میشه لطفا یکی به من بگه که آیا وبلاگ من کامل باز میشه یا نه؟ چون الان سه روزه که می بینم که فقط سه مطلب آخری اش قابل دیدن هست و اون هم مطلب سوم کامل نیست و نه آرشیو وبلاگ و نه پیوندهاش اصلا دیده نمیشه حتی اون بخش "در باره خودم " که با عکس هست هم حذف شده راستش خیلی از این بابت نگرانم لطفا اگر کسی میتونه به این سوال من جواب بده و منو از نگرانی نجات بده.
در ضمن در باره برنامه دیشب هادی خرسندی و صمدش در کلن بگم که خیلی خوش گذشت و خیلی برنامه خوب بود شصد نفر شرکت کرده بودند. جای همه دوستانی که علاقه مند بودند این برنامه را ببینند خالی بود. خواستم چند خطی در باره اش بنویسم و چند عکس هم از برنامه بذارم ولی نتونستم اما به زودی می نویسم. الان که یه کم نگران وبلاگم هستم. امیدوارم که این مشکل فقط از جانب سرور من باشه...
خبر خوشی از مهین گرجی در وبلاگ برادرش که " به خاطر مهین" نام داره خوندم خیلی شاد شدم بلافاصله در فیس بوک کپی کردم. عده ی زیادی کمنت نوشتند و خوشحالی خودشون رو از این خبر با کلمات بیان کردند. خبر را برای شما به نقل از وبلاگ "به خاطر مهین" در زیر کپی می کنم تا شما هم در شادی ما شریک شوید و همگی برای سلامتی کامل مهین آرزو کنیم:
دیروز مهین تغییرات مثبتی داشته. بهش آب دادند و برادرم باهاش حرف میزده و یکدفعه دست برادرم را گرفته. یه خبر خیلی خیلی خوب هم دارم ولی منتظرم تا به وقتش بگم.
خبر بعدی وبلاگ "به خاطر مهین" چند ساعت بعد:
اون خبری را که می خواستم بگم اینه:
به گفته دکترها، مهین تا چند روز دیگر کاملا به هوش می آید.
بعد از این خبرخوب واقعا احساس بهتری پیدا کردم و برای مهین بهترین ها و سلامتی کامل هرچه زودتر آرزو می کنم.
این قسمت بالا را امروز در فیس بوک مهین با گریه می نوشتم...

مهین گرجی به هنگام کار در تحریریه رادیو فردا
بعد از مدت ها اومدم سراغ وبلاگم که بنویسم. عجیب این مدت دل گرفته بودم البته الان نمی خوام در این مورد صحبت کنم فقط میخوام در مورد اتفاق وحشتناکی که یکی دو روز پیش برای جامعه مطبوعات ایران افتاد بنویسم. بله خبر را همه می دونیم و همه هم شوک شدیم. رادیویی که کارکنانش همیشه هر نیم ساعت یک بار آخرین خبرهای ایران و جهان را به اطلاع ایرانیان سراسر دنیا می رساند دیروز می بایست خبر از سانحه ی تصادفی می داد که در آن دو خبررسان جوان و توانمند خود را از دست داد و یکی هم به اغما رفت. مظمئنا برای گوینده خبر چه دردناک بود که خبر مرگ دو همکار خود که هر روز با هم در یک اتاق کار می کردند را گزارش دهد...امیر زمانیفر و رزا حسنزاده آژیری برای همیشه نه تنها با جامعه رسانه بلکه با زندگی وداع کردند. نفر سوم مهین است که در کما ست. مهین را دو سال پیش وقتی تازه به پراگ آمده بود در سفری که به پراگ داشتم و به دیدار رادیو فردا رفتم دیدم. مقابل کامپیوتر آروم در حال کار کردن بود. دوربین در دست پیشش رفتم و سلام کردم. پرسیدم اشکالی نداره عکس بگیرم؟ خندید و گفت نه اصلا و به کارش ادامه داد. رنگ پوست سبزه اش فورا منو به یاد دختران خوزستان انداخت.. و طبق معمول اولین سوال من که آیا خوزستانی هست؟ و وقتی گفت بله گفتم نکنه همشهری من هستی؟ یادمه خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم همشهری هم هستیم ...به هر حال وقتی برگشتم گزارشی از این سفر نوشتم که در سایت رادیو زمانه و گویا چاپ شد. یه تکه از این گزارش که وقتی وارد تحریریه شدم را در زیر کپی می کنم:

رزا حسن زاده آژیری و امیر زمانی فر
"....فنجان قهوه در دست، به اتاق پخش رفتیم. اتاق پخش همانند اکثر استودیوهای صدا با یک پنجرهی شیشهای با اتاق فرمان ارتباط داشت. بهروز کارونی در اتاق پخش آماده برای خواندن اخبار بود. پیام جوان هم مسئول اتاق فرمان بود. چیزی طول نکشید که چراغ قرمز «پخش زنده» روشن شد. این به معنای آن بود که در اتاق پخش بسته شود و سکوت کاملا ً رعایت شود. پس از گرفتن عکس از بهروز به اتاق مجاور، که بخش ضبط و مونتاژ بود، رفتیم. سپس به طبقهی دوم اتاق هیأت تحریریه رفتیم. راهرو با گیاهان زیبا و مبلمان تزیین شده بود. سمت چپ راهرو با چند پله به حیاطی منتهی میشد که با میز و صندلی مخصوص سیگاریها آماده شده بود. کارکنان با خوشرویی به استقبال آمدند و ضمن خوشآمدگویی، همه با کنجکاوی میخواستند بدانند که این گزارش برای کجا تهیه میشود. وقتی که گفتم برای رادیو زمانه و سایت گویانیوز، برخی با تعجب گفتند رادیو زمانه؟ ولی پس از اینکه احساس کردند که همکاران رادیوی نوپای زمانه درآمستردام علاقهمند به تهیهی گزارش و گفتوگو با آنهاست، خوشحال شدند. همکاران دیگر، همچون ژان خاکزاد، عباس جوادی، نیما تمدن، آزاده شرفشاهی، توماج طاهباز، مریم منظوری، سعیده هاشمی، جمشید برزگر، عباس جوادی، مهین گرجی و...، هر کدام مشغول کار خود بودند. بعد از چندی ژان خاکزاد به همراه فریدون زرنگار راهی برنامهی یک ساعته مجلهی شامگاهی شدند. من هم به همراه آنها برای گرفتن عکس، دوباره به اتاق پخش رفتم..."
امیر رو هم یادمه که برای نمایش فیلم در باره هایده پزمان توی آخن با پژمان دیدم اصلا باور نکردنیه که جوون به این نازنینی دیگه نمی تونه بخنده....بعد از مدت ها تنها چیزی که به من نیرو داد دوباره در وبلاگم بنویسم یکی صحبت کردن از این غم بزرگ بود که به نوعی بار غم را کم می کنه و دیگه اینکه تسلیت به خانواده های عزادار و همکاران رادیو فردا و مسئله ای که دلم می خواد از این طریق انرژی مثبتی به مهین منتقل بشه شاید زودتر بیدار بشه. امیدوارم که حالش هر چه زودتر خوب بشه. ولی واقعا چقدر زندگی می تونه کوتاه باشه ... کاش ما قدر همدیگر را و دوست داشتن را بیشتر بدونیم تا بتونیم بیشتر از این عمر کوتاه لذت ببریم و کمتر غم بخوریم.
وبلاگ برادر مهین که بخاطر مهین می نویسه
http://asa2000.blogfa.com/
یاد امیر و رزا زنده باد و مجددا به خانواده ها شون و همکاران رادیو فردا و همه دوستاشون تسلیت می گم و براشون صیر و بردباری آرزو می کنم ...برای مهین هم از صمیم قلبم بهبودی هر چه زودتر آرزو می کنم...
| برخی از نیروهای اپوزسیون که به دعوت فدراسیون ایروپرس و انجمن بیان در کنفرانسی در شهر بروکسل گرد آمده بودند نظر خودشان را در باره انتخابات ایران گفتند و به حث و گفتگو با یکدیگر پرداختند. کپی گزارش مرا که برای رادیو زمانه تهیه کرده بودم در زیر می بینید و می توانید با کلیک به روی فایل صوتی هم آن را بشنوید: تاریخ انتشار: ۲۱ خرداد ۱۳۸۸ |
• چاپ کنید |
به دعوت «انجمن یورو پرس» و «انجمن بیان» در شهر بروکسل، نشستی در رابطه با انتخابات دهمین دورهی ریاست جمهوری ایران، در تاریخ پنجم و ششم ماه جون برگزار شد.
در این نشست، از احزاب سیاسی اپوزیسیون خارج از کشور و همچنین فعالین حقوق بشر، همچون هدایت متین دفتری، حقوقدان، حسین مکارمی از جامعهی دفاع از حقوق بشر ایران، نیلوفر بیضایی، کارگردان و نویسندهی تئاتر دعوت به عمل آمده بود.
خانم سیمین بهبهانی که قرار بود تنها شرکت کننده از ایران باشد، به دلیل بیماری، موفق به شرکت در این کنفرانس نشد و به همین دلیل، پیام خود را از طریق تلفن به کنفرانس ارائه کرد.
خانم بهبهانی، انتخابات را یک انتخابات غیردمکراتیک خواند و گفت که در این روز در خانه خواهد ماند و در انتخابات شرکت نخواهد کرد.
خانم نیلوفر بیضایی که اولین سخنران این کنفرانس بود، ضمن مثبت شمردن فضای باز و ایجاد تنفس برای مردم، گفت:
«اگر در ایران، مردم به این امید به پای صندوقهای رأی بروند، قابل درکتر است تا این که نیروی اپوزیسیون حذف شدهی تبعیدی، بدون اشاره به حقوق نادیده گرفته شدهی انسانی و شهروندی تبعیدیان، آنها را به شرکت در این رأیگیری تشویق کند.»
نیلوفر بیضایی، عکسها از اختر قاسمی
خانم بیضایی به استفادهی ابزاری از هنرمندان اشاره کرد و گفت:
متاسفانه در این نظام پیچیده و ایدئولوژیک که منافع جناحی نیز در آن نقش اساسی بازی میکند، استفادهی ابزاری از هنرمندان، روشنفکران، نیروهای اجتماعی تحت ستم و تبعیض، مدیون کردن آنها به جناح خود، دادن امتیازاتی در برابر طلب کردن پشتیبانی و تبلیغ برای آن جناح، به یک اصل بدل شده است.
عدم شرکت در بازیهای جناحی حکومت، نه به معنای انفعال بلکه به معنای عدم تمکین است به سرنوشتی که نظام اسلامی تلاش دارد پذیرش آن را ناگزیر جلوه دهد. پذیرش استبداد و حتا توجیه آن برای استمرار بقا.
آقای مکارمی به فساد داخلی اداری اقتصادی ایران اشاره کرد و گفت که این انتخابات نیست، بلکه یک رأیگیری است. او گفت:
فرزندان ما از هفت سالگی، پنج سالگی، چهارسالگی میشنوند که ما نیازمند انتخابات هستیم، انتخابات لازم است. البته این انتخابات نیست، در یک انتخابات سالم و سازنده، باید کاندیداها جوابگو باشند.
هدایت متیندفتری، ابتدا به تکرار موضعگیری نیروهای سیاسی در هر دورهی انتخابات اشاره کرد و گفت:
این موضوع داستانی است که سی سال است مرتب تکرار میشود. چند روز پیش، یکی از دوستان در مورد همین انتخابات مطلبی را تهیه کرده بود برای امضاء و یک اظهار نظر. من که نگاه کردم، دیدم که خُب، ما قبلا چنین چیزی را چندین بار امضاء کردهایم. به ایشان گفتم که مطلب خیلی خوب تهیه شده و خوب است که شما آن را بایگانی کنید و هر بار انتخابات است، همین را باز بیاورید و امضاء کنیم.
هدایت متین دفتری، حقوقدان
به جز چند نکته که در بارهی گسترش، حرکت و مبارزهی جنبشهای اجتماعی امروز ایران و مقاومتهایی که امروز گستردهتر از سالهای قبل شده که میتوانیم راجع به آن مقداری مطلب بگوییم، مثل: امضاهایی که زنان در مورد تغییر قانون اساسی در مورد حقوق خودشان میگیرند و بیانی که امروز در سراسر ایران هست، گروههای مختلفی که آمدهاند به طور خیلی جدی و مشخص خواستار تشکیل مجلس موسسان و تغییر اساسی قانون اساسی، یعنی سرنگونی رژیم، درون ایران شدن، حرفهایی است که فقط در خارج از کشور میشد، سالها پیش گفت.
متین دفتری در ادامهی سخنان خود به شرط شرکت در یک انتخابات دمکراتیک اشاره کرد و گفت:
در درجهی نخست این که افراد و جوامع بتوانند آزادانه، مستقیم و بلاواسطه، بدون محدودیت، با حقوق مساوی، بدون درنظر گرفتن دین، مذهب، جنس، نژاد، قوم، زبان، لهجه، عقیده و موقعیتهای اجتماعی و با حق دسترسی به امکانهای مساوی تبلیغاتی، نامزد انتخابات شوند؛ یا این که نامزدهای خود را تعیین و معرفی کنند.
دوم این که انتخابات همگانی باشد و شهروندان بتوانند با حقوق مساوی، بازهم بدون درنظر گرفتن دین، مذهب، جنس، نژاد، قوم، زبان، لهجه و موقعیت اجتماعی و عقیده، برای کاندیداهای مورد نظر خود تبلیغ کنند.
مهرداد درویشپور، از طرف «جمهوریخواهان لاییک و دمکرات»، ضمن عنوان کردن مواضع مختلف در بین جمهوریخواهان، گفت:
به گمان من، این نکته بسیار به لحاظ سیاسی خطرناک است که بگوییم هرکسی که در آن انتخابات شرکت میکند، حکومت را تایید میکند. این درست حرفی است که آقای خامنهای دارد میزند.
همانطور که در دوم خرداد همهی اپوزیسیون متفقالقول بود و یک رآی اعتراضی به ولی فقیه بود، بسیاری از مردم، امروز ممکن است به عنوان یک رأی اعتراضی به ولی فقیه و سوگلیاش، آقای احمدینژاد، در انتخابات شرکت کنند.
بنابراین، دو نوع اعتراض داریم؛ یک اعتراض که اپوزیسیون دمکرات، سکولار، به ویژه نیروهایی که در خارج از کشور هستند که شانس شرکت در انتخابات ندارند و با موازین قانون اساسی و شرایط انتخابات روبرو هستند، با اعتراض به انتخابات و عدم شرکت، اعتراضشان را به ضددمکراتیک بودن بیان میکنند.
بخشی از جامعه، ممکن است از طریق رأی اعتراضی «نه» این واکنش را نشان دهد. آنچه که به نظر من بسیار مهم است، پایهی اجتماعی گروهبندیهای سکولار، جمهوریخواه و دگراندیش، دو روش برای اعتراض برگزیدهاند. این را روبروی یکدیگر قرار ندهید.
یعنی، هم به کسانی که مثل بنده، «نه» میگویند، شرکت نمیکنند در این انتخابات، احترام گذاشته شود، برای توسعهی گفتمان دمکراتیک و هم به آن کسی که با رأی اعتراضی در این انتخابات ممکن است شرکت کنند.
نمایندهی «سازمان اتحاد فداییان خلق ایران»، ضمن اشاره به مبارزات مردم در طول سیصد و شصت و چهار روز در سال، تحریم انتخابات را اینگونه اعلام کرد:
سیصد و شصت و چهار روز در سال این کارها را میکنند، اشکال ندارد، بگذار سیصد و شصت و پنجمین روز منفعل شوند و توی خانههایشان بنشینند. این «نه» بزرگی است به جمهوری اسلامی، چه در داخل و چه در خارج، در انظار بینالمللی.
بهروز خلیق
بهروز خلیق، از طرف «سازمان فداییان خلق ایران (اکثریت)»، گفت: نظر نهایی سازمان ما در روزهای آینده اعلام میشود. اما اشاره به نظر غالب سازمان خود کرد و گفت که ما از هیچ کاندیدایی حمایت نخواهیم کرد:
ما اعتقادی به این نداریم که کاندیداهایی که الان در میدان هستند، کاندیداهایی هستند که میتوانند چنین برنامهای را پیش ببرند. به همین خاطر هم ما از هیچ کاندیدایی حمایت نخواهیم کرد. ولی درعین حال، تلاش خودمان را خواهیم کرد برای طرد جریان راست افراطی. یعنی سیاست ما، تحریم نیست، نه این بار با سیاست تحریم حرکت کردهایم و نه با سیاست شرکت.
مهدی فتاپور، از طرف «اتحاد جمهوریخواهان ایران»، شرکت در انتخابات را به حذف احمدینژاد و در جهت گسترش جنبش مدنی و مطالباتی دانست:
ظرفیت جامعهی ایران به گونهای است که حذف آقای احمدینژاد در شرایط کنونی، در جهت گسترش جنبش مطالباتی، در جهت گسترش جنبش مدنی و در جهت مقابله با خطرات و مشکلاتی که در کشور ما بهوجود آمده، نقطهی مثبتی است.
کسانی که کاندیدا هستند، کاندیدای ما نیستند، ما کسی را به عنوان کاندیدا معرفی نکردیم، ولی شرکت نیروها در انتخابات را سیاست درستی میدانیم.
نمایندهی حزب کومله، ضمن اعلام تحریم انتخابات، گفت:
ما چرا تحریم کردیم؟ خواستهای مردم کردستان به هیچوجه در برنامهی انتخاباتی هیچکدام از کاندیداها وجود ندارد. آقای کروبی هم که از حقوق ملی صحبت میکند، از اقوام صحبت میکند، یکی از خواستهای مردم کردستان را هم مطرح نمیکند. فقط این که گفته شود، به قوم کرد ظلم میشود، کافی نیست.
دو سخنران دیگر کنفرانس، نمایندگان حزب سوسیال دمکرات و سوسیالیستهای ایران بودند که هردو صحبت از تحریم انتخابات کردند.
نمایندهی شورای موقت سوسیالیستهای ایران گفت: واقعیت نظام جمهوری اسلامی، احمدینژاد است و بر همین اساس، ادامه داد:
این بهترین نمایندهی نظام است. من امیدوارم، احمدینژاد در این انتخابات برنده شود. چون هرچه واقعیت این نظام بیشتر رو بشود، امکان دارد، نمیگویم حتما خواهد شد، میتواند شرایطی بهوجود بیاید که مردم بالاخره به این نتیجه برسند که تاوانی که برای این توهم که یکی از آن یکی، یک ذره بهتر است، ضرری که مملکت میبیند، ضرری که نسلهای مختلف دارند از وجود این نظام میبرند، صد برابر این امتیازاتی است که این جا و آن جا ممکن است از انتخاب کروبی یا انتخاب موسوی، به دست بیاورند.
بعد از پایان کنفرانس، نظر چند نفر از شرکت کنندگان در کنفرانس را در رابطه با شرکت در انتخابات، پرسیدم:
ـ باید شرکت کرد. به این دلیل که آنطوری که وقایع تا به حال نشان داده است، ظاهراً، یک سری از مسایل، حتا اگر هم از این فاصلهی شش هزار کیلومتری به چشم ما مهم نیاید، برای کسانی که آنجا زندگی میکنند، اهمیت دارد. در نتیجه باید شرکت کنند.
من فکر میکنم، شرکت میکنند و چون شرکت میکنند، قاعدتا فکر میکنند میتوانند چیزی را تغییر بدهند. آنقدر هم از آن جامعه دور ماندهام که نمیتوانم بگویم آنها حتما اشتباه میکنند.
ـ چون هیچ چشماندازی برای تغییر و تحول در این رژیم، وجود ندارد، من شخصا، اگر هم میتوانستم، شرکت نمیکردم.
ـ نه گفتن به احمدینژاد، نه گفتن به ولایت فقیه محسوب میشود. من فکر میکنم، مردم ایران خودشان آزاد و بالغاند و میتوانند تصمیم بگیرند به کی رأی بدهند یا ندهند. فکر میکنم باید اینگونه برخورد شود و به آنها احترام بگذاریم.
ـ من، به عنوان یک زن ایرانی، به هیچ عنوان رأی نخواهم داد. ولی به رأی مردم هم احترام خواهم گذاشت.
ـ حقیقتاش، نمیدانم چهکار باید کرد. ولی من، به عنوان یک زن ایرانی، چه در اینجا چه اگر در ایران بودم، رأی نمیدادم و شرکت نمیکردم. از این رژیم هنوز هیچ چیز ندیدم که بتوانم اعتماد کنم و سیاست و روشام را نسبت به آن عوض کنم.
ـ فکر میکنم، سوال خیلی مشکلی است. شرکت کنیم یا نکنیم؟ من، خودم همیشه مخالف این رژیم بودم، برای همین هم، الان بیست و دو سال است که خارج از کشور زندگی میکنم. ولی الان، وقتی تلفنی با خانوادهام تماس میگیرم، یا اخبار را از طریق اینترنت مقداری دنبال میکنم، میبینم تمام بچهها، جوانان، با چه شور و حالی به خیابانها ریختهاند.
درست است که این رژیم، اصلاً، رژیم خوبی نیست. نه دمکرات است، نه برای کسی در این سی سال کاری کرده است، ولی همین شور و حال بچهها در خیابانها، یک جنبش است. این را قبول دارم و به آن احترام میگذارم.
ـ شرکت در انتخابات، به نظر من، اصلا به معنای تایید رژیم، در این مرحلهی خاص، نیست.


بهمن قبادی، فیلمساز ایرانی به دنبال بازداشت و محکومیت رکسانا صابری، نامه سرگشادهای منتشر کرد و رنسخه ای از آن را در اختیار زمانه قرار داد. متن نامه بهمن قبادی به شرح زیر است:
به رکسانا صابری، دختری ایرانی با شناسنامه آمریکایی
اگر سكوت كرده بودم به خاطر او بود، و حالا اگر حرف میزنم باز هم به خاطر اوست. به خاطر ركسانا صابری.
نامزد، دوست و همراهم. دختری باهوش و با استعداد که برایم همیشه قابل تحسین بوده و هست. ۳۱ ژانویه بود، روز تولدم صبح تماس گرفت که برای تولدم میآید پیشم تا باهم برویم بیرون. نیامد... زنگ زدم به موبایلش. خاموش بود تا یکی دو روز نمیدانستم چه اتفاقی افتاده.
به خانهاش رفتم و چون کلید خانه همدیگر را داشتیم به داخل رفتم ولی نبود... بعد از دو روز زنگ زد و گفت «منو ببخش عزیزم مجبور شدم برم زاهدان» و من هم عصبانی شدم که چرا به من نگفته؟ گفتم باور نمیکنم و دوباره گفت «ببخش عزیزم مجبور شدم» و گوشی تلفن قطع شد و منتظر تماس بعدیاش شدم و نزد و نزد.
رفتم زاهدان و تمام هتلها را جستوجو کردم و چنین اسمی را نیافتند هزار جور فکر مریض کردم تا ده روز. تا اینکه از طریق پدرش فهمیدم که دستگیرش کردهاند و فکر کردم شوخی است. فكر كردم سوء تفاهم شده و دو سه روز دیگر آزادش میكنند. اما چند روز گذشت و خبری از ركسانا نشد. نگران شدم و این در و آن در زدم تا بالاخره فهمیدم چه به سرش آمده.

بهمن قبادی، فیلمساز ایرانی
با بغض میگویم او معصومتر و بیگناهتر از این حرفهاست. من که سالهاست او را میشناسم و لحظه به لحظه در کنارش بودهام، این حرف را میزنم. او همیشه مشغول کارهای مطالعاتی و تحقیقاتیاش بود، نه چیز دیگر.
در این سالهای آشنایی، نشد یکبار جایی برود که من ندانم، یا کاری بکند که به نظرم نامعقول و نامتعارف بیاید. در پیشینه او و خانواده و اطرافیانش هم هیچ وقت نشانهای از موردی نامعقول ندیدهام.
آخر چطور میشود کسی که گاهی میشد روزها از خانه بیرون نمیآمد مگر برای دیدنِ من، کسی که به شیوه ژاپنیها صرفهجو بود و گاهی به سختی هزینه زندگی و کارش را مهیا میکرد، کسی که در به در دنبال حامیای میگشت تا ناشری داخلی به او معرفی کند تا بتواند کتابش را اینجا چاپ کند، حالا متهم به جاسوسی شده؟!
همهمان میدانیم ـ نه، توی فیلمها دیدهایم ـ که جاسوسها خیلی ناجنس و بلا هستند و مدام اینجا و آنجا سرک میکشند و در ضمن خیلی هم حقوق میگیرند. وجدانم در عذاب است. چون من او را به ماندن و کار کردن تشویق کردم.
و حالا نمیتوانم کمکی به او بکنم. رکسانا میخواست از ایران برود. من نگهش داشتم. اوایل آشناییمان او میخواست برگردد آمریکا. دوست داشت که با هم برویم. اما من اصرار کردم که بماند تا فیلم جدیدم تمام شود.
او عملاً داشت از ایران میرفت و من نگهش داشتم. و حالا ناراحتم که به خاطر من ماند و دچار این ماجراها شد. خود من در این چند سال دچار افسردگی شدید شدهام. چرا؟ چون فیلمم توقیف شده و سر از بازار سیاه درآورده.
به فیلم بعدیام مجوز ندادند و عملاً مرا خانهنشین کردند. اگر تا امروز تاب آوردهام به سبب حضور و کمکهای روحی او بوده. من به خاطر مجوز نگرفتن فیلمم تند و پرخاشگر شده بودم و او بود که همیشه مرا به آرامش دعوت میکرد.

رکسانا صابری در بم /عکس: رویترز
رکسانا میخواست از ایران برود. من نگهش داشتم. او مراقب افسردگیهای من بود. بعدها من به خاطر آنکه برای او انگیزهای ایجاد کنم تا بماند، ازش خواستم که طرح نوشتن کتابش را که مدتها در ذهن داشت شروع کند.
من همراهش بودم و به خاطر دوستیها و روابطی که داشتم این در و آن در زدم و قرار و مدار گذاشتم با فیلمساز و هنرمند و جامعهشناس و سیاستمدار و دیگران. حتی خودم هم پای مصاحبهاش نشستم. کتاب سرگرمیای بود برای او تا ماندن را تحمل کند، تا من کارِ فیلمم تمام شود و با هم برویم.
کتاب رکسانا کتابی معمولی بود و بههیچوجه ضد دولت ایران نبود. تمام مدارک کتاب موجود است و حتماً روزی چاپ خواهد شد و همه خواهند دید. اما آخر چرا همه سکوت کردهاند؟! همه کسانی که پای صحبت و مصاحبه با او نشستهاند و میدانند که او چقدر ساده و بیگناه است.
اگر این نامه را مینویسم به خاطر این است که نگرانش هستم. نگران سلامتیاش. شنیدهام که افسرده شده و مدام گریه میکند. او خیلی حساس است. مبادا دست به اعتصاب غذا بزند.
نامهام خطاب به همه دولت مردان و سیاستمداران و همه کسانی است که کاری میتوانند بکنند. تو را به خدا دست بردارید. تو را به خدا او را وارد این بازیهای بزرگان نکنید.
او نحیفتر و سادهتر از آن است که بتواند در بازی شما شرکت کند تو را به خدا تمامش کنید نگذارید اینگونه مهره تبلیغاتی این جهان کثیف شود. از من بخواهید که در دادگاه او حاضر شوم و کنار پدر فرهیخته و مادر مهربانش بنشینم و به معصومیت و بیگناهی او شهادت بدهم.
دخترِ ایرانیمان که چشمهای ژاپنی دارد و شناسنامه آمریکایی، در زندان است. وای بر من. وای بر ما!
|
شب بخیر مادر مادر... باور كن حالا همه دنيا ركسانا مي شناسند و براي رهايش تلاش ميكنند ولي در سرزمين پدريت هزاران ركساناي گمنام وجود دارد كه در حال لگد مال شدن در فقر و فحاشي كه اربابان بهشت برايشان ساخته اند غرق شده اند و اين فرشته گان معصوم و زيبا و مادران فرزندان آينده ما و يكايك پسران نجيب ايراني كه بخار غم نان و بدست آوردن يك مشت دلار كثيف در خانه هاي رنگين بي دردان وطن و اجنبيان فرومايه آنسوي آبهاي خيلج هميشگي فارس به ناچار در آغوش ناپاكشان در مرگي تدريجي دست و پا ميزنند. | |||||


امسال مثل هر سال ایرانیان در محلی به نام " هاوس ام زه" جمع شدند و سیزده بدر را همانند پیشینیان خود جشن گرفتند. بیش از دو هزار ایرنی در این محل جمع شده بود. دود کباب سراسر منطقه جنوب غربی کلن را فراگرفته بود و زمانی که پدر و مادرها و بزرگان مشغول کباب بودند جوانان در وسط پارک به همراه گروه موزیک زنده می رقصیدند. اکثر کسانی که هنری در نواختن موزیک داشتند ساز خود را همراه داشتند و در هر گوشه ای عده ای را با سنتور و تنبک و نی و...در حال نواختن می دیدیم. توپ های فوتبال، بدمینتون، والیبال هم که مدام از این طرف به آن طرف پرتاپ می شد. در سال های اول مهاجرت ایرانیان در دهه 80 میلادی ایرانیان کلن به شکل پراکنده سیزده بدر را جشن می گرفتند ولی سالیانیست که این محل به یک محل مشخص سیزده بدر ایرانیان تبدیل شده و هر ساله جمعیت چند هزار نفره را در جای خود جای می دهد. من با عده ای از جوانانی که اینجا بدنیا آمدند و یا بزرگ شدند صحبت کردم که می توانید در فایل صوتی گوش بدهید.
لینکی که در زیر می بیند به گزارش صوتی ربط نداره ولی برای دسترسی به آرشیو صوتی رادیو زمانه باید به روی یک مطلب کلیک کنید و بعد در سمت راست بالا آرشیو رادیویی را در یک پنجزه می بینید که به روی پنج شنبه ۱۳ فروردین باید کلیک کنید تا گزارش را بشنوید
این هم لینک لینک برنامه رادیویی زمانه پنج شنبه 13 فروردین 


عکس های بیشتری به زودی در سایت زمانه و گویا خواهید.
لینک عکس های بیشتر در گویا نیوز ـ بخش اول
لینک عکس های بیشتر در گویا نیوز ـ بخش دوم
لینک عکس و گزارش در رادیو زمانه
اختر ـ کلن
