکر یک جامعه دیکتاتوری ( آن هم بخش عظیمی در تبعیدی ناخواسته) برخورد می کنید؟ آیا این برخورد در یک جامعه مدنی و دمکراتیک است ؟ برخوردی که می گوید : یا می پذیری آن چه من می گویم یا برو؟ جای تاسف است که بگویم این فرمول را جای دیگر شنیدم و تاسف که بگویم بدلیل نپذیرفتن چنین فرمول " ولایت فقیهی " کشور عزیز خودم را ترک کردم بنابراین نمی پذیرم و تاسف برای اعضای ایرانی بورد می خورم که مدعی دمکراسی اند ولی در عمل حتی در مقام مدیری افتخاری چنین نگاه " ولایت خواه " را اعمال می کنند.
من ضمن ابراز تاسف مجددم از این شرایط موجود با اینکه از روز اول زمانه همراه زمانه بودم ، دوست و همراه همکارانم بودم، مورد اعتمادشان و رابطه عاطفی عمیقی با همه آنها داشتم، با عشق کار کردم ، برای زمانه عکس گرفتم ، گزارش تهیه کردم و برنامه های معرفی رادیو زمانه در بین ایرانیان اروپا را با حضور مدیر و کارکنان زمانه در شهرهای مختلف بدون هیچگونه چشم داشت مالی برگزار کردم، متاسفانه تصمیم به ترک آن با همه عشقی که به آن داشتم گرفتم. همکاران من در آمستردام گواه این جملات من هستند. گرچه برایم سخت است اما افسوس که چشم انداز خوبی برای زمانه نمی بینم چرا که دیالوگی که از ابتدا چینن با تهدید برقرار شود دیالوگ سالم و براساس رابطه سالم نخواهد بود. عدم دیالوگ دوستانه و درست رابطه ای مسموم و ناسالم را به دنبال دارد. من نمی پذیرم و به خواست زوران و بورد (به ترجمه فارسی آن " شورای نگهبان " زمانه )
از زمانه خداحافظی می کنم
من به زمانه به عنوان یک منبع در آمد نگاه نمی کردم بلکه به عنوان یک تریبون آزاد که هر کس اصول اولیه آن را که اصول ژورنالیسم بود، رعایت می کرد حرفش را می زد
افسوس که این تریبون آزاد و سالم که یکی از نادرترین تریبون های فارسی زبانان بود چنین سرنوشتی یافت و درست کارنکردن بورد و عدم رسیدگی به موقع، عدم نظارت کامل آنها از ابتدا و عدم تصمیم گیری درست بورد به پراکندگی تیمی که دوسال و نیم تلاش شبانه روزی کرد منجر شد.
اگر شما می گویید عدم مدیریت درست، زمانه را به اینجا کشاند؛ من معتقدم که بورد و پرس ناو هم به همان اندازه مسئول و مقصرند چرا که وظیفه شان را درست انجام ندادند از همان ابتدا می بایست نظارت در کار داشته باشند. خود ما کارکنان هم مقصریم که اگر نارسایی بود چرا سکوت کردیم؟ چرا همیشه عادت داریم یک نفر مقصر پیدا کنیم و همه کاسه و کوزه ها را بر سر او خراب کنیم؟ رادیویی که نزدیک به 30 ماه کار می کند ولی به گفته خودتان در هفت هشت ماه گذشته کنترل می شد.
به هر حال سخن بسیار است و حوصله کم ...

من ضمن افتخار همکاری در کنار همه عزیزان همکارم ، همکاران در آمستردام و بخصوص ضمن افتخار همکاری با مهدی جامی مدیر و ژورنالیست برجسته ایرانی ، این دوران را از بهترین دوران کاری در زندگی ام یاد خواهم کرد و به شما بدورد می گویم
دست همه شما را می فشارم و امیدوارم که در راهتان موفق و پیروز باشید.

در پایان برای آقای حسین علوی دوست و همکار عزیزم برای پذیرش مسئولیت خطیر و سخت در این شرایط بحرانی آرزوی موفقیت دارم

در این هوای سرد پاییزی
در این فضای سرد بی مهری
چه چیز می تواند مرا گرم کند؟
چه چیز می تواند مرا آرام بخشد ؟
چه چیز می تواند مرا گرم کند؟
...................
چه کسی می تواند به من پاسخ دهد ...؟

اختر قاسمی
همکار آزاد زمانه ـ آلمان

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 22:42  توسط اختر قاسمی  | 


عکسی دیگر از مهدی جامی در جشن آغاز سومین سال تولد زمانه دز هلند ـ آمستردام

به جرئت می توان گفت که انعکاس خبر تعلیق مدیریت مهدی جامی از رادیو زمانه  بی سابقه و  انعکاسی بسیار وسیع و چشم گیر داشت . وبلاگ نویسان ، روزنامه نگاران، نویسندگان ، سایت های خبری و اجتماعی همه از این اتفاق به نوعی با ناباوری و شوک خبر دادند. هر کس از دید خود مطلبی نوشت. تقریبا تمام مطالبی را که من خواندم همه در چند مورد  مشترک بودند: صداقت و عشق مهدی جامی در کار ، مدیریت و برنامه او ، نو گرایی او ، چند رسانه ای ، تشویق به شرکت مردم در رسانه به عنوان  تولید کننده و ... چندین مورد دیگر که هر کس فقط چند مطلب از مطالبی که در این رابطه نوشته شده بخواند متوجه خواهد شد. با اینکه چند روز از این اتفاق گذشته ولی همچنان این موضوع سر تیتر بسیاری از سایت های ایرانی شده . اگر هر کدام از خودمان بپرسیم چرا یک رسانه ای که در عرض  دو سال تاسیس شده باید تغییر مدیریتش اینقدر به یک خبر مهم و تحلیلی رسانه ها تبدیل شود و سعی کنیم به دنبال پاسخ درست آن برویم مطمئنا به اهمیت نقش مهدی جامی در هدایت این رسانه که این گونه موفق بوده، خواهیم رسید.
در واقع باید از خود پرسید مگر رسانه های فارسی زبان  برون مرزی بارها مدیران خود را عوض نکردند ولی آیا کسی از بیرون این چنین مخالفتی می کرد؟ چرا در مورد مهدی جامی و زمانه غیر از این بود؟
دفتر زمانه  " نام وبلاگی ست جدید که داریوش محمد پور در مجموعه وبلاگ ملکوت درست کرده و تمامی مطالبی که در این رابطه ( تعلیق مهدی جامی و رادیو زمانه )  در نت چاپ شده اعم از موافق و مخالف را در این وبلاگ گرد آوری کرده. فکر می کنم مراجعه به این مطالب که  از طیف مختلف فرهنگی ـ ادبی و سیاسی نوشته شده کمک و شناخت خوبی برای بررسی و علل چنین اتفاقاتی باشد.

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 3:53  توسط اختر قاسمی  | 




مهدی جامی هنگام سخنرانی به مناسبت آغاز سومین سال تولد زمانه سپتامبر 2008 در ساختمانی که رادیو زمانه
مکان دارد

دیروز وقتی خبر رفتن مهدی جامی را توسط ایمیل خود او دریافت کردم سراپای وجودم را غم گرفت و ساعت ها در شوک بودم. می توانم بگویم که شاید صورتم شکل علامت سوال شده بود! چرا؟ چرا ؟ آیا کسی دیگر زمانه را همین قدر موفق پیش می برد که مهدی جامی در این زمان کوتاه ؟ در این دو سال و نیم ضمن همکاری با رادیو زمانه بارها و بارها دیدار با دوستان و همکاران زمانه در آمستردام داشتم. رابطه مهدی با همکارانش بسیار صمیمی در عین حال هنگام کار بسیار جدی و قاطع و رک و گاهی حتی تلخ بود. اما شاید این رمز موفقیتش بود. به نظر من نام مهدی جامی در تاریخ روزنامه نگاری ایران به عنوان روزنامه نگار و مدیری آوانگارد و مدرن با طرح های رنگارنگ ثبت خواهد شد. جامی چه در زمانه بماند و چه نماند زمانه مدیون اوست. به قول دوست عزیز وبلاگی ام مینو صابری ( آونگ خاطره های ما ) که چه زیبا در وبلاگش تیتر داده:جامی زمانه ساخت اما زمانه با او نساخت
اهمیت زمانه را از همین جا می توان پی برد که هنوز چندین ساعت از انتشار خبر رفتن مهدی جامی نگذشته بود که بیش از دهها وبسایت و وبلاگ خبر آن را با نگرانی و سوال منتشر کردند و مطلب نوشتند. همین الان که شاید نزدیک به سی ساعت از اعلام این خبر می گذرد بیش از بیست وبلاگ و وبسایت این خبر را فقط در بالاترین داده اند. به خبر اول خیلی از سایت ها تبدیل شد. جرا که زمانه به رسانه ای مردمی و مطرح تبدیل شده بود و بقای او زیر ضرب رفته.
چه مهدی جامی در زمانه بماند و چه نماند نام او برای همیشه هم بر روی زمانه مانده ( حتی اگر بدون او هم زمانه پیش برود) و نام او در تاریخ مدرن روزنامه نگاری و مدیای ایران به نام ژورنالیستی آوانگارد و توانا و شجاع و صاحب سبک و نظر ثبت خواهد شد.

متن نامه زیر را دیروز به مهدی جامی نوشتم:

 
مهدی جامی عزیز،
اصلا باور نمی کنم ... راستش نمی خوام هم باور کنم....
مثل برخی از همکارانم نمی دانم در آمستردام چه گذشته و می گذرد اما با تمام وجودم و با صدای بلند داد می زنم مخالف رفتن و استعفای شما هستم...
مثل همیشه بعد از صرف شام با دخترم به سراغ لپ تاپم رفتم تا زمانه را دیدار کنم و دریچه زیبا و رنگارنگ زمانه را به خانه ام باز کنم و منتظر خبر خوش از جانب شما در وبلاگ زمانه باشم. خبر خوش ایده ها و طرح های نوی شما در دوره جدید زمانه
یک دفعه با سوالات دخترم به خودم آمدم و متوجه شدم که دخترم با ناراحتی می پرسد مامان به چی فکر می کنی؟ جرا ناراحتی؟ گفتم چیزی نیست. بعد از پرسش مکرر او پاسخ دادم مهدی جامی از زمانه رفت!!! با ناراحتی و صورتی غمگین پرسید: چـــــــــــــــــــــــــــــ
ـــرا؟؟؟ گفتم نمی دانم ! مرا بغل کرد و دلداری داد ... نمی دانم چه مدتی شوک زده خیره به سایت زیبای زمانه نگاه کردم . سایت را ورق زدم ... ایده ها طرح ها مطالب نو و آوانگارد همه و همه را زمانه مدیون مدیر آنست که همکارانش را به ذوق می آورد و تشویق می کرد.

مهدی جان
ایمیل شما سراپای وجودم را یخ کرد... نه اصلا موافق نیستم ... به عنوان عضو کوچکی از این خانواده با تمام وجودم فریاد می زنم بدون مهدی زمانه به این جایگاه امروز نمی رسید بدون ایده ها و طرح های نو مهدی ، بدون مهدی و عشقش به زمانه ، تیم او با این عشق پا به پای او شب و روز کار نمی کرد تا این نوزاد در زمانی کوتاه به یک نوجوان عاقل تبدیل شود....

مهدی جان

به یاد دارم دوسال پیش هنوز شما را ندیده بودم ولی از خواهر جوانترم مهین که شما را دیده بود شنیدم که مدیر زمانه جوانی ست مدرن با ایده هایی نو، موهای بلند و چشمان جستجو گر مهربان و در عین حال خیلی جدی و رک
آن روز فکر نمی کردم که این شخص کسی خواهد بود که بهترین تجارب زندگی رسانه ای ام را از او بیاموزم. آن روز فکر نمی کردم که جوانی با تجربه کار ژورنالیتسی و با شهامت و اعتماد به نفس، جوانی با پشتکار ایده های مدرنش را چنان در زمانی کوتاه عملی کند که به جرئت می توان گفت یکی از نادر رسانه هایی را جان بخشد که توانست بخش عظیمی از نیروی جوان درون ایران را به خود جلب و مخاطب خود کند. رسانه های بسیاری از نسل ما سالیانیست که دور خود می چرخند و برای جذب یک مخاطب نسل بعد خود، سالبانیست تلاش می کنند؛ ولی نتوانستند به چنین موفقیتی دست یا بند که زمانه در این مدت کوتاه یافت. زمانه امروز با رسانه هایی مقایسه می شود که سابقه چندین دهه دارند. این موفقیت زمانه فقط و فقط مدیون طرح و برنامه های شما بود که شبانه روز کار می کردید و همراهان و تیم تان هم پای به پای شما اغلب تا نیمه شب در ساختمان " لی ناو استرات " کار می کردند. خود من بارها و بارها شاهد بودم که سرایدار ساختمان ساعت 12 شب بچه های زمانه را از ساختمان بیرون می کرد تا در ساختمان را قفل کند.

همه می دانیم که به همراه تو عاشقان دیگر زمانه همچون معصومه، آزاده، شهزاده ، پژمان، دانیال، حسین علوی ، رضا، مصطفی، لیدا، سارا، کاملیا، کبری و ... چنان تلاشی می کردند که زمانه به نوعی خانه آنها شده بود چرا که روز و شب کار می کردند تا این نوزاد را بزرگ کنند در کنار این یاران زمانه دهها نخبه ادبی و فرهنگی ملی ما و دهها همکار و یار دیگر از اروپا و ایران و سراسر دنیا زمانه را تغذیه می کرد و مواظب بود و اینها همه ناشی از ایده و طرح شما بود همین ایده بود که زمانه را به رسانه ای چند صدایی و رنگارنگ تبدیل کرد
اگر در مدیریت زمانه عشق به زمانه نبود مطمئنا چنین تیمی شکل نمی گرفت تیمی که انتخاب شما بود و چه به درست بود.

مهدی جان
شما درست مثل مادری می مانید که نوزادی را تا راه رفتن بزرگ می کند و بعد او را ترک می کند. این کودک گرچه بدون مادر هم بزرگ می شود ولی آیا کودکی بدون مادر همان طور بزرگ می شود که با مادر؟ آیا بیشتر کسانی که تبدیل به انسان های نادرست در اجتماع شدند کودکان بدون مادر، کودکان محروم از تربیت درست و محبت مادر نبودند؟
همانند دیگر همکارانم از شما تقاضا می کنم در تصمیمتان تجدید نظر کنید و به این کودک زمانه به این کودکی که جهش کرده و خیلی سریع دوران نوجوانی را سر می کند بیندیشید زمانه هنوز هم به شما نیاز دارد و ما هم به شما نیاز داریم.

من هم شخصا به دوره ای که با شما گذراندم افتخار می کنم و امید دارم که همچنان این دوران در زمانه با شما تداوم یابد.
مهدی جان دوستان و یارانت را تنها مگذار
ما منتظر تو هستیم

با احترام
اختر قاسمی
همکار آزاد زمانه در آلمان




+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 23:26  توسط اختر قاسمی  |