تبليغاتX
از هر دری سخنی - رکسانا صابری و نامه غم انگیز "بهمن قبادی" نامزد او...
وبلاگ اختر قاسمی گفته ها و ناگفته ها

رکسانا صابری

این پست را به قصد همدلی و همدردی به پدر و مادر رکسانا صابری و بهمن قبادی تقدیم می کنم:

امروز از دختر عموی نازنینم ساکن کانادا لینک یه مطلب در رادیو زمانه را دریافت کردم به نام "نامه سرگشاده بهمن قبادی به دنبال محکومیت رکسانا صابری..." خیلی خوشحال شدم که یکی از هنرمندان جامعه مون بالاخره در رابطه با چنین مسئله ای موضع گرفته و نامه ای نوشته. مشتاق بودم که ببینم قبادی در نامه اش خطاب به مسولین چی نوشته و ببینم آیا فراخوان به اعتراضی عمومی داده؟ راستش خیلی خوشحال شدم که کسی از جامعه هنری خواهان پایان دادن به این تهمت های بی اساس مثل اقدام علیه امنیت ملی و یا جاسوس و ...غیره شده. وقتی نامه را خوندم خیلی دلم گرفت...هم برای رکسانا صابری و هم برای بهمن قبادی خیلی ناراحت شدم... دختر جوانی که به خاطر عشقش از همه امکاناتی که می تونست در جامعه ای آزاد داشته باشه خودش را محروم کرده و به اصرار نامزدش در ایران مونده  تا فیلمش تمام بشه و بعد با هم به خارج از کشور بروند، دستگیر میشه و بعد از مدتی بهش اتهام جاسوسی می زنند!!! جالب اینکه حتی بعد از محاکمه هنوز هیچ چیزی  دال بر جاسوسی این ژورنالیست جوان زیبا نتونستند نشون بدند! واقعا چه دستانی در کارند که این چنین خواهان نابودی و انزوای ایرانند؟! تا کی باید مسئولین متعهد ایرانی ناظر چنین صحنه هایی باشند و سکوت کنند؟ خیلی راحت یکی را دستگیر می کنند بعد متهم به جاسوسی می شه. حتما بعد از این نامه بهمن قبادی چون بهمن قبادی کرد هست بهش اتهاماتی که به کردهای برابری خواه می زنند همجون تجزیه طلب و پژاکی و...و الان هم به همین جرم ها در زندانند، چنین اتهاماتی هم به اتهامات رکسانا اضافه  میشه..
.!

رکسانا صابری و خاتمی

رکسانا صابری در کنار محمد خاتمی. این عکس نخستین بار توسط سایت ان‌پی‌آر پس از دستگیری خانم صابری چاپ شده است.
واقعا در ایران اتهام زدن چقدر راحته! هر کس کافیه کمی قدرت داشته باشه می تونه برای هرگونه تصیفه حساب شخصی و یا داد و ستدهای جهانی  به یکی دیگه تهمت بزنه تا بیای ثابت کنی که بیگناهی نصفی از عمرت رفته...! بدون هیچ گونه دلیلی اتهام می زنند و هر چه مدت بازداشت طولانی تر بشه اتهامات هم بیشتر می شند...هر چه بیشتر در این رابطه می نویسم و بیشتر فکر کنم، بیشتر اذیت میشم و اعصابم خرد میشه از این شرایط نامتعادل و بی رحم...واقعا در ایران اینقدر خبر شنیدن مرگ به شکل های غیر عادی نوعی روزمرگی شده و اینقدر از این اتفاق ها می افته که من حس می کنم مردم ما چقدر بی تفاوت از کنار این خبرها رد می شند و وحشتناکترین اتفاق ها چه اتفاق طبیعی که از قهر طبیعت باشه یا اتفاق هایی بدست حاکمان مثل سنگساز، دار آویختن یا شلاق و...، تبدیل به روزمرگی شده و به راحتی از کنار همه اینها می گذرند و حتی گاهی با لبخند هم تماشا می کنند! این دردناک ترین وضعیت یک جامعه ست ...عمر انسان، دستگیری های کوتاه و طویل المدت خیلی عادی شده و این خطرناکترین اتفاقی ست که می تونه برای یه جامعه بیفته! دیروز دوستی از ایران با من حال و احوال می کرد وقتی گفتم از وقتی که صحنه های غرق شدن مردم بیچاره قم را در اینترنت دیدم که چطور جلوی چشم تماشاگران و مسئولین آتش نشانی مردم بی دفاع غرق می شدند حالم بد شده و خیلی دلم سوخت گفت ای بابا! این صحنه ها که روزمرگی ماست! یعنی مرگ و کشتن و اعدام و دستگیری و زندان و شکنجه و شلاق و...بشند روزمرگی یه جامعه...منظورم اینه که اینقدر مرگ یه چیزی عادی میشه که از فاجعه های وحشتناک طبیعی که همه مردم در دنیای نرمال و طبیعی خیلی ناراحت می شن و شوک بهشون دست میده مردم ما ممکنه با خنده از غرق شدن کسی که مثلا نتونست خودشو از مرگ نجات بده صحبت کنند!
به هر حال از موضوع اصلی صحبتم در این مبحث نمی خوام دور بشم. منظورم هشداریست که ما باید به خودمون بدیم و وقتی می بینیم که اینا هدفمند جامعه را به چنین سمتی سوق می دن ما باید خودمون هوشیار باشیم و با این فرهنگ بی تفاوتی مقابله کنیم.
به نظر من هر کس که ذره ای دلش برای ایران و سرنوشت میهنش می سوزه باید به این گونه دستگیری ها و اتهامات اعتراض کنه و صدای اعتراضش را به هر شکلی که توان داره به گوش مسئولین و همه جهانیان برسونه... ناظر بودن و سکوت کردن فقط مهر تایید بر فشار و اذیت مردم و سوق دادن جامعه و مردم به سمت بیماری و انزواست...سکوت کمک به رشد و فربه کردن دشمنان مردم و میهنست...
با همدلی و هم صدایی با خانواده رکسانا صابری و بهمن قبادی و
به امید آزادی رکسانا صابری و همه کسانی که در ایران به خاطر دفاع از عدالت و برابری در زندانند...
اختر ـ کلن
نامه بهمن قبادی که در وبسایت رادیو زمانه منتشر  شده را در زیر کپی می کنم:

نامه سرگشاده قبادی به دنبال محکومیت رکسانا صابری

بهمن قبادی، فیلم‌ساز ایرانی به دنبال بازداشت و محکومیت رکسانا صابری، نامه سرگشاده‌ای منتشر کرد و رنسخه ای از آن را در اختیار زمانه قرار داد. متن نامه بهمن قبادی به شرح زیر است:

به رکسانا صابری، دختری ایرانی با شناسنامه آمریکایی‌

اگر سكوت كرده بودم به خاطر او بود، و حالا اگر حرف می‌زنم باز هم به خاطر اوست. به خاطر ركسانا صابری.

نامزد، دوست و همراهم. دختری باهوش و با استعداد که برایم همیشه قابل تحسین بوده و هست. ۳۱ ژانویه بود، روز تولدم صبح تماس گرفت که برای تولدم می‌آید پیشم تا باهم برویم بیرون. نیامد... زنگ زدم به موبایلش. خاموش بود تا یکی دو روز نمی‌دانستم چه اتفاقی افتاده.

به خانه‌اش رفتم و چون کلید خانه همدیگر را داشتیم به داخل رفتم ولی نبود... بعد از دو روز زنگ زد و گفت «منو ببخش عزیزم مجبور شدم برم زاهدان» و من هم عصبانی شدم که چرا به من نگفته؟ گفتم باور نمی‌کنم و دوباره گفت «ببخش عزیزم مجبور شدم» و گوشی تلفن قطع شد و منتظر تماس بعدی‌اش شدم و نزد و نزد.

رفتم زاهدان و تمام هتل‌ها را جست‌وجو کردم و چنین اسمی را نیافتند هزار جور فکر مریض کردم تا ده روز. تا این‌که از طریق پدرش فهمیدم که دستگیرش کرده‌اند و فکر کردم شوخی است. فكر كردم سوء تفاهم شده و دو سه روز دیگر آزادش می‎كنند. اما چند روز گذشت و خبری از ركسانا نشد. نگران شدم و این در و آن در زدم تا بالاخره فهمیدم چه به سرش آمده.


بهمن قبادی، فیلمساز ایرانی

با بغض می‎گویم او معصوم‎تر و بی‎گناه‎تر از این حرف‎هاست. من که سال‎هاست او را می‎شناسم و لحظه به لحظه در کنارش بوده‎ام، این حرف را می‎زنم. او همیشه مشغول کارهای مطالعاتی و تحقیقاتی‌اش بود، نه چیز دیگر.

در این سال‌های آشنایی، نشد یک‌بار جایی برود که من ندانم، یا کاری بکند که به نظرم نامعقول و نامتعارف بیاید. در پیشینه او و خانواده و اطرافیانش هم هیچ وقت نشانه‌ای از موردی نامعقول ندیده‌ام.

آخر چطور می‎شود کسی که گاهی می‎شد روزها از خانه بیرون نمی‎آمد مگر برای دیدنِ من، کسی که به شیوه ژاپنی‎ها صرفه‎جو بود و گاهی به سختی هزینه زندگی و کارش را مهیا می‎کرد، کسی که در به در دنبال حامی‎ای می‎گشت تا ناشری داخلی به او معرفی کند تا بتواند کتابش را اینجا چاپ کند، حالا متهم به جاسوسی شده؟!

همه‎مان می‎دانیم ـ نه، توی فیلم‎ها دیده‎ایم ـ که جاسوس‎ها خیلی ناجنس و بلا هستند و مدام اینجا و آنجا سرک می‎کشند و در ضمن خیلی هم حقوق می‎گیرند. وجدانم در عذاب است. چون من او را به ماندن و کار کردن تشویق کردم.

و حالا نمی‎توانم کمکی به او بکنم. رکسانا می‎خواست از ایران برود. من نگهش داشتم. اوایل آشنایی‎مان او می‎خواست برگردد آمریکا. دوست داشت که با هم برویم. اما من اصرار کردم که بماند تا فیلم جدیدم تمام شود.

او عملاً داشت از ایران می‎رفت و من نگهش داشتم. و حالا ناراحتم که به خاطر من ماند و دچار این ماجراها شد. خود من در این چند سال دچار افسردگی شدید شده‎ام. چرا؟ چون فیلمم توقیف شده و سر از بازار سیاه درآورده.

به فیلم بعدی‎ام مجوز ندادند و عملاً مرا خانه‌نشین کردند. اگر تا امروز تاب آورده‌ام به سبب حضور و کمک‌های روحی او بوده. من به خاطر مجوز نگرفتن فیلمم تند و پرخاشگر شده بودم و او بود که همیشه مرا به آرامش دعوت می‌کرد.


رکسانا صابری در بم /عکس: رویترز

رکسانا می‎خواست از ایران برود. من نگهش داشتم. او مراقب افسردگی‌های من بود. بعدها من به خاطر آن‌که برای او انگیزه‌ای ایجاد کنم تا بماند، ازش خواستم که طرح نوشتن کتابش را که مدت‌ها در ذهن داشت شروع کند.

من همراهش بودم و به خاطر دوستی‌ها و روابطی که داشتم این در و آن در زدم و قرار و مدار گذاشتم با فیلمساز و هنرمند و جامعه‌شناس و سیاست‎مدار و دیگران. حتی خودم هم پای مصاحبه‌اش نشستم. کتاب سرگرمی‎ای بود برای او تا ماندن را تحمل کند، تا من کارِ فیلمم تمام شود و با هم برویم.

کتاب رکسانا کتابی معمولی بود و به‌هیچ‌وجه ضد دولت ایران نبود. تمام مدارک کتاب موجود است و حتماً روزی چاپ خواهد شد و همه خواهند دید. اما آخر چرا همه سکوت کرده‎اند؟! همه کسانی که پای صحبت و مصاحبه با او نشسته‎اند و می‎دانند که او چقدر ساده و بی‎گناه است.

اگر این نامه را می‎نویسم به خاطر این است که نگرانش هستم. نگران سلامتی‎اش. شنیده‌ام که افسرده‎ شده و مدام گریه می‎کند. او خیلی حساس است. مبادا دست به اعتصاب غذا بزند.

نامه‎ام خطاب به همه دولت مردان و سیاست‌مداران و همه کسانی است که کاری می‎توانند بکنند. تو را به خدا دست بردارید. تو را به خدا او را وارد این بازی‎های بزرگان نکنید.

او نحیف‎تر و ساده‎تر از آن است که بتواند در بازی شما شرکت کند تو را به خدا تمامش کنید نگذارید این‌گونه مهره تبلیغاتی این جهان کثیف شود. از من بخواهید که در دادگاه او حاضر شوم و کنار پدر فرهیخته و مادر مهربانش بنشینم و به معصومیت و بی‎گناهی او شهادت بدهم.

دخترِ ایرانی‎مان که چشم‎های ژاپنی دارد و شناسنامه آمریکایی، در زندان است. وای بر من. وای بر ما‌!



این نامه زیر را فرزندی از ایران در پاسخ به مطلب و پست من در باره رکسانا به شکل پیام خصوصی نوشته که با اجازه او من در زیر کپی می کنم:

شب بخیر مادر
ای کاش فریاد مرا به گوش همه مردم دنیا برسانی...
وقتی چهره معصومانه ي رکسانا را دیدم قلبم از بی غیرتی خودم بدرد آمد، این حرف را نه بخاطر جذابیت چهره اش میگویم، نه... بخاطر اینکه اگر روزی این اتفاق برای یاسمین خواهر خوانده ام یا یکی از خواهر ان تنی خودم به جرم داشتن استقلال عمل و اندیشیدن و یافتن حقایق تلخ یک جامعه سنتی و هزار رنگ رخ بدهد در این موقعه با دستان بسته ای که اربابان بهشت مهدی موعود!!! برایمان ساخته اند چگونه میتوانیم اندامهای ظریف و روح لیطف شان را از چنگال نامحرمانی که نقاب محرمیت بر چهره زده اند و با آئین الهی و ساختگي خودشان كه برای هر درد بی درمانی دارویی دارند نجاتشان بدهیم؟ نوامیس ما را بدليل اندیشیدن،عکس گرفتن،از درد و رنج مردم نوشتن،ارتباط نامشروح داشتن،گستاخ بودن،بی حیا بودن،بر علیه شریعت برخواستن،همرنگ با فرودستان جامعه شدن،بی حجاب بودن،بی پدر و مادر بودن،مزدور اجنبی بودن،و هزار و یک انگ و ننگی که جامعه احساسی ایران آماده گی پذیرش آن را دارند روانه سیاه چالهای حقارت و اسارت می کنند.
مادر...چگونه میتوانیم به آسانی در این سرزمیني که روزگاراني نجيب و بزرگي بود نفس بكشيم و بر خاك پاكش با آرامشي مطلق قدم بزنيم.؟
مادر....اينجا آخردنياست و شرم ميشود كه بگويم:« ما قوم برتريم و ميخواهيم ملل در بند را از چنگال استبداد، استكبار و استثمار نجات بدهيم.» اين سرزمين تنها براي من، ما و هركسي كه از اين خاك خونين گذركرده است تنها در اندازه يك خاطره مشترك است باقي مانده است كه با آن يادهاي خوب وبد همچنان دلخوشيم و دلخوشند وميدانيم ديگر نه جايي براي زندگي كردن، عشق ورزيدن، فرياد كشيدن، و هر آنچه يك انسان آزاده براي زيستن در خانه خويش نيازدارد، نيست....

 مادر... باور كن حالا همه دنيا ركسانا مي شناسند و براي رهايش تلاش ميكنند ولي در سرزمين پدريت هزاران ركساناي گمنام وجود دارد كه در حال لگد مال شدن در فقر و فحاشي كه اربابان بهشت برايشان ساخته اند غرق شده اند و اين فرشته گان معصوم و زيبا و مادران فرزندان آينده ما و يكايك پسران نجيب ايراني كه بخار غم نان و بدست آوردن يك مشت دلار كثيف در خانه هاي رنگين بي دردان وطن و اجنبيان فرومايه آنسوي آبهاي خيلج هميشگي فارس به ناچار در آغوش ناپاكشان در مرگي تدريجي دست و پا ميزنند.
مادر... اي كاش مي توانستي نامه مرا اگر خدايي هست بدستش برساني و اگر نيست به دست كساني بدهي شايد با خواندش درد ما را حس كنند بي ترديد آمدنت براي من و ما يك حادثه نيك و معجزه برزگي است زيرا هر انساني ميتواند راهي براي خوشبختي و هدايت انسان ديگري مسير نو و زندگي تازه اي فراهم آورد .
مادر...شايد امشب ركسانا در بين ديوارهاي بتوني نخوت و جهالت و از پشت ميله هاي سرد و پولادين دين و شريعت الهي ديكته شده برما به ستاره قطبي نگاه ميكند و اميدوار است شايد آه قلبي نجيب ترنم ترانه سكوتش شود يا قطره اشگ زلالي از چشمان انساني بي كينه و پاك بتواند گرد و غبار تنهايش اش را از گونه هاي كويرش بشويد...
مادر... باوركن ركسانا در همه لحظه هاي تنهاييش زير لب مي گويد:« فردا هم روزي ديگري است و بايد زندگي كرد »
بي بي اختر، مادر من، بدان و باور كن براي هميشه دوستت ميدارم
فرزند در بند تو  بهار 88 ايران

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 13:10  توسط اختر قاسمی  |