تبليغاتX
از هر دری سخنی
وبلاگ اختر قاسمی گفته ها و ناگفته ها
دوستان عزیز وبلاگی من!

میشه لطفا یکی به من بگه که آیا وبلاگ من کامل باز میشه یا نه؟ چون الان سه روزه که می بینم که فقط سه مطلب آخری اش قابل دیدن هست و اون هم مطلب سوم کامل نیست و نه آرشیو وبلاگ و نه پیوندهاش اصلا دیده نمیشه حتی اون بخش "در باره خودم " که با عکس هست هم حذف شده  راستش خیلی از این بابت نگرانم لطفا اگر کسی میتونه به این سوال من جواب بده و منو از نگرانی نجات بده.
در ضمن در باره برنامه دیشب هادی خرسندی و صمدش در کلن بگم که خیلی خوش گذشت و خیلی برنامه خوب بود شصد نفر شرکت کرده بودند. جای همه دوستانی که علاقه مند بودند این برنامه را ببینند خالی بود. خواستم چند خطی در باره اش بنویسم و چند عکس هم از برنامه بذارم ولی نتونستم اما به زودی می نویسم. الان که یه کم نگران وبلاگم هستم. امیدوارم که این مشکل فقط از جانب سرور من باشه...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 0:46  توسط اختر قاسمی  | 

خبر خوشی از مهین گرجی در  وبلاگ برادرش که " به خاطر مهین" نام داره خوندم خیلی شاد شدم بلافاصله  در فیس بوک کپی کردم. عده ی زیادی کمنت  نوشتند و خوشحالی خودشون رو از این خبر با کلمات بیان کردند. خبر را برای شما به نقل از وبلاگ  "به خاطر مهین" در زیر کپی می کنم تا شما هم در شادی ما شریک شوید و همگی برای سلامتی کامل مهین آرزو کنیم:

یک خبر خوب

سلام

دیروز مهین تغییرات مثبتی داشته. بهش آب دادند و برادرم باهاش حرف میزده و یکدفعه دست برادرم را گرفته. یه خبر خیلی خیلی خوب هم دارم ولی منتظرم تا به وقتش بگم.

خبر بعدی وبلاگ "به خاطر مهین" چند ساعت بعد:

اون خبری را که می خواستم بگم اینه:

به گفته دکترها، مهین تا چند روز دیگر کاملا به هوش می آید.


بعد از این خبرخوب واقعا احساس بهتری پیدا کردم و برای مهین بهترین ها و سلامتی کامل هرچه زودتر آرزو می کنم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 22:2  توسط اختر قاسمی  | 

مهین جان ، سبزه خوزستانی عزیزم...باور نمی کنم ...هنوز در شوک ام...بغض عچیبی دارم دلم میخواد فریاد بزنم...میدونم که نمی تونی غم دوستای عزیزتو بپذیری برای همین هم خوابیدی که خبر بدی نشنوی.. خبر بد خیلی دردناکه ... می بینی حال همه ما را؟ بیدار شو که همه... منتظرتیم .و می خواایم که باهات در غم عزیزان از دست رفته شریک باشیم ..از صمیم قلب آرزوی سلامتی هر چه زودتر برات دارم .مطمئنم تو از پس همه چیز بر میای و اغما را به کما می بری تا دیگه به طرف خوبانی مثل تو نیاد. مدتی بود همش فکر می کردم خیلی وقته با مهین گپی نزدیم و دوباره نصفه شب بلند بخندیم..کاش اون هفته با بچه ها برای کنسرت می اومدی کلن نمی ذاشتم زود بری...چقدر گفتم به مهین هم بگید حتما بیاد...
منتظرتیم مهین جان زودتر بیدار شو ...مگه همش نمی گفتی اختر پاشو بیا پراگ پیشم؟ میخوام بیام بگو که پاشدی ...بیدار شو مهین جان..

این قسمت بالا را امروز در فیس بوک مهین با گریه می نوشتم...



مهین گرجی به هنگام کار در تحریریه رادیو فردا

بعد از مدت ها اومدم سراغ وبلاگم که بنویسم. عجیب این مدت دل گرفته بودم البته الان نمی خوام در این مورد صحبت کنم فقط میخوام در مورد اتفاق وحشتناکی که یکی دو روز پیش برای جامعه مطبوعات ایران افتاد بنویسم. بله خبر را همه می دونیم و همه هم شوک شدیم. رادیویی که کارکنانش همیشه هر نیم ساعت یک بار آخرین خبرهای ایران و جهان را به اطلاع ایرانیان سراسر دنیا می رساند دیروز می بایست خبر از سانحه ی تصادفی می داد که در آن دو خبررسان جوان و توانمند خود را از دست داد و یکی هم به اغما رفت. مظمئنا برای گوینده خبر چه دردناک بود که خبر مرگ دو همکار خود که هر روز با هم در یک اتاق کار می کردند را گزارش دهد...امیر زمانی‌فر و رزا حسن‌زاده آژیری  برای همیشه  نه تنها با جامعه رسانه بلکه با زندگی وداع کردند. نفر سوم مهین است که در کما ست. مهین را دو سال پیش وقتی تازه به پراگ آمده بود در سفری که به پراگ داشتم و به دیدار رادیو فردا رفتم دیدم. مقابل کامپیوتر آروم در حال کار کردن بود. دوربین در دست پیشش رفتم و سلام کردم. پرسیدم اشکالی نداره عکس بگیرم؟ خندید و گفت نه اصلا و به کارش ادامه داد. رنگ پوست سبزه اش فورا منو به یاد دختران خوزستان انداخت.. و طبق معمول اولین سوال من که آیا خوزستانی هست؟ و وقتی گفت بله گفتم نکنه همشهری من هستی؟ یادمه خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم همشهری هم هستیم ...به هر حال وقتی برگشتم گزارشی از این سفر نوشتم که در سایت رادیو زمانه و گویا چاپ شد. یه تکه از این گزارش که وقتی وارد تحریریه شدم را در زیر کپی می کنم:


رزا حسن زاده آژیری و امیر زمانی فر

"....فنجان قهوه در دست، به اتاق پخش رفتیم. اتاق پخش همانند اکثر استودیوهای صدا با یک پنجره‌ی شیشه‌ای با اتاق فرمان ارتباط داشت. بهروز کارونی در اتاق پخش آماده برای خواندن اخبار بود. پیام جوان هم مسئول اتاق فرمان بود. چیزی طول نکشید که چراغ قرمز «پخش زنده» روشن شد. این به معنای آن بود که در اتاق پخش بسته شود و سکوت کاملا ً رعایت شود. پس از گرفتن عکس از بهروز به اتاق مجاور، که بخش ضبط و مونتاژ بود، رفتیم. سپس به طبقه‌ی دوم اتاق هیأت تحریریه رفتیم. راهرو با گیاهان زیبا و مبلمان تزیین شده بود. سمت چپ راهرو با چند پله به حیاطی منتهی می‌شد که با میز و صندلی مخصوص سیگاری‌ها آماده شده بود. کارکنان با خوش‌رویی به استقبال آمدند و ضمن خوش‌آمدگویی، همه با کنجکاوی می‌خواستند بدانند که این گزارش برای کجا تهیه می‌شود. وقتی که گفتم برای رادیو زمانه و سایت گویانیوز، برخی با تعجب گفتند رادیو زمانه؟ ولی پس از این‌که احساس کردند که همکاران رادیوی نوپای زمانه درآمستردام علاقه‌مند به تهیه‌ی گزارش و گفت‌وگو با آنهاست، خوشحال شدند. همکاران دیگر، همچون ژان خاکزاد، عباس جوادی، نیما تمدن، آزاده شرفشاهی، توماج طاهباز، مریم منظوری، سعیده هاشمی، جمشید برزگر، عباس جوادی، مهین گرجی و...، هر کدام مشغول کار خود بودند. بعد از چندی ژان خاکزاد به همراه فریدون زرنگار راهی برنامه‌ی یک ساعته‌ مجله‌ی شامگاهی شدند. من هم به همراه آنها برای گرفتن عکس، دوباره به اتاق پخش رفتم..."

امیر رو هم یادمه که برای نمایش فیلم در باره هایده پزمان توی آخن با پژمان دیدم اصلا باور نکردنیه که جوون به این نازنینی دیگه نمی تونه بخنده....بعد از مدت ها تنها چیزی که به من نیرو داد دوباره در وبلاگم بنویسم یکی صحبت کردن از این غم بزرگ بود که به نوعی بار غم را کم می کنه  و دیگه اینکه تسلیت به خانواده های عزادار و همکاران رادیو فردا و مسئله ای که دلم می خواد از این طریق انرژی مثبتی  به مهین منتقل بشه شاید زودتر بیدار بشه. امیدوارم که حالش هر چه زودتر خوب بشه. ولی واقعا چقدر زندگی می تونه کوتاه باشه ... کاش ما قدر همدیگر را و دوست داشتن را بیشتر بدونیم تا بتونیم بیشتر از این عمر کوتاه لذت ببریم و کمتر غم بخوریم.

وبلاگ برادر مهین که بخاطر مهین می نویسه

http://asa2000.blogfa.com/

یاد امیر و رزا زنده باد و مجددا به خانواده ها شون و همکاران رادیو فردا و همه دوستاشون تسلیت می گم و براشون صیر و بردباری آرزو می کنم ...برای مهین هم از صمیم قلبم بهبودی هر چه زودتر آرزو می کنم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 8:36  توسط اختر قاسمی  | 

برخی از نیروهای اپوزسیون که به دعوت فدراسیون ایروپرس و انجمن بیان  در کنفرانسی در شهر بروکسل گرد آمده بودند نظر خودشان را در باره انتخابات ایران گفتند و به حث و گفتگو با یکدیگر پرداختند.
کپی گزارش مرا که برای رادیو زمانه تهیه کرده بودم در زیر می بینید و می توانید با کلیک به روی فایل صوتی هم آن را بشنوید:


تاریخ انتشار: ۲۱ خرداد ۱۳۸۸
• چاپ کنید    
گزارشی از نشست بروکسل درباره انتخابات ریاست جمهوری ایران

«شرکت در انتخابات به معنای تایید حاکمیت نیست»

اختر قاسمی
Akhtar.ghasemi@gmail.com

به دعوت «انجمن یورو پرس» و «انجمن بیان» در شهر بروکسل، نشستی در رابطه با انتخابات دهمین دوره‏ی ریاست جمهوری ایران، در تاریخ پنجم و ششم ماه جون برگزار شد.

در این نشست، از احزاب سیاسی اپوزیسیون خارج از کشور و هم‏چنین فعالین حقوق بشر، هم‏چون هدایت متین دفتری، حقوق‏دان، حسین مکارمی از جامعه‏ی دفاع از حقوق بشر ایران، نیلوفر بیضایی، کارگردان و نویسنده‏ی تئاتر دعوت به عمل آمده بود.

خانم سیمین بهبهانی که قرار بود تنها شرکت کننده از ایران باشد، به دلیل بیماری، موفق به شرکت در این کنفرانس نشد و به همین دلیل، پیام خود را از طریق تلفن به کنفرانس ارائه کرد.

خانم بهبهانی، انتخابات را یک انتخابات غیردمکراتیک خواند و گفت که در این روز در خانه خواهد ماند و در انتخابات شرکت نخواهد کرد.

Download it Here!

خانم نیلوفر بیضایی که اولین سخنران این کنفرانس بود، ضمن مثبت شمردن فضای باز و ایجاد تنفس برای مردم، گفت:

«اگر در ایران، مردم به این امید به پای صندوق‏های رأی بروند، قابل درک‏تر است تا این که نیروی اپوزیسیون حذف شده‏ی تبعیدی، بدون اشاره به حقوق نادیده گرفته شده‏ی انسانی و شهروندی تبعیدیان، آن‏ها را به شرکت در این رأی‏گیری تشویق کند.»


نیلوفر بیضایی، عکس‌ها از اختر قاسمی

خانم بیضایی به استفاده‏ی ابزاری از هنرمندان اشاره کرد و گفت:

متاسفانه در این نظام پیچیده و ایدئولوژیک که منافع جناحی نیز در آن نقش اساسی بازی می‏کند، استفاده‏ی ابزاری از هنرمندان، روشنفکران، نیروهای اجتماعی تحت ستم و تبعیض، مدیون کردن آن‏ها به جناح خود، دادن امتیازاتی در برابر طلب کردن پشتیبانی و تبلیغ برای آن جناح، به یک اصل بدل شده است.

عدم شرکت در بازی‏های جناحی حکومت، نه به معنای انفعال بلکه به معنای عدم تمکین است به سرنوشتی که نظام اسلامی تلاش دارد پذیرش آن را ناگزیر جلوه دهد. پذیرش استبداد و حتا توجیه آن برای استمرار بقا.

آقای مکارمی به فساد داخلی اداری اقتصادی ایران اشاره کرد و گفت که این انتخابات نیست، بلکه یک رأی‏گیری است. او گفت:

فرزندان ما از هفت سالگی، پنج سالگی، چهارسالگی می‌شنوند که ما نیازمند انتخابات هستیم، انتخابات لازم است. البته این انتخابات نیست، در یک انتخابات سالم و سازنده، باید کاندیداها جواب‏گو باشند.

هدایت متین‏دفتری، ابتدا به تکرار موضع‏گیری نیروهای سیاسی در هر دوره‏ی انتخابات اشاره کرد و گفت:

این موضوع داستانی است که سی سال است مرتب تکرار می‏شود. چند روز پیش، یکی از دوستان در مورد همین انتخابات مطلبی را تهیه کرده بود برای امضاء و یک اظهار نظر. من که نگاه کردم، دیدم که خُب، ما قبلا چنین چیزی را چندین بار امضاء کرده‏ایم. به ایشان گفتم که مطلب خیلی خوب تهیه شده و خوب است که شما آن را بایگانی کنید و هر بار انتخابات است، همین را باز بیاورید و امضاء کنیم.


هدایت متین دفتری، حقوق‏دان

به جز چند نکته که در باره‏ی گسترش، حرکت و مبارزه‏ی جنبش‏های اجتماعی امروز ایران و مقاومت‏هایی که امروز گسترده‏تر از سال‏های قبل شده که می‏توانیم راجع به آن مقداری مطلب بگوییم، مثل: امضاهایی که زنان در مورد تغییر قانون اساسی در مورد حقوق خودشان می‏گیرند و بیانی که امروز در سراسر ایران هست، گروه‏های مختلفی که آمده‏اند به طور خیلی جدی و مشخص خواستار تشکیل مجلس موسسان و تغییر اساسی قانون اساسی، یعنی سرنگونی رژیم، درون ایران شدن، حرف‏هایی است که فقط در خارج از کشور می‏شد، سال‏ها پیش گفت.

متین دفتری در ادامه‏ی سخنان خود به شرط شرکت در یک انتخابات دمکراتیک اشاره کرد و گفت:

در درجه‏ی نخست این که افراد و جوامع بتوانند آزادانه، مستقیم و بلاواسطه، بدون محدودیت، با حقوق مساوی، بدون درنظر گرفتن دین، مذهب، جنس، نژاد، قوم، زبان، لهجه، عقیده و موقعیت‏های اجتماعی و با حق دست‏رسی به امکان‏های مساوی تبلیغاتی، نامزد انتخابات شوند؛ یا این که نامزدهای خود را تعیین و معرفی کنند.

دوم این که انتخابات همگانی باشد و شهروندان بتوانند با حقوق مساوی، بازهم بدون درنظر گرفتن دین، مذهب، جنس، نژاد، قوم، زبان، لهجه و موقعیت اجتماعی و عقیده، برای کاندیداهای مورد نظر خود تبلیغ کنند.

مهرداد درویش‏پور، از طرف «جمهوری‏خواهان لاییک و دمکرات»، ضمن عنوان کردن مواضع مختلف در بین جمهوری‏خواهان، گفت:

به گمان من، این نکته بسیار به لحاظ سیاسی خطرناک است که بگوییم هرکسی که در آن انتخابات شرکت می‏کند، حکومت را تایید می‏کند. این درست حرفی است که آقای خامنه‏ای دارد می‏زند.

همان‏طور که در دوم خرداد همه‏ی اپوزیسیون متفق‏القول بود و یک رآی اعتراضی به ولی فقیه بود، بسیاری از مردم، امروز ممکن است به عنوان یک رأی اعتراضی به ولی فقیه و سوگلی‏اش، آقای احمدی‏نژاد، در انتخابات شرکت کنند.

بنابراین، دو نوع اعتراض داریم؛ یک اعتراض که اپوزیسیون دمکرات، سکولار، به ویژه نیروهایی که در خارج از کشور هستند که شانس شرکت در انتخابات ندارند و با موازین قانون اساسی و شرایط انتخابات روبرو هستند، با اعتراض به انتخابات و عدم شرکت، اعتراض‏شان را به ضددمکراتیک بودن بیان می‏کنند.

بخشی از جامعه، ممکن است از طریق رأی اعتراضی «نه» این واکنش را نشان دهد. آن‏چه که به نظر من بسیار مهم است، پایه‏ی اجتماعی گروه‏بندی‏های سکولار، جمهوری‏خواه و دگراندیش، دو روش برای اعتراض برگزیده‏اند. این را روبروی یک‏دیگر قرار ندهید.

یعنی‏، هم به کسانی که مثل بنده، «نه» می‏گویند، شرکت نمی‏کنند در این انتخابات، احترام گذاشته شود، برای توسعه‏ی گفتمان دمکراتیک و هم به آن کسی که با رأی اعتراضی در این انتخابات ممکن است شرکت کنند.

نماینده‏ی «سازمان اتحاد فداییان خلق ایران»، ضمن اشاره به مبارزات مردم در طول سیصد و شصت و چهار روز در سال، تحریم انتخابات را این‏گونه اعلام کرد:

سیصد و شصت و چهار روز در سال این ‏کارها را می‏کنند، اشکال ندارد، بگذار سیصد و شصت و پنجمین روز منفعل شوند و توی خانه‏هایشان بنشینند. این «نه» بزرگی است به جمهوری اسلامی، چه در داخل و چه در خارج، در انظار بین‏المللی.


بهروز خلیق

بهروز خلیق، از طرف «سازمان فداییان خلق ایران (اکثریت)»، گفت: نظر نهایی سازمان ما در روزهای آینده اعلام می‏شود. اما اشاره به نظر غالب سازمان خود کرد و گفت که ما از هیچ کاندیدایی حمایت نخواهیم کرد:

ما اعتقادی به این نداریم که کاندیداهایی که الان در میدان هستند، کاندیداهایی هستند که می‏توانند چنین برنامه‏ای را پیش ببرند. به همین خاطر هم ما از هیچ کاندیدایی حمایت نخواهیم کرد. ولی درعین حال، تلاش خودمان را خواهیم کرد برای طرد جریان راست افراطی. یعنی سیاست ما، تحریم نیست، نه این بار با سیاست تحریم حرکت کرده‏ایم و نه با سیاست شرکت.

مهدی فتاپور، از طرف «اتحاد جمهوری‏خواهان ایران»، شرکت در انتخابات را به حذف احمدی‏نژاد و در جهت گسترش جنبش‏ مدنی و مطالباتی دانست:

ظرفیت جامعه‏ی ایران به گونه‏ای است که حذف آقای احمدی‏نژاد در شرایط کنونی، در جهت گسترش جنبش مطالباتی، در جهت گسترش جنبش مدنی و در جهت مقابله با خطرات و مشکلاتی که در کشور ما به‏وجود آمده، نقطه‏ی مثبتی است.

کسانی که کاندیدا هستند، کاندیدای ما نیستند، ما کسی را به عنوان کاندیدا معرفی نکردیم، ولی شرکت نیروها در انتخابات را سیاست درستی می‏دانیم.

نماینده‏ی حزب کومله، ضمن اعلام تحریم انتخابات، گفت:

ما چرا تحریم کردیم؟ خواست‏های مردم کردستان به هیچ‏وجه در برنامه‏ی انتخاباتی هیچ‏کدام از کاندیداها وجود ندارد. آقای کروبی هم که از حقوق ملی صحبت می‏کند، از اقوام صحبت می‏کند، یکی از خواست‏های مردم کردستان را هم مطرح نمی‏کند. فقط این که گفته شود، به قوم کرد ظلم می‏شود، کافی نیست.


دو سخنران دیگر کنفرانس، نمایندگان حزب سوسیال دمکرات و سوسیالیست‏های ایران بودند که هردو صحبت از تحریم انتخابات کردند.

نماینده‏ی شورای موقت سوسیالیست‏های ایران گفت: واقعیت نظام جمهوری اسلامی‏، احمدی‏نژاد است و بر همین اساس، ادامه داد:

این بهترین نماینده‏ی نظام است. من امیدوارم، احمدی‏نژاد در این انتخابات برنده شود. چون هرچه واقعیت این نظام بیشتر رو بشود، امکان دارد، نمی‏گویم حتما خواهد شد، می‏تواند شرایطی به‏وجود بیاید که مردم بالاخره به این نتیجه برسند که تاوانی که برای این توهم که یکی از آن یکی، یک ذره بهتر است، ضرری که مملکت می‏بیند، ضرری که نسل‏های مختلف دارند از وجود این نظام می‏برند، صد برابر این امتیازاتی است که این جا و آن جا ممکن است از انتخاب کروبی یا انتخاب موسوی، به دست بیاورند.

بعد از پایان کنفرانس، نظر چند نفر از شرکت کنندگان در کنفرانس را در رابطه با شرکت در انتخابات، پرسیدم:

ـ باید شرکت کرد. به این دلیل که آن‏طوری که وقایع تا به حال نشان داده است، ظاهراً، یک سری از مسایل، حتا اگر هم از این فاصله‏ی شش هزار کیلومتری به چشم ما مهم نیاید، برای کسانی که آن‏جا زندگی می‏کنند، اهمیت دارد. در نتیجه باید شرکت کنند.

من فکر می‏کنم، شرکت می‏کنند و چون شرکت می‏کنند، قاعدتا فکر می‏کنند می‏توانند چیزی را تغییر بدهند. آن‏قدر هم از آن جامعه دور مانده‏ام که نمی‏توانم بگویم آن‏ها حتما اشتباه می‏کنند.

ـ چون هیچ چشم‏اندازی برای تغییر و تحول در این رژیم، وجود ندارد، من شخصا، اگر هم می‏توانستم، شرکت نمی‏کردم.

ـ نه گفتن به احمدی‏نژاد، نه گفتن به ولایت فقیه محسوب می‏شود. من فکر می‏کنم، مردم ایران خودشان آزاد و بالغ‏اند و می‏توانند تصمیم بگیرند به کی رأی بدهند یا ندهند. فکر می‏کنم باید این‏گونه برخورد شود و به آن‏ها احترام بگذاریم.

ـ من، به عنوان یک زن ایرانی، به هیچ عنوان رأی نخواهم داد. ولی به رأی مردم هم احترام خواهم گذاشت.

ـ حقیقت‏اش، نمی‏دانم چه‏کار باید کرد. ولی من، به عنوان یک زن ایرانی، چه در این‏جا چه اگر در ایران بودم، رأی نمی‏دادم و شرکت نمی‏کردم. از این رژیم هنوز هیچ چیز ندیدم که بتوانم اعتماد کنم و سیاست و روش‏ام را نسبت به آن عوض کنم.

ـ فکر می‏کنم، سوال خیلی مشکلی است. شرکت کنیم یا نکنیم؟ من، خودم همیشه مخالف این رژیم بودم، برای همین هم، الان بیست و دو سال است که خارج از کشور زندگی می‏کنم. ولی الان، وقتی تلفنی با خانواده‏ام تماس می‏گیرم، یا اخبار را از طریق اینترنت مقداری دنبال می‏کنم، می‏بینم تمام بچه‏ها، جوانان، با چه شور و حالی به خیابان‏ها ریخته‏اند.

درست است که این رژیم، اصلاً، رژیم خوبی نیست. نه دمکرات است، نه برای کسی در این سی سال کاری کرده است، ولی همین شور و حال بچه‏ها در خیابان‏ها، یک جنبش است. این را قبول دارم و به آن احترام می‏گذارم.

ـ شرکت در انتخابات، به نظر من، اصلا به معنای تایید رژیم، در این مرحله‏ی خاص، نیست.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 16:6  توسط اختر قاسمی  | 

رکسانا صابری

این پست را به قصد همدلی و همدردی به پدر و مادر رکسانا صابری و بهمن قبادی تقدیم می کنم:

امروز از دختر عموی نازنینم ساکن کانادا لینک یه مطلب در رادیو زمانه را دریافت کردم به نام "نامه سرگشاده بهمن قبادی به دنبال محکومیت رکسانا صابری..." خیلی خوشحال شدم که یکی از هنرمندان جامعه مون بالاخره در رابطه با چنین مسئله ای موضع گرفته و نامه ای نوشته. مشتاق بودم که ببینم قبادی در نامه اش خطاب به مسولین چی نوشته و ببینم آیا فراخوان به اعتراضی عمومی داده؟ راستش خیلی خوشحال شدم که کسی از جامعه هنری خواهان پایان دادن به این تهمت های بی اساس مثل اقدام علیه امنیت ملی و یا جاسوس و ...غیره شده. وقتی نامه را خوندم خیلی دلم گرفت...هم برای رکسانا صابری و هم برای بهمن قبادی خیلی ناراحت شدم... دختر جوانی که به خاطر عشقش از همه امکاناتی که می تونست در جامعه ای آزاد داشته باشه خودش را محروم کرده و به اصرار نامزدش در ایران مونده  تا فیلمش تمام بشه و بعد با هم به خارج از کشور بروند، دستگیر میشه و بعد از مدتی بهش اتهام جاسوسی می زنند!!! جالب اینکه حتی بعد از محاکمه هنوز هیچ چیزی  دال بر جاسوسی این ژورنالیست جوان زیبا نتونستند نشون بدند! واقعا چه دستانی در کارند که این چنین خواهان نابودی و انزوای ایرانند؟! تا کی باید مسئولین متعهد ایرانی ناظر چنین صحنه هایی باشند و سکوت کنند؟ خیلی راحت یکی را دستگیر می کنند بعد متهم به جاسوسی می شه. حتما بعد از این نامه بهمن قبادی چون بهمن قبادی کرد هست بهش اتهاماتی که به کردهای برابری خواه می زنند همجون تجزیه طلب و پژاکی و...و الان هم به همین جرم ها در زندانند، چنین اتهاماتی هم به اتهامات رکسانا اضافه  میشه..
.!

رکسانا صابری و خاتمی

رکسانا صابری در کنار محمد خاتمی. این عکس نخستین بار توسط سایت ان‌پی‌آر پس از دستگیری خانم صابری چاپ شده است.
واقعا در ایران اتهام زدن چقدر راحته! هر کس کافیه کمی قدرت داشته باشه می تونه برای هرگونه تصیفه حساب شخصی و یا داد و ستدهای جهانی  به یکی دیگه تهمت بزنه تا بیای ثابت کنی که بیگناهی نصفی از عمرت رفته...! بدون هیچ گونه دلیلی اتهام می زنند و هر چه مدت بازداشت طولانی تر بشه اتهامات هم بیشتر می شند...هر چه بیشتر در این رابطه می نویسم و بیشتر فکر کنم، بیشتر اذیت میشم و اعصابم خرد میشه از این شرایط نامتعادل و بی رحم...واقعا در ایران اینقدر خبر شنیدن مرگ به شکل های غیر عادی نوعی روزمرگی شده و اینقدر از این اتفاق ها می افته که من حس می کنم مردم ما چقدر بی تفاوت از کنار این خبرها رد می شند و وحشتناکترین اتفاق ها چه اتفاق طبیعی که از قهر طبیعت باشه یا اتفاق هایی بدست حاکمان مثل سنگساز، دار آویختن یا شلاق و...، تبدیل به روزمرگی شده و به راحتی از کنار همه اینها می گذرند و حتی گاهی با لبخند هم تماشا می کنند! این دردناک ترین وضعیت یک جامعه ست ...عمر انسان، دستگیری های کوتاه و طویل المدت خیلی عادی شده و این خطرناکترین اتفاقی ست که می تونه برای یه جامعه بیفته! دیروز دوستی از ایران با من حال و احوال می کرد وقتی گفتم از وقتی که صحنه های غرق شدن مردم بیچاره قم را در اینترنت دیدم که چطور جلوی چشم تماشاگران و مسئولین آتش نشانی مردم بی دفاع غرق می شدند حالم بد شده و خیلی دلم سوخت گفت ای بابا! این صحنه ها که روزمرگی ماست! یعنی مرگ و کشتن و اعدام و دستگیری و زندان و شکنجه و شلاق و...بشند روزمرگی یه جامعه...منظورم اینه که اینقدر مرگ یه چیزی عادی میشه که از فاجعه های وحشتناک طبیعی که همه مردم در دنیای نرمال و طبیعی خیلی ناراحت می شن و شوک بهشون دست میده مردم ما ممکنه با خنده از غرق شدن کسی که مثلا نتونست خودشو از مرگ نجات بده صحبت کنند!
به هر حال از موضوع اصلی صحبتم در این مبحث نمی خوام دور بشم. منظورم هشداریست که ما باید به خودمون بدیم و وقتی می بینیم که اینا هدفمند جامعه را به چنین سمتی سوق می دن ما باید خودمون هوشیار باشیم و با این فرهنگ بی تفاوتی مقابله کنیم.
به نظر من هر کس که ذره ای دلش برای ایران و سرنوشت میهنش می سوزه باید به این گونه دستگیری ها و اتهامات اعتراض کنه و صدای اعتراضش را به هر شکلی که توان داره به گوش مسئولین و همه جهانیان برسونه... ناظر بودن و سکوت کردن فقط مهر تایید بر فشار و اذیت مردم و سوق دادن جامعه و مردم به سمت بیماری و انزواست...سکوت کمک به رشد و فربه کردن دشمنان مردم و میهنست...
با همدلی و هم صدایی با خانواده رکسانا صابری و بهمن قبادی و
به امید آزادی رکسانا صابری و همه کسانی که در ایران به خاطر دفاع از عدالت و برابری در زندانند...
اختر ـ کلن
نامه بهمن قبادی که در وبسایت رادیو زمانه منتشر  شده را در زیر کپی می کنم:

نامه سرگشاده قبادی به دنبال محکومیت رکسانا صابری

بهمن قبادی، فیلم‌ساز ایرانی به دنبال بازداشت و محکومیت رکسانا صابری، نامه سرگشاده‌ای منتشر کرد و رنسخه ای از آن را در اختیار زمانه قرار داد. متن نامه بهمن قبادی به شرح زیر است:

به رکسانا صابری، دختری ایرانی با شناسنامه آمریکایی‌

اگر سكوت كرده بودم به خاطر او بود، و حالا اگر حرف می‌زنم باز هم به خاطر اوست. به خاطر ركسانا صابری.

نامزد، دوست و همراهم. دختری باهوش و با استعداد که برایم همیشه قابل تحسین بوده و هست. ۳۱ ژانویه بود، روز تولدم صبح تماس گرفت که برای تولدم می‌آید پیشم تا باهم برویم بیرون. نیامد... زنگ زدم به موبایلش. خاموش بود تا یکی دو روز نمی‌دانستم چه اتفاقی افتاده.

به خانه‌اش رفتم و چون کلید خانه همدیگر را داشتیم به داخل رفتم ولی نبود... بعد از دو روز زنگ زد و گفت «منو ببخش عزیزم مجبور شدم برم زاهدان» و من هم عصبانی شدم که چرا به من نگفته؟ گفتم باور نمی‌کنم و دوباره گفت «ببخش عزیزم مجبور شدم» و گوشی تلفن قطع شد و منتظر تماس بعدی‌اش شدم و نزد و نزد.

رفتم زاهدان و تمام هتل‌ها را جست‌وجو کردم و چنین اسمی را نیافتند هزار جور فکر مریض کردم تا ده روز. تا این‌که از طریق پدرش فهمیدم که دستگیرش کرده‌اند و فکر کردم شوخی است. فكر كردم سوء تفاهم شده و دو سه روز دیگر آزادش می‎كنند. اما چند روز گذشت و خبری از ركسانا نشد. نگران شدم و این در و آن در زدم تا بالاخره فهمیدم چه به سرش آمده.


بهمن قبادی، فیلمساز ایرانی

با بغض می‎گویم او معصوم‎تر و بی‎گناه‎تر از این حرف‎هاست. من که سال‎هاست او را می‎شناسم و لحظه به لحظه در کنارش بوده‎ام، این حرف را می‎زنم. او همیشه مشغول کارهای مطالعاتی و تحقیقاتی‌اش بود، نه چیز دیگر.

در این سال‌های آشنایی، نشد یک‌بار جایی برود که من ندانم، یا کاری بکند که به نظرم نامعقول و نامتعارف بیاید. در پیشینه او و خانواده و اطرافیانش هم هیچ وقت نشانه‌ای از موردی نامعقول ندیده‌ام.

آخر چطور می‎شود کسی که گاهی می‎شد روزها از خانه بیرون نمی‎آمد مگر برای دیدنِ من، کسی که به شیوه ژاپنی‎ها صرفه‎جو بود و گاهی به سختی هزینه زندگی و کارش را مهیا می‎کرد، کسی که در به در دنبال حامی‎ای می‎گشت تا ناشری داخلی به او معرفی کند تا بتواند کتابش را اینجا چاپ کند، حالا متهم به جاسوسی شده؟!

همه‎مان می‎دانیم ـ نه، توی فیلم‎ها دیده‎ایم ـ که جاسوس‎ها خیلی ناجنس و بلا هستند و مدام اینجا و آنجا سرک می‎کشند و در ضمن خیلی هم حقوق می‎گیرند. وجدانم در عذاب است. چون من او را به ماندن و کار کردن تشویق کردم.

و حالا نمی‎توانم کمکی به او بکنم. رکسانا می‎خواست از ایران برود. من نگهش داشتم. اوایل آشنایی‎مان او می‎خواست برگردد آمریکا. دوست داشت که با هم برویم. اما من اصرار کردم که بماند تا فیلم جدیدم تمام شود.

او عملاً داشت از ایران می‎رفت و من نگهش داشتم. و حالا ناراحتم که به خاطر من ماند و دچار این ماجراها شد. خود من در این چند سال دچار افسردگی شدید شده‎ام. چرا؟ چون فیلمم توقیف شده و سر از بازار سیاه درآورده.

به فیلم بعدی‎ام مجوز ندادند و عملاً مرا خانه‌نشین کردند. اگر تا امروز تاب آورده‌ام به سبب حضور و کمک‌های روحی او بوده. من به خاطر مجوز نگرفتن فیلمم تند و پرخاشگر شده بودم و او بود که همیشه مرا به آرامش دعوت می‌کرد.


رکسانا صابری در بم /عکس: رویترز

رکسانا می‎خواست از ایران برود. من نگهش داشتم. او مراقب افسردگی‌های من بود. بعدها من به خاطر آن‌که برای او انگیزه‌ای ایجاد کنم تا بماند، ازش خواستم که طرح نوشتن کتابش را که مدت‌ها در ذهن داشت شروع کند.

من همراهش بودم و به خاطر دوستی‌ها و روابطی که داشتم این در و آن در زدم و قرار و مدار گذاشتم با فیلمساز و هنرمند و جامعه‌شناس و سیاست‎مدار و دیگران. حتی خودم هم پای مصاحبه‌اش نشستم. کتاب سرگرمی‎ای بود برای او تا ماندن را تحمل کند، تا من کارِ فیلمم تمام شود و با هم برویم.

کتاب رکسانا کتابی معمولی بود و به‌هیچ‌وجه ضد دولت ایران نبود. تمام مدارک کتاب موجود است و حتماً روزی چاپ خواهد شد و همه خواهند دید. اما آخر چرا همه سکوت کرده‎اند؟! همه کسانی که پای صحبت و مصاحبه با او نشسته‎اند و می‎دانند که او چقدر ساده و بی‎گناه است.

اگر این نامه را می‎نویسم به خاطر این است که نگرانش هستم. نگران سلامتی‎اش. شنیده‌ام که افسرده‎ شده و مدام گریه می‎کند. او خیلی حساس است. مبادا دست به اعتصاب غذا بزند.

نامه‎ام خطاب به همه دولت مردان و سیاست‌مداران و همه کسانی است که کاری می‎توانند بکنند. تو را به خدا دست بردارید. تو را به خدا او را وارد این بازی‎های بزرگان نکنید.

او نحیف‎تر و ساده‎تر از آن است که بتواند در بازی شما شرکت کند تو را به خدا تمامش کنید نگذارید این‌گونه مهره تبلیغاتی این جهان کثیف شود. از من بخواهید که در دادگاه او حاضر شوم و کنار پدر فرهیخته و مادر مهربانش بنشینم و به معصومیت و بی‎گناهی او شهادت بدهم.

دخترِ ایرانی‎مان که چشم‎های ژاپنی دارد و شناسنامه آمریکایی، در زندان است. وای بر من. وای بر ما‌!



این نامه زیر را فرزندی از ایران در پاسخ به مطلب و پست من در باره رکسانا به شکل پیام خصوصی نوشته که با اجازه او من در زیر کپی می کنم:

شب بخیر مادر
ای کاش فریاد مرا به گوش همه مردم دنیا برسانی...
وقتی چهره معصومانه ي رکسانا را دیدم قلبم از بی غیرتی خودم بدرد آمد، این حرف را نه بخاطر جذابیت چهره اش میگویم، نه... بخاطر اینکه اگر روزی این اتفاق برای یاسمین خواهر خوانده ام یا یکی از خواهر ان تنی خودم به جرم داشتن استقلال عمل و اندیشیدن و یافتن حقایق تلخ یک جامعه سنتی و هزار رنگ رخ بدهد در این موقعه با دستان بسته ای که اربابان بهشت مهدی موعود!!! برایمان ساخته اند چگونه میتوانیم اندامهای ظریف و روح لیطف شان را از چنگال نامحرمانی که نقاب محرمیت بر چهره زده اند و با آئین الهی و ساختگي خودشان كه برای هر درد بی درمانی دارویی دارند نجاتشان بدهیم؟ نوامیس ما را بدليل اندیشیدن،عکس گرفتن،از درد و رنج مردم نوشتن،ارتباط نامشروح داشتن،گستاخ بودن،بی حیا بودن،بر علیه شریعت برخواستن،همرنگ با فرودستان جامعه شدن،بی حجاب بودن،بی پدر و مادر بودن،مزدور اجنبی بودن،و هزار و یک انگ و ننگی که جامعه احساسی ایران آماده گی پذیرش آن را دارند روانه سیاه چالهای حقارت و اسارت می کنند.
مادر...چگونه میتوانیم به آسانی در این سرزمیني که روزگاراني نجيب و بزرگي بود نفس بكشيم و بر خاك پاكش با آرامشي مطلق قدم بزنيم.؟
مادر....اينجا آخردنياست و شرم ميشود كه بگويم:« ما قوم برتريم و ميخواهيم ملل در بند را از چنگال استبداد، استكبار و استثمار نجات بدهيم.» اين سرزمين تنها براي من، ما و هركسي كه از اين خاك خونين گذركرده است تنها در اندازه يك خاطره مشترك است باقي مانده است كه با آن يادهاي خوب وبد همچنان دلخوشيم و دلخوشند وميدانيم ديگر نه جايي براي زندگي كردن، عشق ورزيدن، فرياد كشيدن، و هر آنچه يك انسان آزاده براي زيستن در خانه خويش نيازدارد، نيست....

 مادر... باور كن حالا همه دنيا ركسانا مي شناسند و براي رهايش تلاش ميكنند ولي در سرزمين پدريت هزاران ركساناي گمنام وجود دارد كه در حال لگد مال شدن در فقر و فحاشي كه اربابان بهشت برايشان ساخته اند غرق شده اند و اين فرشته گان معصوم و زيبا و مادران فرزندان آينده ما و يكايك پسران نجيب ايراني كه بخار غم نان و بدست آوردن يك مشت دلار كثيف در خانه هاي رنگين بي دردان وطن و اجنبيان فرومايه آنسوي آبهاي خيلج هميشگي فارس به ناچار در آغوش ناپاكشان در مرگي تدريجي دست و پا ميزنند.
مادر... اي كاش مي توانستي نامه مرا اگر خدايي هست بدستش برساني و اگر نيست به دست كساني بدهي شايد با خواندش درد ما را حس كنند بي ترديد آمدنت براي من و ما يك حادثه نيك و معجزه برزگي است زيرا هر انساني ميتواند راهي براي خوشبختي و هدايت انسان ديگري مسير نو و زندگي تازه اي فراهم آورد .
مادر...شايد امشب ركسانا در بين ديوارهاي بتوني نخوت و جهالت و از پشت ميله هاي سرد و پولادين دين و شريعت الهي ديكته شده برما به ستاره قطبي نگاه ميكند و اميدوار است شايد آه قلبي نجيب ترنم ترانه سكوتش شود يا قطره اشگ زلالي از چشمان انساني بي كينه و پاك بتواند گرد و غبار تنهايش اش را از گونه هاي كويرش بشويد...
مادر... باوركن ركسانا در همه لحظه هاي تنهاييش زير لب مي گويد:« فردا هم روزي ديگري است و بايد زندگي كرد »
بي بي اختر، مادر من، بدان و باور كن براي هميشه دوستت ميدارم
فرزند در بند تو  بهار 88 ايران

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 13:10  توسط اختر قاسمی  | 

سیزده بدر ایرانیان در کلن
لیلای جوان در حال پرت کردن سبزه در آب
سیزده بدر ایرانیان در کلن

 امسال مثل هر سال ایرانیان در محلی به نام " هاوس ام زه" جمع شدند و سیزده بدر را همانند پیشینیان خود جشن گرفتند. بیش از دو هزار ایرنی در این محل جمع شده بود. دود کباب سراسر منطقه جنوب غربی کلن را فراگرفته بود و زمانی که پدر و مادرها و بزرگان مشغول کباب بودند جوانان در وسط پارک به همراه گروه موزیک زنده می رقصیدند. اکثر کسانی که هنری در نواختن موزیک داشتند ساز خود را همراه داشتند و در هر گوشه ای عده ای را با سنتور و تنبک و نی و...در حال نواختن می دیدیم. توپ های فوتبال، بدمینتون، والیبال هم که مدام از این طرف به آن طرف پرتاپ می شد. در سال های اول مهاجرت ایرانیان در دهه 80 میلادی ایرانیان کلن به شکل پراکنده سیزده بدر را جشن می گرفتند ولی سالیانیست که این محل به یک محل مشخص سیزده بدر ایرانیان تبدیل شده و هر ساله جمعیت چند هزار نفره را در جای خود جای می دهد. من با عده ای از جوانانی که اینجا بدنیا آمدند و یا بزرگ شدند صحبت کردم که می توانید در فایل صوتی گوش بدهید.
لینکی که در زیر می بیند به گزارش صوتی ربط نداره ولی برای دسترسی به آرشیو صوتی رادیو زمانه باید به روی یک مطلب کلیک کنید و بعد در سمت راست بالا آرشیو رادیویی را در یک پنجزه می بینید که به روی پنج شنبه ۱۳ فروردین باید کلیک کنید تا گزارش را بشنوید
این هم لینک لینک برنامه رادیویی زمانه پنج شنبه 13 فروردین
سیزده بدر ایرانیان در کلن

سیزده بدر ایرانیان در کلن

سیزده بدر ایرانیان در کلن

عکس های بیشتری به زودی در سایت زمانه و گویا خواهید.

لینک عکس های بیشتر در گویا نیوز ـ بخش اول
لینک عکس های بیشتر در گویا نیوز ـ بخش دوم

لینک عکس و گزارش در رادیو زمانه

اختر ـ کلن

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 15:0  توسط اختر قاسمی  | 




مهدی جامی هنگام سخنرانی به مناسبت آغاز سومین سال تولد زمانه سپتامبر 2008 در ساختمانی که رادیو زمانه
مکان دارد

دیروز وقتی خبر رفتن مهدی جامی را توسط ایمیل خود او دریافت کردم سراپای وجودم را غم گرفت و ساعت ها در شوک بودم. می توانم بگویم که شاید صورتم شکل علامت سوال شده بود! چرا؟ چرا ؟ آیا کسی دیگر زمانه را همین قدر موفق پیش می برد که مهدی جامی در این زمان کوتاه ؟ در این دو سال و نیم ضمن همکاری با رادیو زمانه بارها و بارها دیدار با دوستان و همکاران زمانه در آمستردام داشتم. رابطه مهدی با همکارانش بسیار صمیمی در عین حال هنگام کار بسیار جدی و قاطع و رک و گاهی حتی تلخ بود. اما شاید این رمز موفقیتش بود. به نظر من نام مهدی جامی در تاریخ روزنامه نگاری ایران به عنوان روزنامه نگار و مدیری آوانگارد و مدرن با طرح های رنگارنگ ثبت خواهد شد. جامی چه در زمانه بماند و چه نماند زمانه مدیون اوست. به قول دوست عزیز وبلاگی ام مینو صابری ( آونگ خاطره های ما ) که چه زیبا در وبلاگش تیتر داده:جامی زمانه ساخت اما زمانه با او نساخت
اهمیت زمانه را از همین جا می توان پی برد که هنوز چندین ساعت از انتشار خبر رفتن مهدی جامی نگذشته بود که بیش از دهها وبسایت و وبلاگ خبر آن را با نگرانی و سوال منتشر کردند و مطلب نوشتند. همین الان که شاید نزدیک به سی ساعت از اعلام این خبر می گذرد بیش از بیست وبلاگ و وبسایت این خبر را فقط در بالاترین داده اند. به خبر اول خیلی از سایت ها تبدیل شد. جرا که زمانه به رسانه ای مردمی و مطرح تبدیل شده بود و بقای او زیر ضرب رفته.
چه مهدی جامی در زمانه بماند و چه نماند نام او برای همیشه هم بر روی زمانه مانده ( حتی اگر بدون او هم زمانه پیش برود) و نام او در تاریخ مدرن روزنامه نگاری و مدیای ایران به نام ژورنالیستی آوانگارد و توانا و شجاع و صاحب سبک و نظر ثبت خواهد شد.

متن نامه زیر را دیروز به مهدی جامی نوشتم:

 
مهدی جامی عزیز،
اصلا باور نمی کنم ... راستش نمی خوام هم باور کنم....
مثل برخی از همکارانم نمی دانم در آمستردام چه گذشته و می گذرد اما با تمام وجودم و با صدای بلند داد می زنم مخالف رفتن و استعفای شما هستم...
مثل همیشه بعد از صرف شام با دخترم به سراغ لپ تاپم رفتم تا زمانه را دیدار کنم و دریچه زیبا و رنگارنگ زمانه را به خانه ام باز کنم و منتظر خبر خوش از جانب شما در وبلاگ زمانه باشم. خبر خوش ایده ها و طرح های نوی شما در دوره جدید زمانه
یک دفعه با سوالات دخترم به خودم آمدم و متوجه شدم که دخترم با ناراحتی می پرسد مامان به چی فکر می کنی؟ جرا ناراحتی؟ گفتم چیزی نیست. بعد از پرسش مکرر او پاسخ دادم مهدی جامی از زمانه رفت!!! با ناراحتی و صورتی غمگین پرسید: چـــــــــــــــــــــــــــــ
ـــرا؟؟؟ گفتم نمی دانم ! مرا بغل کرد و دلداری داد ... نمی دانم چه مدتی شوک زده خیره به سایت زیبای زمانه نگاه کردم . سایت را ورق زدم ... ایده ها طرح ها مطالب نو و آوانگارد همه و همه را زمانه مدیون مدیر آنست که همکارانش را به ذوق می آورد و تشویق می کرد.

مهدی جان
ایمیل شما سراپای وجودم را یخ کرد... نه اصلا موافق نیستم ... به عنوان عضو کوچکی از این خانواده با تمام وجودم فریاد می زنم بدون مهدی زمانه به این جایگاه امروز نمی رسید بدون ایده ها و طرح های نو مهدی ، بدون مهدی و عشقش به زمانه ، تیم او با این عشق پا به پای او شب و روز کار نمی کرد تا این نوزاد در زمانی کوتاه به یک نوجوان عاقل تبدیل شود....

مهدی جان

به یاد دارم دوسال پیش هنوز شما را ندیده بودم ولی از خواهر جوانترم مهین که شما را دیده بود شنیدم که مدیر زمانه جوانی ست مدرن با ایده هایی نو، موهای بلند و چشمان جستجو گر مهربان و در عین حال خیلی جدی و رک
آن روز فکر نمی کردم که این شخص کسی خواهد بود که بهترین تجارب زندگی رسانه ای ام را از او بیاموزم. آن روز فکر نمی کردم که جوانی با تجربه کار ژورنالیتسی و با شهامت و اعتماد به نفس، جوانی با پشتکار ایده های مدرنش را چنان در زمانی کوتاه عملی کند که به جرئت می توان گفت یکی از نادر رسانه هایی را جان بخشد که توانست بخش عظیمی از نیروی جوان درون ایران را به خود جلب و مخاطب خود کند. رسانه های بسیاری از نسل ما سالیانیست که دور خود می چرخند و برای جذب یک مخاطب نسل بعد خود، سالبانیست تلاش می کنند؛ ولی نتوانستند به چنین موفقیتی دست یا بند که زمانه در این مدت کوتاه یافت. زمانه امروز با رسانه هایی مقایسه می شود که سابقه چندین دهه دارند. این موفقیت زمانه فقط و فقط مدیون طرح و برنامه های شما بود که شبانه روز کار می کردید و همراهان و تیم تان هم پای به پای شما اغلب تا نیمه شب در ساختمان " لی ناو استرات " کار می کردند. خود من بارها و بارها شاهد بودم که سرایدار ساختمان ساعت 12 شب بچه های زمانه را از ساختمان بیرون می کرد تا در ساختمان را قفل کند.

همه می دانیم که به همراه تو عاشقان دیگر زمانه همچون معصومه، آزاده، شهزاده ، پژمان، دانیال، حسین علوی ، رضا، مصطفی، لیدا، سارا، کاملیا، کبری و ... چنان تلاشی می کردند که زمانه به نوعی خانه آنها شده بود چرا که روز و شب کار می کردند تا این نوزاد را بزرگ کنند در کنار این یاران زمانه دهها نخبه ادبی و فرهنگی ملی ما و دهها همکار و یار دیگر از اروپا و ایران و سراسر دنیا زمانه را تغذیه می کرد و مواظب بود و اینها همه ناشی از ایده و طرح شما بود همین ایده بود که زمانه را به رسانه ای چند صدایی و رنگارنگ تبدیل کرد
اگر در مدیریت زمانه عشق به زمانه نبود مطمئنا چنین تیمی شکل نمی گرفت تیمی که انتخاب شما بود و چه به درست بود.

مهدی جان
شما درست مثل مادری می مانید که نوزادی را تا راه رفتن بزرگ می کند و بعد او را ترک می کند. این کودک گرچه بدون مادر هم بزرگ می شود ولی آیا کودکی بدون مادر همان طور بزرگ می شود که با مادر؟ آیا بیشتر کسانی که تبدیل به انسان های نادرست در اجتماع شدند کودکان بدون مادر، کودکان محروم از تربیت درست و محبت مادر نبودند؟
همانند دیگر همکارانم از شما تقاضا می کنم در تصمیمتان تجدید نظر کنید و به این کودک زمانه به این کودکی که جهش کرده و خیلی سریع دوران نوجوانی را سر می کند بیندیشید زمانه هنوز هم به شما نیاز دارد و ما هم به شما نیاز داریم.

من هم شخصا به دوره ای که با شما گذراندم افتخار می کنم و امید دارم که همچنان این دوران در زمانه با شما تداوم یابد.
مهدی جان دوستان و یارانت را تنها مگذار
ما منتظر تو هستیم

با احترام
اختر قاسمی
همکار آزاد زمانه در آلمان




+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 23:26  توسط اختر قاسمی  |